شب سوم بود و زندان موقت هاگوارتز از همیشه ساکت تر. چهار نفر، هرکدام منتظر همان لحظه ای بودند که اسنیپ قول داده بود نقطه کور گشتها ایجاد میشود. شبح نگهبان از جلوی سلول ها گذشت، نور سردش لرزید و آرام دور شد. مکگونگال زیر لب گفت: «فرصت همینه.» لوسیوس نفسش را بیرون داد، رون دستهایش را محکم فشرد، و اسنیپ بی صدا زمان را شمرد. وقتی سایه شبح کاملا محو شد، اسنیپ زمزمه کرد: «شروع.»
12 اسلاید
نتیجه
مجموع امتیاز شما
امتیاز
تعداد پاسخ صحیح
تعداد پاسخ غلط
درصد صحیح
شما به درصد سوالات پاسخ درست دادید
احتمالا کار دامبلدور بود میخواست آخرش بیاد بگه:«عشق میتونه از زندان هم نجاتتون بده. شما به همدیگه عشق ورزیدید!»
و بعد شاهد ق*تل دامبلدور به دست مک گوناگل، اسنیپ و لوسیوس خواهیم بود.
اول ؟
عالییییی بوددد
شاید پارت آخر باشه ولی باید پارت بعد بدیییی
عالیییییی🦈
🫶🏻
وای وای من چرا این پارتو ندیده بودممممم
من که میدونم برای متنش از دیپ سیک کمک گرفتی ولی نمی تونم ثابت کن-
اولا اینطور نیست .
ثانیا اگر نمیتونی ثابتش کنی پس اعلامش نکن .
اولا گفتم «کمک» گرفتی
دوما فقط یه شوخی بود ببخشید 🫰🏻
خدایا شکرت که یکی پیدا شد دسته هری پاتر رو نجات بده🤲🏻🤲🏻🤲🏻
🫶🏻
عالی بود میشه دفعه بعدی ۴ نفر دیگه رو بذاری.؟ مثلا دامبلدور ودراکو و هرماینی و سدریک. کاملا سم شد میدونم ولی پیشنهاد دادم. ممنون
جالب بیدد
وقتی لوسیوس که میگه امیدوارم با وقار بمیریم🤡
داری با زندگیت چیکار میکنی مرد؟ به خودت بیا🤡