خب سلام به عسلی های قشنگم امیدوارم حالتون خوب باشه ✨🍯 اینم از پارت هشتم پرنسس اسلیترین
اون مالفوی بود ! لعنتی همین رو کم داشتم خواستم از کنارش رد بشم که نذاشت و گفتم : چی میخوای مالفوی ؟ . مالفوی پوزخند احم**قانه ای زد و گفت : اوه یکم مهربون تر باش عزیزم . گفتم : یه جوری میگی انگار خودت خیلی مهربونی . یهو یک فکری به سرم رسید دست راستم رو پشتم بردم و انگشتام رو یکم تکون دادم و یک ورد زمزمه کردم و بعد لبخند مظلومانه ای زدم و گفتم : باشه من باید با تو بهتر رفتار میکردم و میخوام بابت کار هام ازت عذر خواهی کنم . مالفوی با غرور و خودشیفتگی مطلق گفت : واقعا ؟! خب اول بخاطر قناری صدا کردنم باید عذر خواهی کنی دوم ….. (( چند تا دلیل مسخره آورد )) و مالفوی ادامه داد : …. و بخاطر …… گفتم : بخاطر قرمز کردن موهات هم باید عذر خواهی کنم ؟ مالفوی : آره باید عذر …… چی ؟! قرمز کردن …… موهاش رو نگاه کرد و وقتی دید موهاش به رنگ قرمز در اومده سریع گفت : لعنتی دختره اح**مق چطور جرئت میکنی ؟! بعدا حسابت رو میرسم ! و بدو بدو به سمت قلعه رفت و منم خنده ای کردم خوبه تا ۱۲ ساعت باید تحمل کنه . بعد به سمت قلعه رفتم و بعد به سمت سرسرا . رفتم سمت میز اسلیترین و کنار لورنزو نشستم و تئودور و بلیز هم رو به روم بودن . لورنزو با هیجانی : مورگانا حدس بزن چیشده مالفوی …… گفتم : موهاش قرمز شده ؟ میدونم لورنزو : چطوری!!!! کی بهت گفته !!!! تئودور نیشخندی زد و گفت : شاید چون خودش بوده موهای مالفوی رو قرمز کرده اونم قرمز گریفیندوری . بلیز خنده ای کرد . لورنزو با قهر نمایشی : این ناعادلانه هست باید به منم میگفتی بیام تا لذتش هم منم تجربه کنم اصلا قهرم !! . گفتم : آخی انزو کوچولو عروسکتم بهت بدم ؟ تئودور هم با نیشخند نگاه من و لورنزو کرد . فلش بک به فردا : داخل کلاس …….
داخل کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه نشسته بودیم و منتظر لوپین بودیم که یهو لوپین اومد داخل و تمام پنجره هارو با چوبدستیش بست و بعد گفت : صفحه ۳۹۴ رو باز کنین ماهم باز کردیم که یهو هرمیون گفت : (( همون چیزایی که هرمیون و هری داخل کتاب یا فیلم گفتن )) بعد از کلاس اسنیپ یک عالمه تکلیف بهمون داد درمورد گرگینه ها و تا فردا وقت داشتیم بیام بزاریم رو میزش . این اسنیپ فکر کنم قصد اذیت کردنمون رو داره . ولی یک چیزی عجیب بود اینکه اسنیپ بهم چهارتا درس بره جلو و گرگینه هارو درس بده و لوپین هم دقیقا نیاد سر کلاس و بوگارتش هم ماه کامل باشه . وقتی داشتم از کلاس میومدم بیرون یهو هرمیون دستمو گرفت و منو کشوند سمت خودش و گفت : عیب نداره یکم باهم حرف بزنیم ؟ . گفتم : نه مشکلی نیست چیشده ؟ . گفت : کم کم دارم به حرفی که زدی فکر میکنم . گفتم : اینکه چیزی بین تو و ویزلی هست ؟ . هرمیون : البته که نه مورگانا ! منظورم لوپینه . گفتم : بابت گرگینه بودنش ؟ . گفت : آره خب بوگارتش ماه کامل بود و خودش هم تازگی ها سر کلاس حاضر نمیشه و دقیقا یک چیز جالب دیشب ماه کامل بود و ….. گفتم : و ظاهرا اسنیپ یک چیزی فهمیده . گفت : منظورت چیه ؟ . گفتم : چرا باید چهارتا درس رو اسنیپ رد کنه و بعد یهو درس گرگینه هارو بده ؟. گفت : آره ! دقیقا . گفتم : ولی مدرک محکمی هنوز نداریم بهتره صبر کنیم و ببینیم چطوری شده برای جلسات بعد . هرمیون لبخندی زد و گفت : آره راست میگی ممنون مورگانا … خب نظرت چیه بریم مقاله های اسنیپ رو بنویسیم ؟ . لبخندی زدم و گفتم : عالیه بیا بریم کتابخونه . با هرمیون به سمت کتاب خونه رفتیم و تکالیف رو نوشتیم و بعد از سه ساعت تموم شد البته یکم باهم حرف زدیم و باهم دیگه یکم کتابم هم خوندیم و بعد یه سری چیزای اضافه تر درمورد گرگینه ها هم فهمیدیم . گفتم : انگار یک چیزی رو نمیخوای بگی آره ؟ . گفت : خب میدونی رون فکر میکنه …….
