من از چیزای ترسناک خوشم میاد.بعضی وقتا بدم نمیاد یه سری اتفاقات کوچیک بی خطر برام بیوفتن چون فکر میکنم باحالن.و ظاهرا یه سری موجودات هم تصمیم گرفتن منو به علاقم برسونن.ولی بعضی وقتا زیاده روی میکنن توی این پست،میخوام اتفاقات ترسناک و عجیب غریبی که از بچگیم تا الان برام افتاده رو براتون تعریف کنم.امیدوارم خوشتون بیاد!
میخوام از تازه ترین اتفاقات شروع کنم اینا از وقتی که بعد ۵ سال برگشتیم به خونه قدیمیمون اتفاق افتادن جدید ترینشون:سایه های سیاه دراز یادمه چند هفته پیش،حدود نیمه شب که کل خونه خواب بودن و فقط من بیدار بودم،یه سایه ی دراز و سیاه که شکل یه مرد بود در د.شوری(گلاب به روتونا،ولی از اونجایی که میخوام حقایقو بگم این اطلاعاتم باید بذارم کف دستتون🤡رو باز کرد و رفت داخل(تو پرانتز بگم که درای خونه ما درز و دورز زیاد دارن و وقتی چراغ روشن میکنی معلوم میشه)ولی هیچ چراغی روشن نکرد و حدود نیم ساعت گذشت ولی اون یارو از تو دش.وری نیومد بیرون مورد دومش که قبل این اتفاق افتاد،مال زمانی بود که همین بنده خدا با قد دراز تر وارد آشپز خونه شد و دیگه بیرون نیومد(اینم باز نیمه شب وقتی همه به جز من خواب بودن اتفاق افتاد)
دومین حادثه ای که خیلی وقتا تحملش میکنم صدا های ب.مب ساعتی مانند اونم نصفه شبا که فقط من بیدارم اتفاق میوفتن هستن خیلی وقتا تو سکوت مطلق شب وقتی تنها کسی که بیداره منم،۱۰ تا ۳۰ ثانیه یه صدایی مثل ب.مب ساعتی تو فیلما به گوشم میرسه و قطع میشه دلم میخواد بگم که صدای همسایه هاست ولی همه همسایه های ما اون تایم خوابن
نوبت قدیمی ترین اتفاق عجیب تو این خونه اس که البته چند وقتیه دیگه اتفاق نمیوفته ولی یادمه چند ماه اول که اومده بودیم خونه،باز هم شبا زمانی که فقط من بیدار بودم،یه سری سایه عجیب دم در اتاق و پشت و جلوی کتابخونه میدیدم شکل ظاهریشون عین سایه های اس اول بود ولی خیلی قد کوتاه تر بودن شاید چند سانت از خودم بلند تر
از اتفاقات این خونه بکشیم بیرون وقتی حدودا ۱۰ سالم بود تو دومین خونه ای که توش زندگی میکردم،شب دقیقا به پشت خوابیدم و پتو رو تا زیر سینه ام اوردم بالا پتو صاف صافم بود خوابم برد و صبح که بیدار شدم،دیدم تو طول شب هیچ تکونی نخوردم و این برا منی که شب تو خواب خیلیی غلت میزنم عجیبه اولش تعجب کردم ولی بعد فراموش کردم تا اینکه یه تئوری خوندم که میگفت:وقتی شب میخوابین و صبح بیدار میشین و میبینید تو طول شب هیچ تکونی نخوردید،یعنی احتمالا تو خواب مردید و دوباره زنده شدید تئوری مسخره ایه ولی برا منی که دقیقا این اتفاق افتاد،یکم ترسناک بود
حالا وقتشه بریم سراغ دوره ۳ تا ۶ سالگیم که بیشترین اتفاقات ترسناک زندگیم اونجا افتاد یادمه وقتی سوار ماشین میشدم(صبح ها)سایه خودمو رو پشت صندلی جلوییم میدیدم ولی شبیه هر چیزی بود جز خودم موهای کوتاه و خیلیی ژولیده،دماغ بزرگ و سر بیش از حد بزرگ و بدن کوچیک تو اون دوران فکر میکردم سایه خودمه ولی بعد ها که بهش فکر کردم،باعث ترسم شد
اتفاق دیگه ای که تو همون سنین خیلی برام میوفتاد،حرف زدنای پی در پی یکی باهام بود انگار یکی تو گوشم یه چیزی میگفت به یه زبان عجیبی که هیچی ازش نمیفهمیدم و الان هیچی از اون زبان یادم نمیاد ولی یادمه که غیر طبیعی بود و منی که تو اون سن بودم،سعی میکردم به زبون خودش جوابشو بدم
دوتا اتفاق آخری که از بچگی تا الان برام میوفتاده رو میخوام تو اس آخر روایت کنم ۱-زخم و کبودی کاملا بی دلیل یه سری وقتا صبح بیدار میشم و متوجه زخم یا کبودی کوچک و بی دلیلی میشم و بعضی وقتا یه نقطه ای از بدنم(معمولا ساق پا به پایین)بی دلیل شروع به سوزش نه چندان شدید ولی رو مخ میشه و بعد قرمز میشه و یه زخم کوچیکی ایجاد میشه البته این زخم و کبودیا تو کوتاه مدت درمان میشن ۲-گم شدن وسایل من آدم شلخته ایم ولی جای همه وسایلمو میدونم یه سری وقتا وسایلم بی دلیل با اینکه اطمینان کامل از جاشون داشتم گم میشن و بعد یه مدت یه جای خیلی رندوم پیدا میشن
اوایل که اومده بودیم به خونه قبلی مون(اون موقع ۵ سالم بود) شبیه بکرومز بود، دیوار هاش رنگشون زرد بودن و لامپ های کم نوری داشت و همینطور بوی فرش خیس خورده رو میداد.
