دازای: «بچهها! یک خبر فوقالعاده دارم! برای ترویج صلح جهانی، تصمیم گرفتم یک چالش “خود....شی گروهی در رودخانه با طعم ماست” راه بندازم. کیا پایه هستن؟» کونیکیدا: «دازای! اون دفترچه لعنتی رو بزار کنار و بیا به اون گزارشِ عقبافتاده برسی! و کدوم احمقی تو رودخونه ماست میریزه؟» دازای: «کونیکیداجون، چرا همیشه نیمه خالی لیوان رو میبینی؟ شاید اون ماستها باعث بشن ماهیها هم خوشحالتر بشن! آتسوشیجون، تو چی؟ تو که از گرسنگی مر....دن رو تجربه کردی، نمیخوای یه پایانِ خامه ای داشته باشی؟»
آتسوشی: «دازایسان… واقعاً؟ ماست؟ من همین الان داشتم گزارشِ د....زدیِ دیروز رو مینوشتم که… صبر کن، چرا دستهای من آبیه؟» دازای: «آه، اون؟ خب وقتی داشتم برای چالشِ رودخونه ماستها رو با رنگ خوراکی مخلوط میکردم، یه کم ریخت روی میزت. نگران نباش، تا سه سال دیگه پاک میشه!» آتسوشی: «سه سال؟! کونیکیداسان، لطفاً یه کاری بکنید!»
کونیکیدا: «(در حال کوبیدن خودکار به میز) من همین الان استعفا میدم! من با این دیو....انهها توی یک دفتر کار نمیکنم. رانپوسان، شما چرا میخندید؟» رانپو: «(با دهان پر از چیپس) چون دازای یادش رفت بگه که اون ماستها تاریخ گذشته بودن و الان تانیزاکی و نائومی دارن تو آشپزخونه با سوسکهای جهشیافته میجنگن!» تانیزاکی: «(دواندوان وارد میشود) کمک! یه چیزی تو آشپزخونه به دنیا اومده که صدای گربه میده ولی بال پروانه داره و بوی ماستِ گندیده میده! دازای! این چی بود درست کردی؟»
دازای: «ای وای! پس بالاخره فرمولِ “ابرقدرتِ لبنی” جواب داد! زود باشید، باید ازش فیلم بگیریم و توی یوتیوب بزاریم. پولش میتونه بودجه آژانس رو برای ده سال تأمین کنه!» کونیکیدا: «بودجه آژانس؟! دازای، تو همین الان کلِ بودجهی این ماه رو صرف خریدِ ۱۰ تن ماستِ منقضیشده کردی! من میک...شمت!» دازای: «اوه، کونیکیدا! خشونت راهِ حل نیست. بیا به جای اون، یه مسابقه “کی میتونه بیشتر ماست بخوره و نم...یره” بزاریم؟ من شرط میبندم آتسوشیِ بیچاره حتی نمیتونه یه قاشق بخوره.»
آتسوشی: «من همین الانم دارم بالا میارم! اصلاً چرا من باید اینجا باشم؟ چرا نرفتم همون یتیمخونه؟» دازای: «چون اونجا ماست نداشتن! ببین، حالا اون موجودِ بالدار داره میره سمتِ میزِ یوسانوسان. فکر کنم دنبالِ یه نفر میگرده که جراحیش کنه.» رانپو: «شرط میبندم یوسانوسان اول اونو جراحی میکنه، بعد کونیکیدا رو، بعد هم دازای رو که باعثِ این وضعیت شد.»
دازای: «اوه، یوسانوسان! سلام! چقدر امروز قشنگ شدی! اون ا.....رهبرقیِ بزرگت چقدر برق میزنه… صبر کن، چرا داری با اون نگاه بهم میکنی؟ من فقط میخواستم دنیا رو جای بهتری کنم!» کونیکیدا: «فرار کن دازای! اگه فرار نکنی، اون ار....هبرقیِ عزیزش رو روی مخِ تو امتحان میکنه!» دازای: «به هر حال، حداقل تا اون موقع میتونیم یه سلفی با سوسکِ بالدار بگیریم! آتسوشی! گوشیت کجاست؟» آتسوشی: «دازایسااااااان!»
امیدوارم خوشتون اومده باشه
این چه سمی بود من دیدم؟
ماست آبی؟؟🤣🤣
:) 😂
🤣🤣🤣🤣🤣
خیلی خوبب بوددد بازمم بزاررر🤣🤣🤣
چشم حتما.
یه فن فیک نوشتم تا الان ۴ قسمتش گذاشتم .
اسمش: همنشینی سایه های بزرگ
میتونی اونو بخونی
نوشته ها که صدا ندارن ...
همچنان صدای نوشته ها
🙂
خیلی بامزه بود 😆✨عالی
خیلی ممنونم❤
بسیار عالی🤣
ممنون 🙏🏻🌷
عالی بود ❤
ممنون 🌷🌷
دازای اگه قبول کنه من باهاش مسابقه ماست خوری رو میرن
👍🏻😂 مواظب باش