یک روز من و دوستام باهم در حال پیاده روی توی یک جاده ی خلوت بودیم همچیز خوب تا اینکه به یک خونه ی متروکه رسیدیم یکی از دوستام خیلی کنجکاو بود و همش داشت میگفت بریم داخل ...... ما از اونجا رفتیم اونجا قضیه دارک شد که ........
هر چی میرفتیم باز هم به همون خونه ی متروکه میرسیدیم هممون کنجکاو شدیم و رفتیم داخل اون خونه ی متروکه داخل اون خونه همه چیز پر از گرد و خاک بود و همه چیز پر از عنکبوت و تار عنکبوت بود
از بالا یک صداهایی میومد من نمیدونم چجوری رفتم دنبال اون صدا وقتی به خودم اومدم دیدم اومدم بالا و همه دوستان دارن صدام میزنن دیدم پشت سرم صدای پای یک نفر میاد وقتی برگشتم دیدم دوستم اونجاست اما رفتاراش مثل قبل نبود.....
همون لحظه صدای همون دوستم که پشت سرم بود از پایین اومد همون لحظه فهمیدم که اون دوست من نیست یک ج........ن هستش من به روی خودم نیاوردم و عادی رفتار کردم احساس ترس میکردم اما چیزی نمیگفتم فقط میخندیدم و باهاش راه میرفتم منو برد داخل یک اتاق ......
اون اتاق تاریک و ساکت بود من خیلی ترسیده بودم وقتی لبخند زد چهره اش عوض شد رفتم سمت در اما درم قفل بود یهو در همین لحظه یک گلدان قدیمی کنارم دیدم با اینکه از عنکبوت میترسیدم بازم برش داشتم با برداشتش کلی عنکبوت از توش اومد بیرون سریع گلدون رو پرت کردم سمت اون ج.......ن تا جلوی صورتش رفت اما یه چی مانع خوردن اون گلدون به اون شده بود همون لحظه صدای پای یه نفر و در روبروم حس کردم فهمیدم
که یک روح دیگه هم اونجا حظور داره صدای دوستم رو از پشت در شنیدم میخواستم بهش بگم من اینجام اما نمیتونستم حرف بزنم دوستم فهمید که من توی این اتاق هستم درو باز کرد و رفتیم طبقه پایین دیدیم دو تا دوست دیگمون اون جانیستن کل در هارو باز کردیم یکی از دوستامون رو اونجا دیدیم که افتاده روی زمین و دور و برش پر از عنکبوت و در دیگر رو هم که باز کردیم دوست دیگم هم همینطور بود اون موقع فهمیدم اگر دوستم به موقع نمیرسید چه بلایی سرم میومد از اون جا رفتیم بیرون فردای اون روز مادر دوستم که منو نجات داد زنگ زد و گفت اون اونجاست بگو برگرده خونه من بعد شتیدن این حرف به اون خونه ی متروکه برگشتم
وقتی برگشتم به اونجا دوستم رو دیدم که روی در اونجا افتاده همون لحظه اون روحی که دوستام رو به قتل رسونده بود اومد فهمیدم که اون یک روح نیست چون وقتی به صورتش مشت زدم ماسکش افتاد فهمیدیم اون همون دختریه که باهاش منو دوستام قطع رابطه کرده بودیم اون به عنوان انتقام این کار روکرده بود برگشت بهم گفت ازت خوشم میاد بهت کاری ندارم همون لحظه دیدم اونم افتاد هر چقدر سعی کردم بیدارش کنم نشد فهمیدم این قضیه مربوط به یکی دیگه بوده از اونجا فرتر کردم هرشب کابوس میدیدم 💫پایان 💫
نظرات بازدیدکنندگان (0)