پشت لبخند صورتی و کمان های مخملی، دختری بزرگ شد که از هیچ کس و هیچ چیز به اندازه ی خود واقعی اش متنفر نبود. این پست، زندگی دولورس جین آمبریج را روایت می کند: دختری که تصمیم گرفت خودش را بازسازی کند، حتی اگر به قیمت انکار هر آنچه بود، تمام شود.
دلوروس جین آمبریج، در 26 آگوست 1944 به دنیا آمد. خانه در خیابانی معمولی در حومه ی لندن بود. نه آنقدر کوچک که فقر را فریاد بزند، نه آنقدر بزرگ که رویاهای بزرگی در سر بپروراند. اما اگر کسی به درون نگاه میکرد، چیزی فراتر از فقر و ثروت می دید: غیاب عشق.
اُفورد آمبریج هر روز صبح ردایش را می پوشید، ردای بدون نشان افتخار، با تکه پارچه ی کهنه ای که روی سینه نوشته بود: «بخش نگهداری و تعمیرات». او نظافتچی وزارت سحر و جادو بود. الن کرَکنِل، مادر دولورس، زنی مشنگ بود. پیش از ازدواج در یک کتابفروشی کار میکرد. او هرگز با چوبدستی چیزی را جابه جا نکرده بود، هرگز طلسمی نخوانده بود، و هرگز نتوانست جای خود را در خانه ی افورد پیدا کند. آفورد هیچگاه همسرش را کتک نزد، اما تحقیر روزانه بدتر از هر کتکی بود. الن هر روز صبح تا در همراهی اش می آمد، دستی تکان میداد، و برمیگشت به آشپزخانه تا ساکت بماند و ظرف ها را با دست بشوید. دولورس این سکوت را از پشت در نگاه میکرد. و هر روز، از سکوت مادرش بیشتر از فریاد پدرش متنفر میشد. چون سکوت، یعنی پذیرش شکست.
دولورس چهار ساله بود که برای اولین بار فهمید «واژه»ها می توانند سلاح باشند، حتی قویتر از جادو. یک روز، فنجان چینی قدیمی مادربزرگ از دست های کوچکش لیز خورد و بر زمین خرد شد. پدرش وارد شد، صورتش قرمز از خشم: «کی این کار را کرد؟» دولورس نگاه کرد. مادرش در گوشه ی آشپزخانه ایستاده بود و می لرزید. مثل همیشه. دولورس می توانست حقیقت را بگوید. اما در آن لحظه، چیزی درونش زمزمه کرد: «مهم نیست چه کسی آن را شکست. مهم این است که چه کسی مقصر شناخته شود.»
او به چشمان پدرش خیره شد و با صدایی آرام، بدون ذره ای تردید، گفت: «مامان انداختش زمین. من دیدم.» الن دهانش را باز کرد، اما صدایی از آن بیرون نیامد. افورد به همسرش نگاه کرد، نه با خشم از شکستن فنجان،که ای کاش با خشم نگاه میکرد، با تحقیر از همیشگی بودن ضعف. «تعجب نمی کنم. از دست تو کاری هم برمی آید؟» آن شب، الن گریه نکرد. به دولورس نگاه کرد، با چیزی شبیه ترس. «تو چرا به پدرت چنین چیزی گفتی؟» دولورس لبخند زد. همان لبخندی که بعدها در دفترش می دیدیم: کوچک، صورتی، و خالی از هر گرمی. «هیچی، مامان. فقط می خواستم بابا خوشحال باشد.» از آن شب، دولورس فهمید: حقیقت یک کالای قابل معامله است. و او تصمیم گرفت همیشه فروشنده باشد، نه خریدار.
