درود خوش اومدی! اینی که قرار بخونین یه افسانس که میگن تقریبا ۹۰۰ سال پیش بوده ولی افسانست دیگه
در دامنهی کوههای سبز، شهری کوچک بود به نام نیرا. شهری که همهچیزش شاد بود؛ خیابانها تمیز، خانهها رنگی، و مردم همیشه در حال لبخند زدن. اما چیزی در آن شهر بیش از حد شاد بود… انگار شادی، طبیعی نبود. دختری به نام آیریس همراه مادرش به نیرا آمدند. مادرش گفت: «اینجا بهترین شهر برای شروع دوبارهست.» آیریس از پنجرهی ماشین بیرون را نگاه کرد. مردم در خیابانها راه میرفتند و لبخند میزدند… اما هیچکس با هم حرف نمیزد. فقط لبخند.
ایریس از شهر خوشش آمده بود. همسایهها مهربان بودند. بچهها بازی میکردند. هر روز صبح، صدای موسیقی ملایمی از بلندگوهای شهر پخش میشد. اما یک چیز عجیب بود: هیچکس نمیخندید… فقط لبخند میزد. ایریس یک بار از دختری پرسید: «چرا هیچکس صداش درنمیاد وقتی میخنده؟» دختر فقط گفت: «اینجا خنده لازم نیست.» بعد رفت.
در مدرسه، معلمشان روز اول گفت: «در نیرا، یک قانون مهم داریم. قانون نهم.» هیچکس توضیح نداد قانون نهم چیست. فقط همه سر تکان دادند. ایریس پرسید: «قانون نهم یعنی چی؟» معلم برای چند ثانیه سکوت کرد… بعد لبخند زد. لبخندی که خیلی طول کشید. گفت: «تو هنوز لازم نیست بدونی.»
از روز سوم، ایریس متوجه شد چیزهایی در شهر کمکم ناپدید میشوند. اول صداها. بعد ساعتها. بعد سایهها. و بعد… آینهها. اما هیچکس اهمیت نمیداد. یا شاید… اصلاً متوجه نمیشد. ..... ایریس یک روز در کتابخانه مدرسه دنبال کتابی بود که هیچوقت پیدا نمیکرد. اما پشت قفسهی آخر، دری دید. دری که هیچ نقشهای از آن نبود. روی آن نوشته شده بود: «ورود فقط برای لبخندهای تأییدشده» ایریس وارد شد. پشت در، راهرویی باریک بود. و انتهای راهرو… اتاقی پر از تلویزیونهای خاموش. اما یکی از تلویزیونها روشن بود. روی صفحه فقط یک چیز نشان میداد: چهرهی ایریس. در همان لحظهای که به صفحه نگاه میکرد.
از آن شب، ایریس فهمید شهر تغییر کرده. یا شاید از اول همین بوده. او متوجه شد: بعضی مردم پلک نمیزنند بعضیها همیشه دقیقاً یک جمله تکرار میکنند و بعضیها وقتی کسی نگاهشان نمیکند، لبخندشان میافتد… مثل ماسک یک شب ایریس مادرش را دید. مادرش جلوی آینه ایستاده بود. لبخند میزد. اما اشک از چشمهایش پایین میآمد. بیصدا.
در راه بازگشت، ایریس دختری را دید. دختری با لباس سفید مدرسه. این بار نزدیکتر. دختر گفت: «تو نباید کتابخانه رو باز میکردی.» ایریس پرسید: «شما کی هستین؟» دختر جواب داد: «ما شهر هستیم.» ایریس خندید: «شهر که آدم نیست!» دختر آرام گفت: «این شهر قبلاً آدمها رو داشت.» سکوت. بعد ادامه داد: «بعد قانون نهم اومد.» قانون نهم چیست؟؟ ایریس بالاخره جواب را پیدا کرد. در زیرزمین شهرداری، اتاقی بود با یک دستگاه قدیمی. روی دستگاه نوشته شده بود: PROTOCOL: SMILE و زیر آن: قانون نهم: حذف هر احساسی که لبخند را واقعی نکند. ایریس فهمید. شهر مجبور شده بود همیشه شاد باشد. نه از روی انتخاب… بلکه از روی حذف.
شروع فراموشی از آن شب، ایریس شروع کرد به دیدن چیزهایی که دیگران نمیدیدند. او فهمید: لبخند مردم واقعی نیست. بلکه چیزی جای آن را گرفته. مثل یک برنامه. مثل یک دستور. و هر کسی که سؤال بپرسد… کمکم از یاد میرود. صبحی که ایریس بیدار شد، مادرش در آشپزخانه بود. لبخند میزد. اما وقتی ایریس سلام کرد… مادرش گفت: «تو کی هستی؟» ایریس خشکش زد. به آینه دوید. اما تصویرش در آینه نبود. فقط شهر بود. که لبخند میزد.
میگویند ایریس هنوز در نیرا است . اما نه مثل قبل. گاهی در خیابانها دختری دیده میشود که آرام راه میرود. به هیچکس نگاه نمیکند. چون اگر کسی به او نگاه کند… برای یک لحظه کوتاه، لبخندش میافتد. و مردم شهر نمیتوانند اجازه دهند این اتفاق بیفتد. پس فقط رد میشوند. لبخند میزنند. و فراموش میکنند. اما بعضی شبها، اگر خیلی دقیق گوش بدهی… میتوانی صدای دختری را بشنوی که زیر شهر زمزمه میکند: «من ایریس هستم… و هنوز یادم نرفته که چرا نباید لبخند زد…»
فرصت
خیلی عالی بود🍃🌠
خسته نباشی🌿🌌
ممنون
چرا من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و ساعت ۱ شب نیام تو این پست ولی داستان جالبی بود
مرسی😭