سلام خوشگلا اینم از پارت ۲ امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید شمام اگه خاطرات عجیب ترسناکی دارید حتما بگید
داستان اول : داستان از اونجایی شروع شد که خالم تو خواب مادرشون رو می بینه که دست برادر زنشو گرفته می گه..... بیا بریم از اونجایی که برای خالم چندین بار اتفاق افتاده بود کسی که فوت شده بود بیاد و ادم زنده رو با خودش ببره و اون ادم فوت شه خالم می ترسه میگه مامان ترو خدا نبرش بچه کوچیک داره مامانش چادر سیاه رنگشو می کشه. و سرش میگه خدا مواظب اونم هست من .... با خودم می برم خالم کلی اشک میریزه میگه مامان تو که اینجوری نبودی این بچه رو یتیم نکن زنداییم همراه مامان خالم میره میگه به شوهرم . پسرم بگید گریه نکنن یه چادر سفید میندازه و با گریه وارد یه حلقه سفید می شن خالم زنگ می زنه به مادر بزرگم و خوابشو تعریف می کنه مادربزرگم می ترسه زنگ می زنه داییم داییم میگه زندایی مریض شده میرن بیکارستان می بینن حالش خوبه زنداییم همون شب فوت کرد پسر داییم شد یتیم و خانواده از هم پاشید
داستان دوم ؛ بچه که بودم پدر بزرگم مریض شد من به شدت ادم وابسته ای هستم شروع کردم افسرده شده بودم کناره گیر برای اینکه از پدر بزرگم دور نمونم رفتم خونه خودشون یه شب که خواب بودم صدای پاشنه کفش اومد ترسیدم. پاشدم برم ببینم پدر بزرگم خوبه رفتم که وسط حال خشکم زد یه خانوم با لباسای سیاه پوست سفید که تو سیاهی شب می درخشید لباس گیپور بلند و یه چتر که رو لبه سرش گرفته بود یه گردنبند فیروزه ای هم گردنش بود بسیار زیبا بود یهو به خودم اومدم دستم و گرفتم و اشاره کردم تو کی تو اینجا چیکار می کنی ؟ برکشت کفت من اومدم که ببرمش گفتم تو مرد نیستی شنیده بودم ازرائیل مرده گفت من ازرائیل نیستم برو بخواب من کفتم نمیزارم لبخند زد و گفت قول میدم اگه بری و بخوابی به کسی چیزی نگی ببرمش یه جای خوب عصبی شدم و دستم و زدم رو گردنش و گردنبند فیروزه رو پاره کردم مروارید داش رو جمع کردم گفت خواهش می کنم بدش گفتم نه من نمی تونم بدمش اکه بدم پدر بزرگم رو با خودت می بری گفت بده نمی برم گفتم باشه و همشونو دادم جز سه تاش مهره هارو کرد تو جیب کوچولوی لباسش گفت از اولشم گفتم این نباید بمیره دردسره اروم رفتم سر جام و مهره هارو گذاشتم زیر بالشم ولی وقتی صبح پاشدم پدر بزرگم فوت شده بود و خونه رو عزا برداشته بود مهرهه ها هم نبود ولی بعدا زیر مبل یکی پیدا کردم و هر چقدر به پدر و مادرم گفتم گفتن اینو از یجایی پیدا کردی و می گفتن اونقدر گریه کرده عقلش پریده
نمی خوای حمایت کنی خوشگله ؟ 🌟🌠
داستان سوم یه شب که خوابیده بودم وقتی بلند شدم یه موجودد سیاه رنگی رو بالای سرم دیدم با صدای گرفته و خشن با ظاهری سیاه گفت چشماتو ببند و به خواب چشمام داشت از حدقه می زد بیرون گفتم تو نه بابامی نه مامانم تو کی و همین حرف و همانا جیغی که کشیدم همانا پدر و مادرم اومدن گفتن چیزی نیست دیگه با خودشون می خوابیدم ولی یه شب دوباره دیدمش گفت گفتم بخواب چرا نخوابیدی و به پدر و مادرت گفتی از این به بعد زیاد همو می بینیم راستم می کفت بهم ازاری نم رسونه ولی زساد می بینمش و برام عادی شده
دارک بید
میش منم بیام با تو زندگی کنم ؟
عالییی🎀🎀🎀🎀
پارت سه؟
یه سوال توی داستان اول مگه مادره یا خاله برادر زن داشتن مگر مشع؟
عزیزم طبق گفت شون زندایی ایشون میشه زنداداش خالشون
خیلی عالی بود❣♥
میشه پارت سه داشته باشه؟ 🙏
مرسی سعیمو می کنم
مرسی
عالیییی بودددددد🙃🤍
مرسی