داستان بنی. عجیب و غریب کوچک ما
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. روزگارانی بسیار دور، کودکی با چشمان سیاه و موهای موجدار قهوهای تیره در جایی به نام اتلانتیس چشم به جهان گشود.نام این کودک نا معلوم است اما پس از چندی به بنی یا پدرجان شهرت یافت.
این بنی کوچولوی ما انسانی بسیار عجیب بود. علایقش به طول اقیانوس از یکدیگر دور بودند و به همان میزان غیرمنطقی. همزمان به یک اندازه به فیزیک، شیمی، ادبیات"فارسی، انگلیسی، روس"، هنر، موسیقی و انیمه علاقه داشت. اما در راس چیز های مورد علاقهاش کتاب و تاریخ قرار داشت. او شیفته این دو بود.
در جزیره دور افتاده اتلانتیس دوران کودکی اش را گذراند. پس از غرق شدن کامل زادگاهش، پدرجان به ناچار شروع به سفر در دور دنیا کرد. از امریکا تا اروپا. از افریقا تا قطب جنوب و استرالیا. و در آخر... آسیا. در سفری که بر مکان و گذر زمان داشت، اتفاقات بسیاری به چشم دیده و شایعه ها و حقایق بساری شنیده بود. پس از عمری، تصمیم به یکجا نشینی گرفت. ایران را بدین جهت برگزید و در خطه خراسان جا خوش کرد.
بلافاصله بی نهایت عاشق هنر و فرهنگ و تاریخ ایران شد. عاشق مردمش. به طور کاملا اتفاقی مشهد، شهری در شمال شرق ایران، تبدیل به مسکن او شد. خانواده ای چهار نفره او را گردن گرفته و پنج نفره شدند. در این شهر به تحصیل پرداخت و تا دبیرستان خود را رساند و رشته ریاضی را شاسته دید. وی ورزش را دوست میدارد بویژه دوچرخه سواری و اسکیت را. اما به دلایلی دیگر نمیتواند ورزش کند. پس فعالیت های دیگر را جایگزین نموده و تلاش مزبوحانه ای دارد که در انها پیشرفت کند. این فعالیت ها چیز هایی بودند از قبیل نقاشی، خطاطی، داستان نویسی ،زبان و غیره.
چند شایعه در مورد اوست که هنوز به قطعیت نرسیده. اول اینکه بنی شخصی بسیار بدخط است. دوم او انیمیشن های تولید شده در سال های ۲۰۰۰ تا ۲۰۲۰ را بسیار دوست دارد و به هیچ وجه تن به تماشا و تحسین انیمیشن های نسل جدید نمیدهد، زیرا معتقد است اینها در مقایسه با آنها ارزش تحسین ندارند. کماپی انیمیشنسازی محبوبش نیز Dream Works است. شایعه سوم این باشد که پدرجان به داستان های جنایی مجذوب میشود. علیالخصوص آثار بانو کریستی و مجموعه شرلوک هلمز. مورد بعدی نف.رت بی سابقه اش از باقالیست. بله باقالی. گفته شده حتی یک بار به دلیل وجود باقالی در غذایش به گریه افتاده است. شایعه های انبوه دیگری نیز پیرامون این مرد پیر و خموده وجود دارد اما دیگر ارزش گفتن ندارد.
از خصوصیات او که بگذریم میرسیم به بزرگترین حقیقت در موردش. او نفرین شده است. تفرین شده تا هرکه به او نزدیک میشود پس از چندی از وی خسته و کم کم متن.فر میشود. دانشمندان و حتی خود پدرجان نمیدانند مشکل از کجاست یا چه کسی و چرا اینگونه نفرینش کرده. اما دیگر همین است که هست.
حال بیایید با هم به ادامه داستانش بپردازیم. بنی یا همان پدرجان، بعد از مدتی زندگی در دنیای مدرن با وبسایتی به نام تستچی آشنا شد. وبسایتی زیبا و جذاب با کاربرانی عزیز دل(اشاره غیرمستقیم به تو). در حدود سال ۱۳۹۹ عضو این وبسایت شد و بعد از چند وقت اکانت خود را حذف نمود و الان دوباره با این اکانت پیش روی شما و در جمعتان است. با کاربرانی که همانند خانوادهاش هستند همراه شد و با کمک آنها تا به اینجا آمد. از همین تریبون از تمام کاربرانی که به او خواسته یا ناخواسته کمک کردند تشکر و قدردانی میکند و امیدوار است بتواند جبران کند.
در آخر این قصه با آرزوی همیشگی خداحافظ میگوییم. مواظب خودتان و قلبهایتان باشید.
خیلی بیو گرافی خوبی بود:)
منم عاشق تاریخم.
خوشبختم عزیز
بنده در مورد اسلاید ششم با شما همذات پنداری میکنم.
موفق باشی:)
اخی همدردیم پس... نمیدونم کی باهامون پدرکشتگیداشته نفرینمون کرده
بلی
خوشبختم✨
خوشبختم بنیی
همچنین گلدختر
🤓💞
چه بیوی قشنگی🛐
شرمنده کردی
چه کاربر زیبایی.
زیبایی از شماست عزیز
جونبابا
چه بابایی در عجبم
وایب لندن میدی بهمممم😭🛐
قربونت بشم
وایایتیتتی خیلی وایب خوبی داریییی
بسیار خوشبختم پدر جان
همچنین عزیزم
🍃🫱🏽🫲🏻🫱🏽🫲🏻