سلام عزیزان داستانی زیبا و طولانی با کاراکترهای انیمه ساختم . چیزی که اولش هست، همه چیز نیست. لطفا صبر داشته باشید و در پارتهای بعد با جذابیت و هیجان و کاراکترهای بیشتری روبرو میشویم
صبح، مثل همیشه، خیلی زودتر از آنچه باید شروع شده بود. نور کمرنگ و خاکستری از لای پردهی نازکِ آپارتمان کوچک به داخل میخزید و روی زمین اتاق میریخت؛ نوری بیرمق، بیعجله، و بهطرزی عجیب شبیه خودِ زندگیِ سایتاما. نه گرم بود، نه الهامبخش، نه حتی آنقدر روشن که آدم را مجبور کند فوراً از رختخواب بپرد. فقط بود. مثل بسیاری از چیزهای دیگر در زندگی او.
سایتاما روی تشک نازکش دراز کشیده بود و سقف را نگاه میکرد. نه به این دلیل که به سقف علاقه داشت، و نه چون در حال فکر کردن به معنای زندگی بود. او فقط بیدار شده بود و برای چند ثانیه، مثل هر روز، نمیدانست دقیقاً چرا باید از جا بلند شود. سکوت اتاق، سکوتی معمولی نبود؛ سکوتی بود که با گذشت زمان شکل گرفته بود. سکوتی که از تکرارِ روزهای یکسان ساخته میشود. از صبحهایی که بوی نان تازه نمیدهند، از ظهرهایی که هیچ پیام مهمی نمیرسد، و از شبهایی که هیچ اتفاق غیرمنتظرهای در آن نمیافتد. سایتاما به این سکوت عادت کرده بود، اما عادت کردن همیشه به معنای دوست داشتن نیست.
او آهی کشید، بازوهایش را کش داد و با بیحالی از روی تشک بلند شد. اتاقش کوچک بود. نه کوچک بهمعنای شاعرانهاش، بلکه کوچک بهمعنای واقعی کلمه: یک فضای محدود با دیوارهایی ساده، یک پنجرهی باریک، چند وسیلهی ضروری، و آنقدر خالی که اگر کسی واردش میشد، احتمالاً فکر میکرد صاحب خانه یا خیلی منظم است یا دیگر چیزی برای چیدن ندارد.
در گوشهای، یک مبل کهنه قرار داشت. روبهرویش میز کوچکی بود که روی آن یک لیوان خالی، یک بستهی بازشدهی بیسکویت، و قبض برقِ ماه قبل جا خوش کرده بودند. روی دیوار هم یک تقویم ارزانقیمت آویزان بود که چند روزش با خودکار خط خورده بود. نه از روی برنامهریزی، بلکه از روی عادت؛ عادتی که آدم هر روز روی عددها ضربدر میکشد تا مطمئن شود هنوز زمان میگذرد.
سایتاما با قدمهای آرام به سمت آشپزخانهی کوچک رفت. آشپزخانهای که بیشتر از اینکه آشپزخانه باشد، یک فضای چندمنظوره بود که در آن میشد هم آب جوش آورد، هم لباس آویزان کرد، هم به این نتیجه رسید که بهتر است غذای سادهتری انتخاب شود. او درِ یخچال را باز کرد. داخل یخچال چیزی نبود که بتوان به آن «تنوع» گفت. چند نوشیدنی، کمی سبزی مانده، یک ظرف غذا که معلوم نبود مربوط به چند روز پیش است، و یک بسته تخممرغ که سایتاما هر بار با دیدنش به این فکر میکرد: «فعلاً هست.»
همین جملهی «فعلاً هست» در زندگی او جایگزین برنامهریزی شده بود. خیلی از آدمها برای آینده هدف داشتند. سایتاما برای آینده تخممرغ داشت. او بسته را برداشت، نگاه کرد، دوباره گذاشت. بعد درِ یخچال را بست و به این نتیجه رسید که صبحانهی امروز هم مثل بسیاری از صبحانههای دیگر، نیازی به پیچیدگی ندارد. روی اجاق، کتری کوچکی را گذاشت و شعله را روشن کرد. صدای خفیف گاز و بعد زمزمهی جوشیدن آب، یکی از معدود صداهایی بود که صبحهای او را از مطلقِ سکوت جدا میکرد. سایتاما در حالی که منتظر بود آب گرم شود، به پنجره نگاه کرد.
بیرون، شهر بیدار میشد. نه با شکوه، نه با موسیقی، نه با حادثهای عظیم. شهر مثل موجودی بزرگ و بیاحساس آرامآرام جان میگرفت. اتوبوسها در خیابان میخزیدند. چراغهای راهنمایی تغییر میکردند. آدمها با لباسهای رسمی، کیفهای دستی، فنجانهای قهوه و صورتهای خوابآلود از کنار هم رد میشدند. آنها انگار به مقصدی مهم میرفتند، یا دستکم وانمود میکردند که میروند. و شاید همین وانمود کردن، مهمترین بخش زندگی مدرن بود. سایتاما آنقدر به این منظره نگاه کرد تا صدای سوت کتری او را به حال خود بازگرداند. صبحانهاش ساده بود: نودل فوری.
