یه داستان کوتاه و باحال امیدوارم لذت ببرید
آن شهر کوچک، سالها بود که با یک ترس قدیمی زندگی میکرد. میگفتند «قاتل شبها» در شهر پرسه میزند. هیچکس او را ندیده بود، اما هر چند سال یکبار، کسی بیدلیل کشته میشد؛ همیشه در تاریکی، همیشه بیصدا. زخمها عجیب بودند؛ یا ضربهای ناگهانی از پشت، یا مرگی که انگار حادثه بوده اما چیزی در آن طبیعی به نظر نمیرسید.
ترس، مثل مه، روی شهر خوابیده بود. مدتی پیش دوباره شایعهها جان گرفت. بعضیها گفتند مردی را دیدهاند که شبها در کوچهها راه میرود؛ با لباس تیره و نگاهی سرد. میگفتند پشت لباسش لکه خون است. میگفتند چشمهایش در تاریکی برق میزند. بیشتر مردم این حرفها را همان داستان قدیمی میدانستند. تا شبی که یک نوجوان او را دید.
نوجوان دیر از خانه دوستش برمیگشت. کوچهها خلوت بودند و فقط صدای باد میآمد. ناگهان صدای قدمی پشت سرش پیچید. برگشت. مرد چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. لباس تیره، شانههای افتاده، و لکهای تیره روی پشتش. مرد سرش را کمی چرخاند. چشمهایش برق زدند؛ نه با خشونت، بلکه با خستگی عمیقی که شبیه سالها تنهایی بود. چند لحظه فقط نگاه کردند. بعد صدای ترمز تندی در کوچه پیچید. نوجوان با وحشت نیمقدم به عقب برداشت، پایش روی لبه جدول لغزید و به وسط کوچه افتاد. چراغهای یک خودرو که با سرعت میآمد، همهچیز را سفید کرد. صدای برخورد کوتاه بود. سکوت بعدش طولانیتر. خودرو لحظهای ایستاد… و بعد فرار کرد. مرد چند قدم جلو رفت، خم شد، اما وقتی صدای پنجرههایی را شنید که باز میشدند، عقب کشید. چند ثانیه بعد، مردم بیرون ریختند. آنها نوجوان را دیدند که بیحرکت روی سنگفرش افتاده است. و چند متر آنطرفتر، همان مرد را؛ با لباس خونی. این برایشان کافی بود. صبح، شهر یکصدا گفت: «قاتل شبها، بالاخره دست به کار شد.» هیچکس دنبال رانندهای که فرار کرده بود نرفت. هیچکس نپرسید چرا جای لاستیک روی آسفالت مانده است. ترس، سریعتر از منطق تصمیم میگرفت. به خانه متروکه هجوم بردند. مرد آنجا بود. آرام. خسته. لباسش هنوز بوی خون میداد. اما آن خون تازه نبود؛ خشک و تیره شده بود. او مقاومت نکرد. فقط وقتی دستهایش را بستند، گفت: «من به او دست نزدم.» اما شهر گوش نمیداد. در دادگاه کوتاهی که بیشتر شبیه مراسم انتقام بود، گفتند او با خودرو نوجوان را زیر گرفته است. گفتند لکه خون روی لباسش مدرک است. گفتند سالهاست قاتل شهر اوست. مرد فقط یکبار توضیح داد: «آن خون برای شکار است. من شبها به کوه میروم. حیوان میکشم، نه آدم.» خنده در سالن پیچید. چند روز بعد، او را اعدام کردند. طناب کشیده شد، و مردم با خود گفتند: «بالاخره تمام شد.»
و واقعاً… برای چند روز، همهچیز آرام بود. شبها ساکتتر شدند. کسی کشته نشد. شهر نفس راحتی کشید. بعضیها حتی گل به میدان آوردند، انگار جشن پایان کابوس باشد. اما درست یک هفته بعد، دوباره اتفاق افتاد. جسد مردی در کوچهای دیگر پیدا شد. همان تاریکی. همان سکوت. همان زخم عجیب از پشت. اینبار نه تصادفی در کار بود، نه خودروئی. چند شب بعد، قربانی دیگری پیدا شد. و بعد یکی دیگر. حالا دیگر مردم نمیتوانستند انکار کنند. قاتل شبها هنوز زنده بود. آرامآرام زمزمهای در شهر پیچید: «پس آن مرد بیگناه بود…» شکارچی پیر کوهستان گفت لکه خون روی لباسش از گرازهای وحشی بوده؛ چند بار خودش دیده بود که نیمهشب با لاشه حیوان برمیگردد. حتی بعضیها به یاد آوردند که او همیشه پیش از تاریکی از شهر خارج میشد. اما حالا دیگر دیر شده بود. ترس قبلی برگشت، اما اینبار چیزی سنگینتر همراهش بود: عذاب وجدان. مردم فهمیدند که برای خاموش کردن ترسشان، یک انسان را قربانی کردهاند. شبها هنوز صدای قدمهایی در کوچهها شنیده میشود. نه معلوم است از کیست، نه به کجا میرود. اما گاهی بعضیها قسم میخورند سایهای دیگر هم کنار آن سایه حرکت میکند؛ سایه مردی با لباس تیره، با پشت خونی، و چشمانی که دیگر فقط خسته نیستند… بلکه از بی عدالتی می درخشیدند .
زیبا و جذاب🥹
واقعا داستان مفهومی ای بود. اینکه چطور بعضی از مردم سریع پیش داوری می کنن که نه تنها باعث حل مشکل نمیشه بلکه اوضاع رو بدتر هم میکنه.
واقعا قشنگ بود👏👏
خیلی زیباست