در چندین پارت بعد ، کاراکترهای دیگر کم کم ظاهر کیشن
سایتاما، در حالی که آستینِ تیشرتِ زردش رو صاف میکرد، جلوی آینهیِ قدیِ راهرو ایستاد. آینه یه ترکِ عمودیِ خیلی باریک داشت که از بالا تا پایینِ تصویرش رو دو قسمت کرده بود، اما سایتاما همیشه جوری میایستاد که صورتش بیفته تویِ سمتِ سالمِ آینه. برگه رو گذاشت توی جیبِ شلوارش. بعد یادش افتاد که شاید بهتر باشه یه بار دیگه بخونتش. دستش رو کرد توی جیب، کاغذ رو درآورد، نیمنگاهی بهش انداخت و دوباره گذاشتش سرِ جاش. «میدانِ شیشهای…»
از خونه زد بیرون. صدایِ بستنِ درِ فلزیِ آپارتمان توی راهرو پیچید و بعد سکوت شد. راهرو هنوز هم بویِ نانِ داغ و یه کمی هم بویِ کهنگیِ ساختمون رو میداد. سایتاما از پلهها اومد پایین. هر قدمش صدایِ «تق، تق»ِ محکمی رویِ پلههای سیمانی ایجاد میکرد. وقتی رسید به فضای بازِ جلوی ساختمون، بادِ ملایمی خورد به صورتش. عصر بود و هوا یه رنگِ نارنجیِ غلیظ و رویایی به خودش گرفته بود. انگار کسی با قلممو، رنگِ نارنجی رو پاشیده بود رویِ سقفِ ساختمونهای شهر. سایتاما راه افتاد سمتِ مرکزِ شهر. خیابونها شلوغ بود، اما نه اونقدر که کلافهکننده باشه. مردم با آرامش قدم میزدن، ویترینِ مغازهها نورِ گرمی به پیادهرو میپاشید و صدایِ همهمهیِ دوردستِ شهر، مثل یه موسیقیِ پسزمینه بود.
حدودِ بیست دقیقه پیادهروی کرد. سایتاما، طبقِ معمول، دستاش رو کرده بود تو جیبِ شلوارش و خیلی ریلکس راه میرفت. انگار نه انگار که دنبالِ یه چیزِ مرموز یا یه نامهی بینامونشون میگرده. تنها چیزی که تو ذهنش بود، این بود که «اگه اونجا خبری نباشه، برگشتنی باید یه سر به اون سوپرمارکتی بزنم که تخفیفِ ویژهیِ سس زده بود یا نه.» بالاخره به «میدانِ شیشهای» رسید.
میدانِ شیشهای دقیقاً همون چیزی بود که از اسمش برمیومد؛ یه میدونِ بزرگ که وسطش سازههایِ مدرنِ شیشهایِ بلند به شکلِ منشورهایِ نامنظم ساخته بودن. کفِ میدون از سنگهای صیقلخوردهیِ سیاه بود که تصویرِ ساختمونهای دور رو مثلِ یه آینهیِ بزرگ منعکس میکرد. سایتاما ایستاد وسطِ میدون و یه دور چرخید. آدمهای زیادی اونجا بودن؛ یه دانشجو که داشت با عجله یادداشتهاش رو چک میکرد، پیرمردی که رویِ نیمکتِ سنگی نشسته بود و به کبوترها خیره شده بود، و چند تا جوون که نزدیکِ یکی از سازههای شیشهای با گوشیهاشون سلفی میگرفتن.
همه چیز خیلی عادی بود. «زیبا و رویایی»، آره، بود؛ بازتابِ نورِ غروب تویِ شیشههای بزرگِ سازهها، منظرهیِ خیرهکنندهای ساخته بود. اما هیچچیزی که بویِ «مرموز بودن» بده به چشم نمیخورد. سایتاما یه نفسِ عمیق کشید، دستش رو گذاشت رو شکمش و زیرِ لب گفت: «خب، ما که اومدیم. حالا اگه این چیزی که بقیه نمیبینن قراره خودش رو نشون بده، بهتره زودتر بجنبه، چون هوا داره تاریک میشه و منم باید برگردم شام بخورم.»
اون نگاهِ بیحسش رو انداخت به بزرگترین سازهیِ شیشهایِ میدون. یه منشورِ خیلی بزرگ که انگار از دلِ زمین اومده بود بیرون. رویِ سطحِ صیقلیِ اون سازه، تصویرِ خودش رو دید: مردی با لباسِ زردِ معمولی، در حالی که وسطِ یه شهرِ مدرن و پرنور ایستاده بود. ناگهان، بازتابِ تصویرِ خودش تویِ شیشه، یه لحظه… فقط یه لحظه… به جایِ اینکه مستقیم بهش نگاه کنه، سرش رو چرخوند و به پشتِ سرِ سایتاما نگاه کرد. سایتاما پلک زد.
میشه دنبالم کنی ؟ نمیتونم پیام بدم بهت 🤡
باشه
وایییییی
یعنی چی میشههههه
منتظر پارت بعدی هستیممم
:)
خوشحالم لاقل یکی بخونه داستانمو:) 💔
وا ، مگه نمیدونی همیشه چیزای با ارزش طرفدار زیادی ندارن ؟☹💔💔
عالی بود 🌿🌟