تولد برادر دولورس، کوتاه ترین شادی بود. تفورد امید داشت پسرش جادوگر بزرگی شود، کسی که نام آمبریج را برای همیشه سرافراز کند. اما پسرک در گهواره هیچ جرقه ای از خود نشان نداد. نه جابه جایی اشیاء، نه نوری از پشت پنجره، نه هیچ علامتی از جادو. او فشفشه بود. افورد و دولورس، هر دو، مادر را مقصر دانستند. الن مقصر بود، چون جادو نداشت. الن مقصر بود، چون مشنگ بود. الن مقصر بود، چون خون خانواده را آلوده کرده بود. «اگر مشنگ نبودی، پسرت جادوگر میشد.» افورد هر شب این جمله را تکرار میکرد، تا شب هایی که دیگر جمله ای باقی نماند و فقط سکوت وحشتناک خانه باقی ماند.
دولورس پانزده ساله بود که صبح از خواب بیدار شد و مادرش نبود. کمدش خالی بود، گهواره ی برادر خالی بود. الن با پسر فشفشه اش به دنیای مشنگ ها بازگشت، بی آنکه حتی یک نامه از خود به جا بگذارد. و افورد، بدون یک کلمه توضیح، وانمود کرد که او هرگز وجود نداشته است. دولورس از آن روز دیگر از مادر و برادرش حرف نزد. عکس ها را خودش سوزاند. می خواست مطمئن شود هیچ اثری از آن دو «ضعیف» باقی نمی ماند. آن شب، برای اولین بار حس کرد که قدرت یعنی تو تصمیم بگیری چه چیزی وجود دارد و چه چیزی نه.
افورد هر روز عصر از سر کار برمی گشت، بوی سفیدکننده و مواد شوینده همه جا را پر می کرد. دولورس از این بو متنفر بود، اما هرگز نگفت. دوستان مدرسه می پرسیدند: «پدرت چه کاره است؟» و دولورس، با همان لبخند صورتی و بی گرما، پاسخ می داد: «کارمند ارشد وزارت.» دروغ بزرگ، پررنگ، و حساب شده. اما دروغی که هر بار تکرار میشد، برای خودش واقعی تر میشد. وقتی کسی در وزارت سحر و جادو از «افورد آمبریج، همان نظافتچی» حرف میزد، دولورس با شیرین ترین لبخندش همه ی ارتباطات را انکار میکرد و ادعا می نمود که پدرش عضو برجسته وزارت بوده است.
چیزهای بدی برای کسانی که درباره ی افورد می پرسیدند اتفاق می افتاد، بنابراین کسانی که می خواستند در کنار دولورس بمانند، وانمود میکردند که به میراث دروغینش باور دارند. هشت ساله بود که جادویش آمد، نه به شکل شگفتی، به شکل خشم. همسایه ی پیرزنی که مدام از صدای تلویزیون افورد شکایت میکرد، یک روز دولورس را در کوچه گیر انداخت: «دخترک، بابات همیشه مسته، نه؟» دولورس چیزی نگفت. فقط لبخند زد. آن شب، گلدان بزرگ پیرزن از طاقچه بلند شد و با قدرت به دیوار کوبید. پیرزن فریاد کشید. همسایه ی روبرویی را مقصر دانست. هیچ کس به دخترک موفرفری که از پشت پرده نگاه میکرد، شک نکرد.
جادو شگفتانگیز نبود. جادو یک سلاح بود، دقیق، بی صدا، و غیرقابل ردیابی. از آن روز، دولورس تمرین کرد. جادو را پنهانی تقویت کرد، نه برای این که قوی شود، برای این که دقیق باشد. یک حرکت کوچک، یک تلنگر نامرئی. زندگی کسی می توانست از مسیرش خارج شود. و هیچکس نمیفهمید چرا.
نامه ی هاگوارتز در یک صبح بارانی رسید. جغد به پنجره کوبید، منقارش را به شیشه زد، و نامه را روی طاقچه رها کرد. افورد آن را باز کرد، خواند، و بی صدا گذاشت روی میز. دولورس پرسید:«چرا خوشحال نیستی؟» «چون خودم در آنجا موفق نشدم.» راست میگفت. «تقصیر خودته.» افورد نگاه کرد. ده سال پیش، دخترش را از مادر و برادرش جدا کرده بود تا او را «نجات دهد». اما حالا میدید که دولورس هرگز نیازی به نجات نداشت، او خودش، نجات دهنده ی خودش بود.
