درود بر گل منگولیای خاله محبت! به پارت پنجم از آباد کردن دستهی انیمیشن خوش اومدید💁🏻♀ باز تعطیلات تابستونی من شروع شد که این یعنی خیلی هم طبیعیه که هرروز یکی دو پارت جدید اتاق فکر داشته باشید🤓✨
مسافران محترم به اتاق فکر⁵ خوش آمدید. با ورود به این اتاق، قصهها دستان شما را میگیرند و هر یک، داستان خود را برایتان تعریف میکنند. شما را از دنیای کسلکنندهی روزمرهی خود جدا میکنند و درسهایی که گرفتهاند را با شما نیز به اشتراک میگذارند! 👶🏻: توجه داشته باشید که این، یک پست معرفی نیست و حاوی اسپویلهای ریز و درشتی از سیر داستان است.
داستان از اونجایی شروع میشه که تیم تمپلتون که تک فرزند عزیز دردونهی خانوادهش بوده و میشد از قوه تخیلش برق تولید کرد(🤣)، یه روز از خواب بیدار شد و... دید که یه نوزاااد از یه تاااکسی پیاده شد! از تاکسی! خیالاتش بود؟ متاسفانه خیر. چون پنج دقیقه بعدش نوزاده خودش در زد! نوزاد، در زد! نوزاااد! حالا اینکه کت و شلوار تنش بود رو هم در نظر نگیریم همین که یه نوزاد میاد رد میشه یه لگد به دوچرخهی تیم میزنه خودش به اندازه کافی 🪶ریزون هست. تیم اومد پایین و دید بچه شبیه به رئیسها لم داده توی بغل مامان و بابای تیم. و مادر تیم اون لحظه وحشتناکترین خبر ممکن رو به تیم داد:«این برادر کوچیکترته، تیمی!» (🤦🏻♀️)
هر بچه بزرگتری تجربه کرده که بعد از اومدن بچه کوچکتر، انگار کل جهان یهویی تمام محبتها و توجههای لازم رو ازشون میگیره. تیم هم همینطور. طفلکی یهویی به خودش اومد و دید که تمام زندگیای که یه زمانی فقط برای خودش بوده، الان برای تد(بچه رئیس)ئه. نقاشیها، توجهها، لالایی قبل از خواب. هرچیزی که یه بچهی هفت ساله نیاز داره.(💁🏻♀️) تا اینکه تیم یه شب صدای زنگ خوردن تلفن شنید. از توی اتاق بچه! و وقتی وارد شد با تد روبه رو شد که لم داده روی تخت بچه و داره با تلفن اسباب بازیش حرف میزنه:«این پسر خانوادههه حس میکنم بهم شک کرده!» حسش هم اتفاقا کاملا درست بود. چون هرکس دیگهای هم جای تیم بود وقتی میدید یه نوزاد با پاهای خودش از تاکسی پیاده میشه... خب معلومه که شک میکرد! از اون روز به بعد تیم تماااام تلاشش رو کرد که بتونه به پدر و مادرش ثابت کنه که "به ولای علی بچه میتونه حرف بزنه و راه بره". اما پدر و مادرش حتی این رو هم انداختن گردن قوه تخیل تیم. یعنی تیم اونقدرررر تلاش کرد که تهش بخاطر اذیـ..ـت کردن تد، مامان و باباش گفتن:«از این به بعد حق نداری از خونه بری بیرون!» بله. تنبـ..ـیه هم شد!(🤦🏻♀️)
تیم و تد بههم نیاز داشتن. بدجور. تیم دوباره تمام توجهها رو برای خودش میخواست و تد هم باید مطمئن میشد که بیشتر محبت جهان برای نوزادها باقی بمونه و کسی مثلا سگها رو بیشتر از نوزادها دوست نداشته باشه. پس یه معامله باهم کردن: تد گفت:«اگه بهم کمک کنی ماموریت رو انجام بدم و ترفیع مقام بگیرم، منم میرم و زندگیت همون قبلی میشه.» تیم هم با کمااال میل قبول کرد. اما این وسط پدر و مادر تیم در خطر بودن. چرا؟ چون که اون دوتا توی یه شرکت حیوانات خانگی کار میکردن و رئیسشون قصد داشت که زنـ..ـدانیشون کنه یه جایی. تیم و تد هم اونقدر باهم وقت گذروندن که تنبیه تیم برداشته شد تا بتونن برن بیرون و به قولی "دنیا رو نجات بدن". غافل از اینکه همون دوستی موقت و الکی، وابستگی واقعی ایجاد کرده!(😭)
نقشهی سگهایی که همیشه بچه میمونن زمین میخوره و تد، طبق قولی که داده بود، برمیگرده به بیبی کورپ. گروه پاککننده حافظه هم کلا بچه رو از توی حافظهی پدر و مادر تیم پاک میکنن. اما برادری چیزی نیست که به همین آسونیا فراموش بشه. فراموش هم نمیشه. در نهایت، تیم به این فهم میرسه که داشتن یک برادر کوچکتر، حتی اگر به قیمت از دست دادن توجهها باشه، یک نعمت الهیئه!(🦢✨)
🎬 بچه رئیس | دارای مهر تایید خاله محبتی⭐ خ.م: محبت و توجه مسابقه طناب کشی نیست که بخوای توش برنده بشی و محبت بیشتری نصیبت بشه. محبت چیزیه که تمومی نداره. آب و برق و گاز نیست که یه روزی تموم بشه. عین نور خورشید میمونه. تا سالیان دراز، به همه به یک اندازه در روز میتابه. نمیاد کسی رو استثنا قرار بده و به اون نور بیشتری بده. چون نور خورشید، تموم نمیشه! و یادتون باشه، تا زمانی که توی تاریکی و تنهایی بزرگ شده باشید، اونو دوست دارید. اما به محض اینکه باریکهی نوری میبینید، حتی اگه دنبال همون تاریکی باشید، بعدش نور رو ترجیح میدید!(🤓)
عالی بود💖
ولی من هنوز معتقدم خورشید به بیابون بیشتر میتابه🫤
عاشق این انیمیشن بودم و هستمممم
خیلیی بامزه بود و جالببب
موفق باشییی🐻☕
عالی بوددددد
تو عالیاییی
عالییی بوددد🤝🏻🛐🛐🛐🛐
نظر لطفته😭🛐
فرصت ؟
آریییی
خیلی قشنگ بودد خسته نباشیی