اصلا اونجا محله جالبی نبود.
باهم بریم بکرومز؟
به پیغمبر این پست طلسم شده،چند روز اولی که از انتشارش میگذشت تک تک اتفاقات داخلش دوباره برام افتاد
اون سایه هایی که گفتی منم یه چیزایی شبیهشون تو تابستون سال قبل تا اوایل زمستون میدیدم-(البته اونا اینطوری نبودن که سریع غیب بشن ، یه جا ثابت میموندن و بعد چند دقیقه آب میشدن میرفتن تو زمین-)
میگم مطمئنی اون سوزش و کبودی ها نیش پشه نبودن؟؟؟؟؟ 🤨
از آدم نبودن لذت ببر
تو هم گوسفندی ولی هنو باور نکردی که انسان نیستی
ببین بخدا جلو یارو چرت و پرت زر زر کنی هم انفالوت میکنم از از لیست دوستانم درت میارم دیگه نه من نه تو
باشه باشه چیزی بهش نمیگم😂😂
کاش وقتی به من گیر داده بودی رو اون یارو کراش بزنم همینقدر تحدیدت میکردم😔
یه حسی بهم میگه فقط برای اینکه منو پیشش خفه کنی داری اینجوری میگی و اگه بگمم قرار نیست از تو لیست دوستات شوت بشم بیرون 😂😂
ولی من جدا از شوخی اوکی پیشش هیچ چرت و پرتی زر زر نمیکنم
عافرین
ببین یه چیزی هست نمیدونم بهت بگم یا نه
میترسم بگم راستش
بعدا بهت میگم حالا
چرا ترس؟
میدونم که شاید گفتنش سخت باشه ولی بگو و خیال خودت و من رو راحت کن لطفا
دارم از کنجکاوی میمیرم
منم دارم از گیجی میمیرم
پری جان خودم و خودت بگو
نوموقام
نهببین آخه خیلی گند فجیعی زدم
پریییی هر غلطی کردی هر گوجه ای خوردی فقط بگووو باهم حلش میکنیم
تو فقط بنال که باز چیکار کردی
ایشالا فردا
عهههههه من خوابم نمیبره بعد تو میخوای فردا بگیی
همین الان بگو
عین آدم همچیو بهم بگو
برو راحت بگیر بخواب
نگران نباش گنده رو من زدم همه چیم تقصیر خودمه
از اپراتور پرسیدم ببینم میتونم جمعش کنم یا نه
خب تقصیر خودت باشه یه ربطی به منم داره
پری داری نگرانم میکنیا
با این حرفت صدبرابر داری به نگرانیم اضافه میکنی
بگو توروخدا
عااا
فکر کنم خودت فهمیدی
بعله فهمیدم......
اتفاقی بود؟؟
یا از عمد بلاکم کردی
هرچی هست خودت بگو ببینیم چیکار میتونیم کنیم
حدس میزدم یه همچین غلطی کرده باشی
فقط یه سوال دارم صادقانه جواب بده
از قصد بلاک کردی
یا. مثلا حواست نبوده که اینجوری شده؟؟؟؟؟
سر همون قضیه خواستگارو این چرتو پرتا بلاک کر-
از قصد بود به عبارتی
میخواستم مدرک نباشه-
آها پس که اینطورررر
تو واقعا فکر کردی من جرئت دارم به اون یارو این چرت و پرتایی که گفتمو بگم
خب الان باید تلاش کنیم گفتگومون رو درست کنیمم
یا ازین به بعد نه من نه تو
اصلا اون به من محل سگم نمیده تا یچی بهش میگی میره همرو خبردار میکنه
والا ازت بعید نبود بگی-
نه داداش اینجور کارا از من بعیده
ولی از تو نه
واقعا نمیتونستی مثل آدم بهم بگی هیچ غلطی نکنمم
یعنی واقعا نمیدونستی فقط دارم کخ میریزم و قرار نیست اینکارو کنم و همش مثل قضیه کراش زدن من رو اون یارو فقط در حد پیام و شوخیه و بیشتر از این نیست🙃......