«وقتی رفتی هاگوارتز... اسم من رو نیار. بگو پدرت مشاور وزیره.» «درسته؟» افورد نگاه کرد. «مهم نیس درست باشه. مهم اینه که تو رو جدی بگیرن.» دولورس نامه را از روی میز برداشت. به مهر قرمز هاگوارتز نگاه کرد: عقاب، شیر، گورکن، مار. همه با هم. اما در اعماق وجودش، از همان لحظه می دانست که مار، قوی ترین آنهاست. چون مارها برای زنده ماندن، پوست خود را عوض میکنند. و دولورس آمبریج، از فردا، پوست تازه ای می پوشید: پوستی صورتی، با کمان های مخملی، و درونش هیچ اثری از مادر مشنگ، پدر نظافتچی، و برادر فشفشه باقی نمی ماند.
دولورس آمبریج از سه چیز شرم داشت: مادرش که مشنگ بود، پدرش که نظافتچی بود، برادرش که فشفشه بود. و از هر سه یکی، راهی برای تبدیل شرم به نفرت پیدا کرد: از مادر مشنگ شرم داشت: مشنگ تباران را تا مرز نسل کشی تعقیب کرد. از پدر نظافتچی شرم داشت: هر نشانه ی ضعف طبقاتی را با تحقیر نابود کرد. از برادر فشفشه شرم داشت: هر کس را که جادویش «کامل» نبود، طرد کرد. در روانشناسی، به این میگویند «واکنش ترکیبی»: تبدیل شرمی که نمی توانی تحمل کنی، به نفرتی که میتوانی بر دیگران بریزی. آمبریج این را استادانه آموخت، از روی بقا. آمبریج از شرمش دیوار ساخت برای پنهان کردن خود. و دیوارها، وقتی بلند می شوند، پشتشان همیشه قربانیانی دفن شده است.
پس از الن، افورد هر روز بی انگیزه تر میشد. نه به خاطر عشق، به خاطر خشمی که دیگر نمیتوانست تخلیه کند. شغلش را تحقیر میکرد اما تغییری نمیداد. و دولورس، که حالا دیگر وارد وزارت سحر و جادو شده بود و به سرعت در حال ترقی بود، نمی توانست وجود پدر نظافتچی را تحمل کند. یک روز، او پیشنهادی به پدرش داد: بازنشستگی زودهنگام، در ازای یک مستمری ماهانه ی کوچک. در عوض، پدر باید بی سروصدا از انظار عمومی ناپدید میشد. افورد پذیرفت.
دولورس به همکارانش گفت که پدرش سال ها پیش مرده است. یک قهرمان، عضو ارشد وزارت. و هیچ کس جرات نکرد حقیقت را بپرسد. پدر بازنشسته، در خانه ای کوچک دورافتاده، هر ماه یک پاکت پول دریافت میکرد ولی هرگز در مراسم رسمی دیده نمیشد. دولورس دیگر هرگز به او سر نزد. باقی اتفاقات در کتاب دیده شد: رفتن به هاگوارتز، بازگشت به وزارت، رفتن زیر سلطه ی ولدمورت. اما بعد از سقوط ولدمورت چه شد؟
پس از شکست نهایی لرد ولدمورت در نبرد هاگوارتز (۱۹۹۸) و اصلاحات گسترده در وزارت سحر و جادو توسط کینگزلی شکلبولت، بسیاری از همدستان رژیم تاریک دستگیر و محاکمه شدند. محاکمه دولورس آمبریج توسط وزارت، یکی از مهم ترین پرونده ها بود. در طول جنگ دوم، مخصوصا پس از سقوط وزارت به دست نیروهای ولدمورت، آمبریج به عنوان رئیس «کمیسیون ثبت نام مشنگ تباران» نقشی کلیدی و شوم ایفا کرده بود. او بی گناهان زیادی را روانه زندان آزکابان کرد و در جلسات بازجویی، از موجودات غم خوار که طعمه های بی گناه را شکنجه می دادند، استفاده می کرد. حکم دادگاه پس از بررسی جرائم متعدد او صادر شد.
