تیم برتون (متولد 25 آگوست 1958) کارگردان، تهیهکننده، نویسنده، نقاش و شاعر سرشناس اهل کالیفرنیا است. برتون با نگاهی متفاوت به سینما، توانسته است سبکی کاملا شخصی و متمایز بیافریند. آثار او دارای تفاوت چشمگیر و محبوبیت بسیار در دنیای سینمای کلاسیک است. اما دلیل این تفاوت و محبوبیت چیست ؟
تیم برتون را اگر بخواهیم واقعاً بفهمیم، باید از این پیشفرض شروع کنیم که او فقط فیلمسازِ «عجیب» نیست. خیلیها او را با ظاهر آثارش میشناسند: لباسهای راهراه، درختهای تابخورده، چشمهای گود، آدمهای رنگپریده، قبرستانهای شاعرانه، و شهری که انگار همزمان اسباببازی است و کابوس. اما این فقط پوسته است. زیر این ظاهر، یک درگیری دائمی وجود دارد: درگیری میان فردیت و همرنگی، خیال و نظم اجتماعی، معصومیت و قضاوت، مرگ و زندگی، و مهمتر از همه، میان کسی که «متفاوت» است با جهانی که تفاوت را اول سرگرمکننده، بعد خطرناک، و در نهایت غیرقابلتحمل میبیند.
●«هیولا» در آثار برتون، درواقع انسانیترین شخصیت است یکی از مهمترین خوانشها دربارهی آثار برتون این است که در جهان او، هیولا معمولاً انسانیترین موجود صحنه است. این نکته خیلی کلیدی است. در سینمای کلاسیک یا قصههای عامه، ما عادت کردهایم که ظاهر عجیب، نشانهی خطر باشد؛ کسی که غیرعادی به نظر میرسد، تهدید است. برتون این رابطه را برعکس میکند. در فیلمهای او،شخصیتی که از همه ناهنجارتر به نظر میرسد، اغلب از همه لطیفتر، صادقتر، و کمآزارتر است. ادوارد در Edward Scissorhands دقیقاً همینطور است. برتون میخواهد بگوید هیولابودن نه در ظاهر، بلکه در ناتوانی از همدلی است. این یکی از گزندهترین و قشنگترین ایدههای اوست. جامعهای که خودش را متمدن و عادی میداند، خیلی وقتها از موجودی با دستهای قیچی بیرحمتر است.
●دنیای مردهها از دنیای زندهها شادتر است در آثار برتون، جهان مردگان یا حاشیهنشینان اغلب زندهتر از جهان زندگان است. این نکته در Corpse Bride خیلی واضح است. دنیای آدمهای زنده سرد، منظم، خاموش و تقریباً خفهکننده است. همهچیز در آنجا تابع قراردادهای اجتماعی، آبرو، طبقه، و رفتارهای کنترلشده است. اما وقتی فیلم وارد قلمرو مردگان میشود، ناگهان رنگ، موسیقی، حرکت و نوعی آزادی عجیب وارد تصویر میشود. این وارونگی خیلی هوشمندانه است. برتون نمیگوید مرگ چیز خوبی است؛ او بیشتر میگوید این شکلی از «زندگی» که بر پایهی اجبار، نقشبازیکردن و سرکوب احساسات بنا شده، خودش از مرگ هم بیروحتر است. برای همین در آثار او گاهی مردهها مهربانتر،اجتماعیتر، و حتی بامزهتر از زندهها هستند. انگار اگر جامعهی زندهها تو را همانطور که هستی نپذیرد، شاید باید با ارواح معاشرت کنی؛ حداقل آنها کمتر قضاوت میکنند.
●عشق در جهان برتون، بیشتر وصالِ روحهاست تا بدنها عشق در جهان برتون هم معمولاً عشقِ ساده و روزمره نیست. بیشتر شبیه ملاقات دو روحِ گمشده است تا یک رابطهی واقعگرایانه. برای همین رابطهها در آثار او خیلی وقتها به وصال کامل نمیرسند یا اگر برسند، با فقدان، فاصله یا فداکاری همراهاند. در Edward Scissorhands عشق میان ادوارد و کیم پر از لطافت است، اما از همان ابتدا چیزی تراژیک در آن حضور دارد. انگار جهان ایندو را برای هم مناسب میبیند، ولی جامعه نه. در Corpse Bride هم عشق و تعهد، صرفاً مسئلهی انتخاب فردی نیست، بلکه با مرگ، خاطره، گناه، آزادی و رهایی گره میخورد. در این دنیا، عشق بیشتر از آنکه «پایان خوش» بدهد، حقیقت درونی شخصیتها را آشکار میکند.
●طنز در آثار برتون، راهی برای رام کردن ترس است یکی از جنبههای خیلی جذاب برتون این است که نگاهش به تاریکی، کاملاً نیهیلیستی نیست. او عاشق امر ترسناک است، اما نه برای نابودی یا یأس مطلق؛ بیشتر برای اینکه ترس را اهلی کند. در آثارش طنز نقش مهمی دارد. این طنز، طنزِ شوخیهای سطحی نیست؛ بیشتر طنزی است که اجازه میدهد انسان به مرگ، زخم، تنهایی و کابوسها خیره شود، بدون آنکه کاملاً خرد شود. در Beetlejuice این مسئله خیلی پررنگ است، اما در بقیهی آثارش هم دیده میشود. مردهها حرف میزنند، اسکلتها آواز میخوانند، هیولاها عاشق میشوند، و موقعیتهای غمانگیز با یک لحن بازیگوش ترکیب میشوند. چیزی که به آن میخندی، دیگر به همان اندازه بر تو سلطه ندارد.