چی فرض کردی منو؟
یه دلقک
ولیخب اوکی قبول دارم کار من اشتباه بوده ولی خودت یه همچین کاری نکردی احیانا؟؟
ببین فقط اینو جواب بده که ببینیم چه غلطی کنیم
دیگه ازین به بعد نه من نه تو
یا هنوز دوست بمونیم؟؟؟
و مسلما من از این خوشم نمیاد که یکی به زور باهام دوست باشه
ببین قبول دارم سر اون کاربر گرامی کخ ریختم ولی هیچ وقت صد تا پیام درمورد اینکه میرم پیشش جار میزنم تو روش کراش زدی و این حرفا ندادم و یه کاری نکردم به قدری نگران آبرو شرفت بشی که بزنی بلاکم کنی
من مشکلی با ادامه دوستیمون ندارم
خودت چی؟
خب باشه قبوله
ولی اینو یبار بهت گفتم بازم میگم
من به اون یارو هییچی نمیگم حتی اگه خودت هم میخواستی هم نمیگفتم چون بهم محل سگم نمیده اصلاا اهل اینکارا نیست و خیلی هم دهن لغه و فرداروز بره به ننش بگه و..... آبرو و شرف خودمم میره کف پام چه برسه به تو
منم هییچ مشکلی ندارم و اتفاقا خیلی هم دوست دارم که رفاقتمون ادامه داشته باشه
عام احیانا اپراتور جواب ندادظ؟؟؟؟
عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نه
ددددررررررررررررددددد
شاید اعلان هاش زیاده ندید_🥀
باید برم جرواجر کنم کامنتاشو
منم میام کمکت 🤝🏻
پری....... 💔
من از اپراتور پرسیدم
فقط میتونم بگم بدبخت شدیم...... 💔😭
دیگه نمیتونیم خونمونو برگردونیم.......
باید تو کامنت ها سرگردان باشیم💔💔..........
این چه گوجه ای بود خوردی آخه.........
دیگه برنمیگردهههه گفتگومون
هعی خدا تستچی رو شفا بده......
تقصیر خودت بود عییییث
نمیدونم تقصیر من بود یا تو
حوصله بحث کردن دربارشم ندارم
ولی خب مشکل اینجاس که بدبخت شدیم
اصلا لعنت بر دلقک بازی و چرت گویی خودم
یکیمون باید یه اک دوم بزنه تا اونجا چت کنیم
خب چیکار کنیم
کدوممون اکانت دوم بزنه
اگه اکانت دوم بخوایم داشته باشیم این اکانتی که الان داریمو باید پاک کنیم؟؟؟
آره خلاصه.یهو من یه سایه ی عجیب دیدم که بلافاصله با سرعت خیلی زیاد رفت تو راهرو و بعد غیب شد.ولی نکته ی ترسانکش کجاست؟این یه سایه ی معمولی نبود.توهم هم نزده بودم.حالا چرا انقد مطمئنم؟چون داداشم هم بع د از اینکه سایه رفت تو راهرو،برگشت سمتم و گفت:"توهم دیدیش؟؟!"
حالا بزا من تعریف کنم:
خیلی سال پیش وقتی بچه بودم،با داداشم یه شب خیلییییی رندوم،تو پذیرایی تشک انداختیم و خیاری مثل دوتا خیار گرفتیم خوابیدیم.البته مطمئنا خوابمون نبرد و مثل همیشه داداشم داشت کرم میریخت.به هر حال.ما تشکا رو جوری انداخته بودیم که سرمون موازی با راهرو بود. من سمت چپ خوابیده بودم و داداشم سمت راست و اینطوری من دید بهتری به راهرو داشتم.آها راستی یه چراغ خیلییی کوچولو تو راهرو هم روشن گذاشته بودیم.ادامش تو کامنت بعد اینجا جا نمیشه
معلم دینی مون می گفت به هرچیزی زیاد فکر کنی اتفاق میفته برای همین بهتره که به اونا فکر نکنیم و بهشون کاری نداشته باشیم همونطور که اونا کاری به ما ندارن
اونا واقعین اما دنیاهامون باهم فاصله داره و قرار نیست به هم کار داشته باشیم فقط حالا که دیدیشون بهشون توجه و فکر نکن
نظرتونه یه اتاق فرار راه بندازم خونمون؟
عاااااا😯چه جالب😧ولی شاید برای تو اینطور نباشه😨