یک تجربه ی وحشتناک با پایه های روانشناختی ... ورود به دنیایی پوچ ، جسم تو ، روح چه کسی؟ 🕯️
صبح که بیدار میشوی، اولین چیزی که میشنوی صدای مداد است. نه صدای بیرون. صدای داخل اتاق. روی میز، یک دفترچه باز است. صفحهای که تازه نوشته شده مثل پوستِ تازه صاف و بیلک است: امروز ساعت ۷:۱۱ به پشت سرت نگاه کن. زیرش: این بار دستت میلرزد. نترس.
میخواهی نفس بکشی اما دهانت خشک است ، مثل وقتی که به خواب عمیق میروی و نیمهراه بیدار میشی. برمیگردی. پشت سرت هیچکس نیست. فقط تصویر بزرگ آینهی قدی که اتاق را دو برابر میکند؛ دو نسخه از تو، با فاصلهای که باید واقعی باشد ولی نیست.
دوباره به دفترچه نگاه میکنی. یک خط اضافه شده، بیآنکه صدای مداد را دوباره بشنوی *امضا را چک کن. امضا همیشه مال توست، ولی خاطرهها نه.* به خودت میگویی: «این یه شوخی مسخره س.»
ولی دستت...دستت بیاختیار دفتر را ورق میزند. برگههای قبلی از دیروز تا چند هفته عقب میروند، تاریخها با نظم عجیبی نوشته شدهاند، حتی دمای هوا هم ثبت شده است *امروز ۳۶ درجه. تو لباس مشکی پوشیدی. ولی یادت نیست چرا.*
در صفحهای دیگر نوشته شده: *به این فکر نکن که “چرا یادت نیست”. یادت هست؛ فقط در تو نیست.* خندهات نمیآید. فقط یک حس سرد از پشت گردن بالا میآید؛ مثل وقتی که کسی اسم تو را خیلی آرام و نزدیک به گوشت صدا میزند.
دوباره به دفترچه نگاه میکنی و میبینی که سطر جدیدی اضافه شده: *الان میخواهی از خودت عکس بگیری تا مطمئن شوی واقعی هستی. ولی اگر عکس بگیری، بعداً از اینکه گرفتهای میترسی. پس نگیر.* تو هنوز موبایل را بر نداشتهای؛ اما دستت گرم میشود، انگار از قبل تصمیمش را گرفته. مغزت میخواهد قانون بسازد. تو میخواهی قانون را بشکنی، چون قانون یعنی زندان.
روی میز کاغذی برمیداری و مینویسی: «من این را نفرستادم.» همان لحظه مداد دوباره صدا میدهد، نه از بیرون. از داخل ذهن. کنارهی نوشتهها را نگاه میکنی. کلمهای اضافه شده: *درست میگویی. نفرستادی. تو “پیام” هستی، نه “پیامبر”.*
دستت را میلرزانی و کاغذ را محکم تا میکنی. مثل کسی که میترسد حرفی که به خود گفته، از زیر زبانش فرار کند. میروی سمت حمام. آب را باز میکنی. بخار که مینشیند، نگاهت میافتد به صورتت در آینه. چشمهایت خیلی واضحاند. رنگ پوستت هم. حتی موهای جلوی پیشانی، همانهایی که همیشه با دست مرتب میکنی.
اما یک چیز نیست. یک چیز که همیشه در “حضور”ت بوده حس اینکه این صورت، مال تو است. در آینه، تو داری نگاه میکنی؛ صورت تو همان است، ولی احساس تو برای این بدن یک قرارداد قدیمی است که کسی بدون اطلاعات تمدیدش کرده.
برمیگردی. دفترچه سر جایش است. صفحه باز. جملهی جدید: *اگر اینجا بمانی، امشب میخوابی و وقتی بیدار میشی، “تو”ی دیگری داخل تو زندگی میکند.* میخواهی دفترچه را ببندی اما جلدش وزن ندارد. انگار کاغذ است نه کتاب. مثل چیزی که باید فقط یک بار لمس شود تا باور کنی که واقعی است. در را قفل میکنی. بعد دستت دوباره میرود سر قفل. چند بار میچرخی. نه از ترس دزدی. از ترس اینکه قفل واقعاً وجود دارد یا نه. یک لحظه ساکت میشوی.
واو!!!
ماشالله ماشالله به تو،ای دانای عالم،با صبر و حوصله در انتظار پارت دو مینشینم،فقط تو بسازش جون من😅
چه قشنگ بود پارت بعددددددد
منتظر پارت بعد هستم