یکی از تأثیرگذارترین و مهمترین بخش های انیمه ناروتو ، گذشته شخصیت اصلی آن است که سرشار از غم، اندوه و تنهاییست...
تا حالا شده که حس کنی توی این دنیا ، تنها هستی؟ انگار که برای هیچکس توی این دنیا مهم نباشی... من این حس رو میشناسم. من اونجا بودم، توی اون جای تاریک و تیره... اسم من اوزوماکی ناروتوئه. از وقتی یادم میاد، تمام دهکده از من متنفر بود، قبل اینکه حتی بدونم «نفرت» یعنی چی... وقتی توی دهکده راه میرفتم بزرگتر ها به من به چشم یک هیولا نگاه میکردن، پشت سرم پچ پچ میکردن و بچه هاشونو ازم دور میکردن؛ اونا به بچه هاشون میگفتن که با من دوست نباشن ، به من دست نزنن و حتی نزدیک من نشن، اونا به من هیولای نارنجی میگفتن... و من چیکار کرده بودم ؟ من فقط به دنیا اومده بودم...
توی دهکده هیچکس نبود که با من رفتار خوبی داشته باشه ، وقتی میخواستم چیزی برای خودم بخرم اونا نمیذاشتن که من به مغازه هاشون حتی نزدیک بشم... منو هل میدادن و میگفتن زودتر اونجارو ترک کنم... از اونجا دور بشم؛ هیچکس به من کمک نمیکرد و جلوی اونارو نمیگرفت ، تنها چیزی که وجود داشت چشمانی پر از بی تفاوتی و سرد بودن بود که به من نگاه میکردند...
توی مدرسه ، معلم ها با من طوری برخورد میکردن که انگار وجود ندارم ، حتی بهم نگاه هم نمیکردن... مثل یک روح باهام برخورد میشد... بهم آموزش نمیدادن! به همین خاطر اونجا من یک شکست خورده بودم ، توی امتحانات شکست میخوردم و همه بهم میخندیدن و مسخره ام میکردن؛ در نهایت در حالی که دانش آموزای دیگه به پایه های بالاتر میرفتن من ۳ سال پشت سر هم مردود شدم ، و بعد مدرسه به تماشای بقیه بچه ها که پدر و مادرشون به استقبالشون میومدن و دست محبت رو ، روی موهاشون میکشیدن مینشستم، تنهای تنها ... دوست داشتم بدونم حس اینکه یک پدر یا مادر دستمو بگیره و تا خونه باهاش برم چطوره...
اون لحظه بود که در حالی که همیشه تنها غذا میخوردم ، از خودم میپرسیدم پدر و مادر من چه شکلی هستن؟ حس خوردن غذا با خانواده چیه؟! وقتی بیرون از خونه محبت مادر ها به فرزندانشون میدیدم ، از خودم میپرسیدم یعنی چه حسی داره که یک مادر داشته باشی! من هرگز نفهمیدم... حتی اسمشون هم نفهمیدم؛ ارباب سوم دهکده ؛ نزدیک ترین چیز به یک نفر بود که حواسش بهم باشه... اما اونم فقط پول زنده بودنم رو میپرداخت. در نهایت من بودم ... تنها توی اتاقم...
برای فرار از این همه بی توجهی ... برای اینکه دیگران بتونن من رو ببینن دست به شیطنت میزدم و همه جارو با رنگ پر میکردم. چون تنها راهی بود که اونا ببینن من وجود دارم حتی... اما وقتی محبت واقعی دو دوست و خانواده هارو توی خیابون میدیدم باز هم حس تنهایی میکردم. در حالی که من برای ذره ای توجه مجبور به چنین کاری بودم ، اونا اینو داشتن... چه تفاوتی بین من و اونا بود؟! چرا... من فقط یک کودک شش ساله بیگناه بودم که از روزی که یادم میاد همه ازم تنفر داشتن...!
تا اینکه یه روز تحت سو استفاده محبت دروغین یک نفر یعنی «میزوکی» دست به دزد/یدن یک تومار مهم کردم ... من فریب خورده بودم. و همونجا بود که از همون شخصی که فریبم داده بود شنیدم که من یک هی/ولام ، هیو/لایی درونم بود که روزی تمام دهکده رو نابود کرده بود... در حالی که «میزوکی» به قصد کشت بهم حمله کرد، بلاخره اولین روشنایی پدید اومد ، همون معلمی که بهم بی توجهی میکرد « ایروکا » برای نجات من اومد ... اون بهم گفت که من یک هی/ولا نیستم بلکه من ناروتو اوزوماکی ام ... اولین بار که حس کردم یکی دوستم داره و ازم محافظت میکنه! مثل این بود که انگار روشنایی خورشید از میان ابرایی که فکر میکردم هرگز نمیشکنن ، شروع به تابش کرد! اون منو در حالی که از خستگی بیهوش شده بودن کول کرد و تا خونه برد...
و بعد اون ... تیم هفت رو پیدا کردم! کاکاشی سنسه... ساسکه.... ساکورا .... و همینطور اروسنین... کسانی رو پیدا کردم که بهم یاد دادن که ارزش زنده بودن رو دارم! اونا بهم نشون دادن که من فقط یک محفظه هیولا نیستم، به من محبت کردن و کمکم کردن!
آخییییی😭😭😭😭😭
🥺😢
عالی بود