سلام این رمان جدید منه.امیدوارم خوشتون بیاد. موضوع:اگر زمان برگردان گم میشد؟
لودو بگمن گفت:《خانم ها و آقایان،دختر ها و پسر ها،ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور،بازیکنان کم کم وارد دریاچه شدند...ویکتور یه کوسهست،معلومه که هست،فلور به نظر عالی و چشمگیر میاد،هری شجاع هم از علف آبشش زا استفاده کرده،ای هری باهوش،خیلی باهوشی،و سدریک... خب،سدریک، خیلی جالبه،خانم ها و آقایان،سدریک برای شنا کردن توی دریاچه از افسون حباب به سر استفاده کرده.》 سدریک دیگوری که حبابی سرش را پوشانده بود، در آب به اسکورپیوس و آلبوس نزدیک شد.آلبوس و اسکورپیوس چوبدستی هایشان را باهم بلند کردند و افسون بزرگ کننده را در آب شلیک کردند.
سدریک رویش را برگرداند و به آنها نگاه کرد.گیج شده بود.و افسون به او اصابت کرد.و اطرافش آب نورانی و به رنگ طلایی شد. سپس سدریک شروع به بزرگ شدن کرد و...بزرگتر شد و...کمی دیگر بزرگ شد.به اطرافش نگاه کرد.کاملا وحشت زده شده بود.و در حالی که پسر ها نظاره گر هستند او بی آنکه کاری از دستش بربیاید رو به بالا رفت. لودو بگمن با خنده گفت:《ولی نه، این دیگه چیه... سدریک دیگوری داره بالا میاد و از آب خارج میشه و همینطور از قرار معلوم از دور مسابقه.برنده هنوز مشخص نیست اما بازنده مشخص شده.سدریک دیگوری داره تبدیل به یک بالون میشه،و این بالون میخواد پرواز کنه و بره.اوه خدای من،همچنان داره هیجان انگیز تر میشه،اطراف سدریک فشفشه ها دارن مینویسن《رون عاشق هرماینی هست.》و جمعیت عاشق این جمله شده.قیافه سدریک،کاملا قابل تصوره،کاملا دیدنیه و کاملا فاجعهست.این یه حقارته و کلمه دیگه ای نمیشه براش به کار برد.》
آلبوس و اسکورپیوس با خوشحالی در آب کف دستانشان را بهم زدند. آلبوس به طرف بالا اشاره کرد،و اسکورپیوس سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و به طرف بالا شنا کردند. و همین طور که سدریک از آب بیرون می آمد،جمعیت شروع به خندیدن کردند،و همه چیز تغییر کرد. دنیا تاریک تر شد،در واقع،دنیا تقریبا سیاه شد. و نور شدیدی به چشم خورد.و صدایی بلند به گوش رسید.صدای تیک تاک زمان برگردان متوقف شد و به زمان حال باز گشتیم.
اسکورپیوس سر از آب بیرون آورد.و چهره اش پیروز و شادمان بود. اسکورپیوس فریاد زد:《هورا!》 به اطرافش نگاه کرد.آلبوس نبود. اسکورپیوس گفت:《آلبوس؟آلبوس!》 علاوه بر آلبوس،زمان برگردان نیز نبود! زمان برگردان دست آلبوس بود. زنی مچ اسکورپیوس را گرفت. اسکورپیوس با ترس به زن گفت:《خانم،دوستم،آلبوس پاتر،گم شده.تو رو خدا ولم کنید،من باید پیداش کنم!》
زن خندید:《آلبوس پاتر؟آخرین پاتر، هری پاتر بود،که به دست لرد سیاه کشته شد.از تو بعیده اسکورپیوس ملفوی.در ضمن،من خانم نیستم،من پروفسور دلروس آمبریچ هستم،مدیر مدرست،شیفهم شدی؟》 اسکورپیوس پرسید:《هری...پاتر مرده؟》 دلروس گفت:《توی اون دریاچه چیزی قورت دادی؟بدون اینکه کسی متوجه بشه به یه گندزاده تبدیل شدی؟بیشتر از بیست ساله که هری پاتر طی اون کودتای نافرجام مدرسه کشته شده.اون یکی از آدمکش های دامبلدور بود که ما شجاعانه تو نبرد هاگوارتز دخلش رو آوردیم.حالا هم همراه ام بیا.نمیدونم چه بازی ای از خودت درمیاری ولی داری دیوانهساز ها رو ناراحت میکنی و کاملا به {روز ولدرمورت} گند میزنی.》 اسکورپیوس زیر لب زمزمه کرد:《روز...ولدرمورت؟》
یه توضیح بدم،این رمان نسخه ویرایش شده ی تکه ای از هری پاتر و فرزند نفرین شده هست. در داستان اسکورپیوس با زمان برگردان برمیگرده به صحنه گنو کاری و همه چیز رو درست میکنه.اما اینجا خبری از زمان برگردان نیست و قراره ببینیم اسکورپیوس بدون زمان برگردان چیکار میکنه.
خیلی عالی بود✨
عالی بود