در این مکان...
دیگر حتی این کرانهی افق را هم نمیخواهم. آنجا جایی است که همگان در آن قدم میزنند. مکانی که پر رفت و آمد باشد، دیگر قابل دلبستن نیست. جایی را میخواهم که کسی نداند و در خفا باشد. چون نمیخواهم عادت به دلکندن کنم. در گذر زمان مردمان مسیرهای مختلفی را برای رسیدن به قلب این افق، یاد گرفتند و هر بار من دورتر و دورتر شدم. طوری که دیگر نتوانستم غروب زیبای نارنجی را ببینم. فقط توانستم اشکهایم را ببینم که کورم کردند و نفسم را بریدند. آنگاه بود که از مکانی که صمیمیت و گرما گرفته بودم، فرار کردم. تا در جایی بین سایههای سیاه پشت درختان گم شوم. سایههایی که در هر غروب، طولانیتر میشوند. در جایی بین مکان و زمان؛ حسمان.
دیگر حتی این کرانهی افق را هم نمیخواهم. آنجا جایی است که همگان در آن قدم میزنند. مکانی که پر رفت و آمد باشد، دیگر قابل دلبستن نیست. جایی را میخواهم که کسی نداند و در خفا باشد. چون نمیخواهم عادت به دلکندن کنم. در گذر زمان مردمان مسیرهای مختلفی را برای رسیدن به قلب این افق، یاد گرفتند و هر بار من دورتر و دورتر شدم. طوری که دیگر نتوانستم غروب زیبای نارنجی را ببینم. فقط توانستم اشکهایم را ببینم که کورم کردند و نفسم را بریدند. آنگاه بود که از مکانی که صمیمیت و گرما گرفته بودم، فرار کردم. تا در جایی بین سایههای سیاه پشت درختان گم شوم. سایههایی که در هر غروب، طولانیتر میشوند. در جایی بین مکان و زمان؛ حسمان.
اگر در فضایی گم شوم...
آنگاه پیدا خواهم شد...؟
خیلی قشنگ بود🪷🍎