●سیاهوسفید، راهی برای نشان دادن معصومیت و مرگ همزمان است از نظر بصری هم آثار او فقط سبکزده نیستند؛ زیباییشناسی او حامل معناست. بدنهای کشیده، معماریهای کج، سایههای اغراقشده، صورتهای لاغر، چشمهای خالی، و کنتراست شدید نور و تاریکی، همگی ریشه در سنتهایی مثل اکسپرسیونیسم آلمان دارند. در آن سنت، ظاهر جهان تابع واقعیت بیرونی نیست، بلکه بازتاب حالت روانی شخصیتهاست. به همین دلیل، وقتی در فیلم برتونی درختی مثل یک پنجه خم میشود یا خانهای شبیه موجود زنده به نظر میرسد، فقط با یک طراحی فانتزی طرف نیستیم؛ اینها ترجمهی تصویریِ اضطراب، تنهایی، میل، ترس یا بیگانگیاند. او جهان را آنطور که «حس» میشود تصویر میکند، نه آنطور که صرفاً «هست». به همین خاطر است که فضای آثارش در ذهن میماند. آدم احساس میکند وارد خواب یا کابوسی شده که منطق خودش را دارد. کابوسی که البته خیلی هم خوشپوش است.
●کودک درونِ برتون هیچوقت بزرگ نشده؛ و این نقطهقوت اوست اینجا میشود به یکی از ریشهایترین نکات آثارش رسید: برتون دنیا را با چشم یک کودک تنها میبیند. البته نه کودک به معنای سادهلوح، بلکه به معنای کسی که هنوز نسبت به جهان، هم شگفتزده است و هم زخمی. خیلی از فیلمهای او شبیه قصههای کودکانهاند، اما قصههایی که از فیلتر اضطراب، مرگ و فقدان عبور کردهاند. او به موضوعاتی مثل تنهایی، طردشدن،عشق نافرجام و مرگ با نوعی بیواسطگی نگاه میکند؛ چیزی که بزرگسالان معمولاً زیر لایههای عقلانیت، شوخی یا بیحسی پنهانش میکنند. در فیلمهای او، احساسات خام و صریحاند. وقتی شخصیتی تنهاست، واقعاً تنهاست؛ وقتی عاشق میشود، انگار تمام جهان روی همان حس متمرکز میشود؛ و وقتی طرد میشود، این طردشدگی فقط یک واقعهی اجتماعی نیست، یک زخم هستیشناسانه است. همین ویژگی است که باعث میشود آثارش با وجود ظاهر فانتزی و حتی کارتونی، بار عاطفی عمیقی داشته باشند.
●قهرمان داستان های برتون = هنرمند طردشده یک نظریهی مهم دیگر این است که قهرمانهای برتون معمولاً تمثیلی از خودِ هنرمند هستند؛ یعنی آدمهایی که نمیتوانند یا نمیخواهند در قالب اجتماعی جا شوند. این شخصیتها اغلب درونگرا، خیالپرداز، کمحرف و از نظر عاطفی شکنندهاند. آنها یک جور بیگانگی درونی دارند، انگار از اول برای این جهان طراحی نشدهاند. ادوارد، ویکتور، جک اسکلینگتن، و حتی در سطحی دیگر بسیاری از شخصیتهای فرعی در آثار برتون، این ویژگی را دارند. آنها نه شرورند، نه حتی انقلابی به معنای معمول؛ فقط جور دیگری میبینند، جور دیگری حس میکنند، و همین کافی است تا جامعه با آنها مسئله پیدا کند. اینجا یک لایهی زندگینامهای هم وجود دارد. برتون خودش بارها به عنوان یک کودک منزوی و خیالپرداز شناخته شده که با فرهنگ یکدست حومهی آمریکایی احساس بیگانگی میکرد. برای همین میشود گفت آثارش بارها همان افسانهی شخصی را بازسازی میکنند: فردِ حساس و خلاقی که وارد دنیای «عادی» میشود، برای مدتی جذاب و تماشایی به نظر میرسد، اما وقتی تفاوتش واقعی و غیرقابلهضم میشود، طرد میشود. این الگو در کارهای او آنقدر تکرار میشود که تقریباً امضای روایی اوست.
از بچگی با آثارش بزرگ شدم. بنظرم همه ی آثارش ماندگار هستن. اما سلیقه ای، خانم پرگرین و بچه های عجیب غریب و ویلی ونکا نسخه ی تیم برتون و خیلی بیشتر دوست داشتم
موافقم
شاهکاره این کارگردان
خیلی زیبا بود، من خودم با اثار شاهکار تیم برتون بزرگ شدم،بنظر من ادوارد دست قیچی،ویلی وانکا،الیس در سرزمین عجایب و کورالین و عروس مرده و… همشون معرکه ان👌🏻✨
واقعا همه ی آثار تیم برتون عالین 🌌
من شنیدم کورالین به کارگردانی برتون نیست بلکه فقط در ساختش همکاری داشته
درسته اتفاقا توی تصاویر بود اما ناظر ازم خواست برش دارم چون کارگردانش برتون نبوده
اها
خیلی زیبا نوشته بودی دمت گرم
مچکرممم
خیلی خوب بود
ممنون
شاهکار های تیم برتون🛐🛐🛐