او کفشهایش را پوشید، کلید را برداشت و از خانه بیرون رفت. راهرو ساختمان بوی گرد و غبارِ قدیمی میداد و لامپ زرد سقف، نور ضعیفی روی دیوارها میپاشید. طبقهی او همیشه کمی ساکتتر از بقیه بود. همسایهها زیاد با هم حرف نمیزدند. درِ واحدها اغلب بسته بود. بعضیها صبح زود میرفتند و شب دیر برمیگشتند. بعضیها هم مثل سایههایی آرام در همان سکوت زندگی میکردند. سایتاما از پلهها پایین رفت.
در طبقهی همکف، صاحبخانه طبق معمول پشت میز کوچکِ ورودی نشسته بود و روزنامه میخواند. مردی میانسال، با موهای کمپشت و عینک تهاستکانی. او با دیدن سایتاما فقط سرش را کمی بلند کرد. «صبح بخیر.» سایتاما با همان لحن همیشگی جواب داد: «صبح بخیر.» صاحبخانه نگاهی کوتاه به او انداخت، بعد به روزنامه برگشت، و همین. هیچ گفتوگوی عمیقی در کار نبود. هیچ راز بزرگی فاش نشد. زندگی، اغلب همینقدر ساده از کنار آدم رد میشود. سایتاما از ساختمان بیرون آمد.
هوا خنک بود. نه سردِ آزاردهنده، نه گرمِ کلافهکننده. از آن هواهایی که شهر را برای چند ساعت قابل تحمل میکند. چند کودک با کیف مدرسه از مقابلش رد شدند. یک مرد با دوچرخه از کنارش گذشت. زنی که به تلفن همراهش خیره شده بود، بدون اینکه به او نگاه کند، از کنارش عبور کرد. سایتاما هم به راه افتاد.
خیابانِ محلهی او همیشه ویژگی خاصی داشت: نه خیلی شلوغ بود، نه خیلی خلوت. انگار در مرز بین بیتفاوتی و زندگی ایستاده باشد. مغازهی نانواییِ سرِ کوچه هنوز کرکرهاش را کامل بالا نبرده بود. فروشگاه لوازمالتحریر تازه باز کرده بود. یک کارگر داشت جلوی مغازهی میوهفروشی جعبهها را مرتب میکرد. و از دور، بوی روغنِ داغِ صبحگاهی از یک مغازهی کوچک فستفود میآمد.
سایتاما با دقتی که فقط آدمهای بسیار بیحوصله دارند، مسیرش را به سمت فروشگاهِ روزانهی خودش انتخاب کرد. او مثل خیلی از مردم، عادت داشت از یک مسیر مشخص برود. راهی که در آن هیچ سورپرایزی نباشد. هیچ پیچِ غیرمنتظرهای. هیچ مواجههی عجیب. فقط پیادهروی، رسیدن، خریدن، برگشتن.
ولی زندگی، حتی وقتی بهنظر میرسد حوصلهی تغییر ندارد، گاهی یک چیز کوچک را جابهجا میکند. آن روز، جلوی فروشگاه، تابلوِ بزرگی نصب شده بود: تخفیف ویژهی سهشنبه — فقط تا پایان موجودی سایتاما چند ثانیه به تابلو خیره ماند. بعد آهسته، بسیار آهسته، مثل کسی که حقیقت مهمی را کشف کرده باشد، نزدیکتر رفت.
روی شیشهی فروشگاه، فهرست کالاهای تخفیفدار نوشته شده بود. او با دقت خطها را خواند. چشمش روی چند قلم معمولی لغزید، اما به یک مورد که رسید، مکث کرد. تخممرغ بستهای قیمت جدید، وسوسهانگیز بود. و این دقیقاً همان چیزی بود که میتوانست روز را از یک روز معمولی به یک روز قابل توجه تبدیل کند.
سایتاما دستش را در جیب گذاشت و به صفِ کوتاهِ جلو در نگاه کرد. چند نفر آنجا ایستاده بودند. هرکدام درگیر کار خودشان: یکی خمیازه میکشید، یکی با فروشنده دربارهی کیفیت نان بحث میکرد، یکی هم با عجله پول خردهایش را میشمرد. سایتاما، برای اولین بار در آن صبح، حس کرد روزش شاید کاملاً بیمعنا نماند. او در صف ایستاد.
او به خوبی میدانست که برای پیروزی در حراجیهای سهشنبه، صبر مهمتر از قدرت است. قدرت، هیولاها را متلاشی میکند، اما صبر است که باعث میشود شما به قفسهی تخممرغهای تخفیفدار برسید، قبل از اینکه خانمِ میانسالی که همیشه با کیف خریدِ برزنتیاش زودتر از همه میرسد، آنها را قبضه کند.😂
وای خیلی داره خوشم میاد ، قشنگ دارم حس میکنم داستانو ، این که وقتی زندگیت اونقدری تکرار میشه که حتی یه شونه تخم مرغ میتونه برات حکم تغییر داشته باشه ، یه جورایی این داستان با طنزی هم که داره باعث میشه فکر کنی و این فوقالعاده است✨
خیلی ممنون از انرژی دادنتون:)
ادامه داستان هم گذاشتم و خواهم کذاشت
فکر می کردم روز سایتاما ساخته میشه تا اینکه...😀
:)
ممنون از زمان گذاشتنتون
خوب بود؟
سپاس🌠
عالی بود🌟