درود بر شما زیباها همونطور که در عنوان گفته شده خاطرات ترسناک دوستانم هست اگه شماهم خاطره ترسناکی دارین خوشحال می شم بگید
داستان اول : توی مراسم چهلم یکی از اقوام دختر عموی کوچیکم برگشت گفت پیر بود مرد ؟ مامانبزرگم گفت که نه دخترم عممرش تموم شد دختر عموم جدی گفت ولی تو پیری همین پس فردا هم میمیری در واقع یه داستانی مشابه با این شنیده بودم و فکر کردم واقعیت نداره تا اینکه مادربزرگم به دلیل سکته قلبی پس فردای همون روز فوت کرد
داستان دوم : من ادم خیلی مذهبی نیستم ولی اعتقاد دارم توی کلاس ما یه کسی بود که اعتقاد نداشت و فح.ش بد و بیراه می گفت یه بار یکی از دوستای مذهبیم گفت توبه کن گناهه . ما خودمونم حس خوبی نمی گرفتیم ولی کاری هم به کارش نداشتیم ولی اون دوستمون پافشاری می کرد همین که شنید دوباره شروع کرد به فح.ش دادن و گفت اگر خدای شما کاری می تونه بکنه بگید بکنه خلاصه زنگ تفریح خورد و مثل همیشه پله ها شلوغ شدن ولی موقع پایین رفتن از پله ها یکی هلش میده و با فاصله از چهار تا پنج پله ( حدودی) همونجا توی مدرسه جلوی منو دوستان فوت شد
داستان سوم :سلام این داستان برای ۲ سال پیشه موقعی ای که ۱۵ سالم بود داستان از اونجایی شروع شد که بعد مرگم مادربزرگم به وصیت خودش با خانواده عمم که اختلاف داشتیم اشتی کردیم و رفت و امد داشتیم ولی بعد از چند هفته داداشم بیماری تنفسی بی نام و نشون و پدر و مادرم اختلاف شدید پیدا کردن البته خودمم شرایط مناسبی نداشتم مداوم بیمارستان بودیم و حال برادرم و اوضاع خانواده خوب نبود بعد از چند هفته دکترا گفتن که نمیشه داداشم رو کاری کرد ببرینش خونه ما هم به زور اجبار برادرمون رو اوردیم خونه همون روز برادرم داشت توی باغچه خونه بازی می کرد که داد زد مامان مامان ببین یه عرپسک پیدا کردم من توی اتاق بودم و ندیدمش و فکر کردم برای صاحب قبلیه خونه بوده تا اینکه اومد توی خونه و گفت ببین ابجی نگاش که کردم رنگم پرید یه عروس با دست و پاو شبیه انسان ولی سیاه کهنه با چشم های دکمه. ای ولی اسم من مامانم و بابام و برادرم نوشته شده بود روی کاغذ های جداگانه و با سوزن سیاه و به صورت اینکه داغش زده باشن روش سنجاق خورده بودند به مامانم نشون دادم و خیلی زود توی حیاط خونه اتیشش زد و بعد اون همه چی خوب شد و مریضی برادرم شد یه آسم ساده که الانم خوب شده و اوضاع پدر و مادرم هم خوبه بعد اون مادرم دوباره با عمم قطع ارتباط کرد و دیگه عمم رو ندیدم
مرسه که تا اینجا اومدی امیدوارم خوشت اومده باشه و اگه دوست داشتید ازم حمایت کنید و داستان ها عجیب و ترسناکتون رو بنویسید
خوشگلا لطفا حمایت کنید تا پارت های بعدم بسازم
ولی راجب اس دو چندین ساله (نه در ملا عام یا جلوی کسایی که خیلی معتقدن) انجام میدم و تا حالا حتی یه استخون هم نشکسته ازم 👍🏻
عالی بود پستت💖💖
ولی درباره ی کاور ای کاش نوشته ات رو با یه رنگی مینوشتی که مشخص باشه.البته هرجور که خودت دوست داری من فقط پیشنهاد دادم😊
مرسی
من اینو فردا میخونم🤣🙄
*اصلنم شب نیست و من نترسیدم☺😅🫣*
ناراحت نمیشی اگه ازت بپرسم که واقعیه یا از خودت در آوردی به هر حال موفق باشی
نه چه ناراحتی اینا همون طور که گفتم برای نزدیکانم
هستن و از صحت داشتنشون مطلعم
ممنون از حمایت هاتون
من یکبار میخواستم برم آشپزخونه که جای 🚾یه سایه دیدم که داشت نگام میکرد.
یبارم میخواستم بخوابم که صدای باز شدن در اومد و فکر کردم بابام اومده ولی وقتی رفتم نگاه کردم دیدم کسی نیامده.
عالی 🛐🛐🛐
رجبش پست بساز ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
داستان آوردم خیلی ترس.ناک یودددد👀
مرسی
پارت دو پلیززززززز😭✨
خواب های عجیبی میبینم و وارد خواب های لوسید میشم خواب لوسید یعنی دیدن رویا که ما تو خواب آگاه هستیم و میدونیم که خوابیم و میتونیم خواب کنترل کنیم و یا تغییر بدیمو اینکه هر شب از من چند نفر هست در خواب در یک زمان ولی در مکان های مختلف و اینکه من تو خواب میتونم زمان متوقف و یا کنترل کنم و ترسناکش این هست که من توی خواب هر زخمی رو بدنم ایجاد بشه در واقعیت هم این زخم ایجاد میشه یعنی تو خواب با یکی دعوا کنم و اون مثلا رو بازوم چنگ بزنه همون زخم در واقعیت رخ میده و اینکه تو عوارض خواب لوسید نوشته نش