آمبریج در نهایت به اتهامات زیر محاکمه و محکوم شد: شکنجه، حبس غیرقانونی و ایجاد مرگ برای چندین نفر بر اثر شکنجه/ همکاری فعال با رژیم ولدمورت و ریاست بر کمیسیونی که به پاکسازی نژادی می پرداخت. سوءاستفاده از قدرت و جعل قوانین برای آزار و اذیت شهروندان بی گناه. حکم نهایی: حبس ابد در زندان آزکابان. اما این پایان ماجرا نبود. در روز محاکمه، چندین مرگخوار وفادار به رژیم سابق به دادگاه حمله کردند و آمبریج توانست از بازداشت فرار کند. این رویداد به «نبرد وزارت سحر و جادو» معروف شد و یکی از آخرین درگیری های باقی مانده از جنگ دوم بود. او با بازیابی چوبدستی اش سعی در فرار داشت، اما سرانجام دوباره دستگیر و برای همیشه به زندان انداخته شد.
جالب است بدانید که آزکابان نیز پس از جنگ تغییر کرده بود. دیگر خبری از دیوانه ساز نبود، آنها به دلیل همکاری با ولدمورت از زندان اخراج شده بودند. به این ترتیب، آمبریج در زندانی بدون دیوانه ساز محبوس شد. با این حال، او در همان سلول انفرادی در بالاترین سطح امنیتی به زندگی ادامه داد.
جاری اپراتور سازنده
| 16 دقیقه پیش
کیوت ؟
________________
اره خیلی دوستش دارم (میدونم عجیبه ولی خوب )
مم خیلی از امبرج خوشم میاد 🥹
خیلی کیوته🎀
کیوت؟!
داداش مطمئنی کیوته؟؟
عالی بوددد
ممنونممممممم💓🍃
از کجا پیدا کردیییی
منابع من اینا بودن:
1-خود کتابا و پاترمور
2-سایت هایی مثل harrypotter.fandom.com و hp-lexicon.org
3-مقالات Rolling Stone، BBC، ScreenRant و...
4-Scifi StackExchange
5-بحث های کاربران توی ردیت، Research Gate، Network.bepress، NDItd
6-نقل قول ها از ویکی پدیا، Ranker.com و Bustle (زحمت جمع کردن نقل قول های پراکنده رو هوش مصنوعی کشید چون اگه خودم میخواستم جمع کنم باید صدها مقاله رو میخوندم.)
خیلی عالی بود خسته نباشیی
متشکرم🙏
خیلی جالب بود !
ممنون🌹
خیلی عالی بود!!!!
ممنونممممم💝✨
ازت ممنونم که چندتا دلیل بهم دادی که بیشتر از ولدی از آمبریج بدم بیاد
خواهش میکنم😅😁
سپاس متقابل
از همون اول یه سنگدل خون خوار بوده
نظرم راجع بهش بهتر که نشد هیچ
بد تر شد 🤨
منم همینطور🙏
عوضش به سزای اعمالش رسید🌷 (شاید بوسه ی دیوانه ساز بهتر بود ولی به هرحال)
ممنون از زحماتت 🙏🏻😊
راستش دیدگاهش نسبت به قدرت و وضعیت خونی رو الان درک میکنم
اینطور شکل گرفته بود چون میخواست شبیه خانوادهاش نشه و بقیه بهش احترام بذارن.
بیشتر از کمبود های بچگیش ناشی شده بود
دقیقا