ما در سایهی دیوارها بزرگ شدیم؛ در شهری که آسمانش همیشه بوی زنگار میداد، و خورشید مثل سکهای فرسوده بر شانهی ترس رفتوآمد میکرد.
ما نام باد را از زخمها آموختیم، و واژهی آزادی را نه در کتابها، که در نگاهِ کودکی دیدیم که پشتِ پنجرهی بسته به پرندهای دیوانهوار لبخند میزد.
ای دیوار! ای استخوانِ بلندِ تاریخ! تو را با دعا ساختند یا با و*حشت؟ نمیدانم. فقط میدانم هر آجرِ تو بر سینهی ما یک قرن سکوت نشسته است.
آنسوی تو دنیا نبود، افسانهای بود با دندانهای خو*آلود، جایی که خورشید بر تنِ زمین مثل تی*غ میلغزید، و غولها با قامتی از کابوس میآمدند تا سهمِ انسان از نفس را اندازه بگیرند.
ما در میانِ گرسنگی و فریاد قد کشیدیم، و فهمیدیم آدمی وقتی همهچیزش را میبرند، یا میشکند یا به آتشی پنهان در استخوان تبدیل میشود.
و در آن روز که دروازه گشوده شد، نه تنها سنگ که قلبِ تاریخ فرو ریخت. غوغای بالها آمیخت با دود، فریادِ مادران با گامهای سنگینِ م*رگ، و خیابانها به رودی از وحشت بدل شدند
که در آن کودکی، اسبی بیسوار و نامی جا مانده غرق میشد. اما حتی آنجا، در دلِ شکست، چیزی بود که نمیمرد:
نوری باریک، مثل سوزنِ سپیده، در شکافِ تیرهی تقدیر. ای ارن! ای طغیانِ زخم! تو از خشم برخاستی یا از عشقِ شکسته؟ نمیدانم.
نمیدانم. فقط میدانم در چشمانت دریایی بود که آرام نمیگرفت، و در مشتت تاریخ میلرزید.
خیلللللیلیلیلیللیلیلییللیییی قشنگگگگگ بوددددد 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
ممنون عزیز 🌷
ادامشو تو دو تارت دیگه تو پیجم هست
دیدم خیلی قشنگ بود 😭
ممنون از شما 🌷
محشر بود
لطفا ادامشو بزارر🙏🙏🙏
سلام گذاشته شد:)
🙏🙏🙏
فرصتت؟؟؟
؟ منطورت؟
یعنی توی کامنتا اول شدم