او آب جوش را داخل کاسه ریخت، درِ بسته را گذاشت و منتظر ماند. منتظر ماندن کارِ آشنایی بود. منتظر رسیدن پست، منتظر تخفیف، منتظر ایدهای برای خرید بهتر، منتظر روزی که شاید اتفاق خاصی بیفتد. اما در زندگی سایتاما، اتفاق خاص معمولاً دیر میرسید یا اصلاً نمیرسید. وقتی نودل آماده شد، او نشست و با قاشق فلزی شروع به خوردن کرد. هیچچیز در این صبحانه خارقالعاده نبود. حتی مزهاش هم فقط «قابل قبول» بود. اما برای کسی که روزگاری هیولاها را با یک مشت شکست داده بود، یک وعده غذای قابل قبول در سکوتِ صبحگاهی، گاهی از هر افتخار بزرگی واقعیتر بود. بعد از صبحانه، سایتاما رفت توی حمام.
حمام خانهی او هم مثل بقیهجاها، کوچک و بیادعا بود. آینهاش لک داشت. فشار آب، همیشه یکجور نبود. و شیرِ روشویی، بسته به حال و روزش، گاهی چکه میکرد. اما همهی اینها در نظر سایتاما جزئی از ریاضیات سادهی زندگی بودند: اگر چیزی خراب است ولی کار میکند، فعلاً لازم نیست به آن دست بزنی. او مسواک زد. صورتش را شست. و وقتی در آینه به خودش نگاه کرد، همان چهرهی آشنا و کمی بیحال را دید. نه شبیه قهرمانها بود، نه شبیه آدمهایی که در تبلیغات تلویزیونی با دندانهای براق میخندند. صورتش شبیه کسی بود که مدتهاست از جهان چیزی نخواسته، و به همین دلیل هم جهان کمتر به او چیزی داده است.
لباس راحتی زردش را پوشید. همان لباس همیشگی. لباسی که آنقدر معمولی بود که اگر وسط شهر هم راه میرفت، هیچکس فکر نمیکرد این آدم میتواند سرنوشت یک نبرد را عوض کند. سایتاما کنار پنجره ایستاد، دستها را در جیب فرو برد و دوباره به شهر نگاه کرد. امروز چه چیزی متفاوت بود؟ هیچچیز. و همین، بهطرز عجیبی، ناراحتکننده بود. او به یاد آورد که قبضها نزدیکاند. اجاره نزدیک است. تخفیف فروشگاه زنجیرهایِ محله امروز اعلام میشود. و اگر زودتر نرسد، گوشت ارزانِ سهشنبه تمام میشود. این فکر بهتنهایی کافی بود تا چهرهاش کمی جدیتر شود. نه از جنس جدیتی که در داستانهای حماسی میبینی، بلکه از آن جدیتی که فقط وقتی بودجهی ماهانهات به خطر میافتد، در صورتت پیدا میشود.
سایتاما گوشیاش را از روی میز برداشت. صفحه را روشن کرد. چند اعلان بیاهمیت، چند پیام تبلیغاتی، و یک پیام از گروه محله که بیشتر وقتها فقط دربارهی آسانسور خراب، صدای زیاد طبقهی بالا، یا اعلام یک تخفیف تازه بود. او زیر لب گفت: «سهشنبه باید برم.» این جمله خیلی بزرگ نبود. حتی مهم هم به نظر نمیرسید. اما برای سایتاما، گاهی همین تصمیمهای کوچک ستون اصلی روز بودند. آدمهایی که زندگیشان پر از فریاد و نبرد است، معمولاً به این چیزها فکر نمیکنند. ولی زندگیِ واقعی او حالا در همین چیزهای کوچک جریان داشت: قیمت، صف، مسیر، تخفیف، و این سؤال ساده که آیا رسیدن زودتر واقعاً ارزش دارد یا نه. او کفشهایش را پوشید، کلید را برداشت و از خانه بیرون رفت.
عزیزان ممنون که خوندید. بازم میگم، این تازه اول داستانه و به اوجش نرسیده و عادیه. در آینده قراره هیجان انگیز بشه پس صبر داشته باشید😢🙏
وای عالی بود جدی ، فقط اونجا که گفت برای اینده اش تخم مرغ داشت🤣🤣🤣🤣
و بخوام واقعا نقد کنم میتونم اینا رو بگم بهت : حس داستان کاملا منتقل میشد ، حس درماندگی و تکرار روز ها حس میشد ، احساس همزادپنداری با شخصیت خیلی خوب بود ، اونجا که یهو گفتی طرف قهرمان بوده خیلیی خوب بود قشنگ یه تیکه اطلاعات داد که کنجکاو بشی بعدش چیه ، مشکلاتش هم خوب به نمایش گذاشته بود و یکی از بهترین نکته ها این بود با اینکه جزییات روزمرگیش رو میگفتی ولی اصلا حوصلم سر نرفت که صد هیچ بقیه داستان هارو میبره واقعا
خدارا شکر که تونست سرگرمی کنه🌷❤
فعلا یه طرفدار منتظر داری
سلام عزیزم.
ممنون از انرژی مثبتت💛
سعی میکنم بعدی رو زود بزارم. احتمالا فردا
واو! چه پستت باحال و عالی بود!
خسته نباشید 🌺
ممنون عزیزم، خیلی بهم انرژی میدین• ‿ ,•
لایقشی
عالی بود ❤
ممنونಥ‿ಥ🌷