بعد از یک وقفه طولانی با پارت ١0 برگشتم امیدوارم دوست داشته باشید.
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شود و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرتزده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا میتواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.
در شهر دوری، مردی زندگی میکرد که دعوی میکرد میتواند “لحظهها” را بخرد و ذخیره کند. به مردم میگفت: «اگر یک لحظه خوشی دارید، قبل از اینکه تمام شود آن را به من بدهید. بعدها که پشیمان شدید از خودم بهتان پس میدهم.» همه او را دیوانه میدانستند؛ تنها یک زن مسن حرفش را باور کرد. یک روز غروب، وقتی کنار دریا نشسته بود، لبخند زد و گفت: «این غروب خیلی قشنگه… میخوام مال من بمونه. میفروشمش بهت.» مرد لحظه را در شیشه کوچکی “بستهبندی” کرد و برد. سالها گذشت. زن پیر شد، حافظهاش کمرنگ شد و دیگر هیچ غروبی را حس نمیکرد. روزی مرد را پیدا کرد و گفت: «لحظهی غروبم را پس بده.» مرد شیشه را باز کرد. زن چشمانش را بست. نور نارنجیِ غروب، صدای موجها، بوی ساحل… همه چیز دوباره برگشت. وقتی چشم گشود، لبخند زد و گفت: «ارزشش را داشت.» مرد شیشه را بست. لحظه برای همیشه تمام شده بود.
هر شب که چراغ اتاقش را خاموش میکرد، احساس میکرد دیوارها چند سانتیمتر به تختش نزدیکتر شدهاند. اول فکر کرد توهم است، اما یک شب که از خواب پرید، کف پاهایش به لبهی دیوار برخورد کرد. صبح فردا متر آورد: اتاقی که همیشه ۴ متر طول داشت، حالا ۳ متر و ۷۰ سانتی بود. ترسیده بود اما نمیتوانست چیزی بگوید؛ میترسید کسی باور نکند. شب بعد تصمیم گرفت بیدار بماند. ساعت سه نیمهشب، در تاریکی، صدای خشخشی آمد… دیوارها آهسته تکان میخوردند؛ نه مثل یک ساختمان مثل موجودی که نفس میکشد. جیغ زد و چراغ را روشن کرد. دیوارها بیحرکت شدند. فردا صبح با عجله وسایلش را جمع کرد تا از خانه برود. وقتی چمدان را بیرون برد، در خانه را بست و با عجله از راهپله پایین رفت. به خیابان که رسید، تازه یادش افتاد: خانه اصلاً دیواری نداشت. او سالها بود که در یک اتاق اجارهای در ذهن خودش زندگی میکرد.
هر از چندگاهی، دختری به پدرش اعتراض میکرد که زندگی سختی دارد و نمیداند چه راهی رفته که باعث این مشکلات شده است. این دختر همیشه در زندگی در حال جنگ بود. به نظر میرسید هر مشکلی که حل میشود، یک مشکل دیگر به دنبالش میآید. پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هر کدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیب زمینی ها را در یک کتری ، تخم مرغها را در کتری دیگر و دانه های قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آن ها نیز آب پز شوند؛ بدون این که به دخترش چیزی بگوید. دختر غر میزد و بی صبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه میکند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)