هرمیون : خب میدونی رون فکر میکنه که کج پا میخواد موش چاق زشتش رو بخوره و … الان یکم باهم بد شدیم . خنده ای کردم و گفتم : لعنتی بخاطر دعوای موش و گربه ای باهم بد شدین ؟ این که خیلی بده درضمن گریه ها تو ذاتشون هست ذات گربه ها اینه که وقتی موش میبینن میخوان بخورنش و تازه اسنودراپ هم همینطوریه . گفت : منم همین رو میگم وای اون اصلا گوشش بدهکار نیست .گفتم : ولش کن اهمیت نده . هرمیون : ولی من هنوزم باورم نمیشه چرا گریفیندوری نشدی . گفتم : منظورت چیه ؟ . گفت : تو شجاع بامزه مهربون و باهوش و خیلی چیزای دیگه هستی و اصلا مثل بقیه اسلیترینی ها نیستی . گفتم : ممنون هرمیون تو واقعا بهترین دوستمی .هرمیون : توهم همینطور . فلش بک به چند روز قبل از کریسمس : همه برای کریسمس هیجان زده بودن چون میتونستن یک چند روز از دست آسانید راحت باشن و به خونه برن منم داشتم داخل راهرو ها قدم میزدم که یهو دیدم دفتر فیلچ درش بازه کنجکاو شدم و یکم به فاز مورگانا کوچولو رفتم همیشه دوست داشتم ببینم داخل دفتر فیلچ چیه رفتم داخل دفتر و در رو بستم و همینطوری نگاه کردم سرسری انداختم به وسایل بعضی از وسایل مال بچه ها بودن که فیلچ گرفته بود چیز خاصی نبود فکر میکردم یکم بهتر باشه . یهو یک کاغذ پوستی دیدم روی زمین افتاده برش داشتم و دیدم خالیه خواستم بزارم سر جاش که صدای پا اومد سریع کاغذ رو داخل جیبم گذاشتم که یهو فیلچ اومد داخل دفتر و گفت : اینجا چکار میکنی ؟! بدون اجازه وارد دفترم شدی ؟! فکر کنم یک شب رو دوست داری داخل جنگل ممنوعه باشی دختر جون . سریع یک فکر به سرم رسید و گفتم : ببخشید آقای فیلچ پروفسور مک گونگان با شما کار دارن و منم اومدم و دیدم در بازه بخاطر همین اومدم داخل وقتی دیدم کسی نیست و خواستم برگردم که شما اومدن : فیلچ مشکوک بهم نگاه کرد و گفت : عجیبه یکی از اسلیترینی هارو فرستاده اگر میخواست کسی رو بفرسته یک گریفیندوری میفرستاد . گفتم : ام راستش من داشتم از کنارشون رد میشدم که گفتن بیام اینجا . فیلچ که هنوز مشکوک بود ولی مدرکی نداشت گفت : باشه برو . اومدم بیرون حس عذاب وجدان داشتم که وارد دفترش شدم البته خب من به چیزی دست نزدم و چیزی هم برنداشتم به جز یک کاغذ پوستی خالی پس اهمیتی نداره . سمت اتاقم رفتم و وسایلم رو جمع کردم چون دوروز دیگه قرار بود بریم برای کریسمس خونه . کاغذ رو روی میز گذاشتم و داشتم لباس هام رو داخل چمدان میذاشتم که یهو ……
که یهو اسنودراپ پرید روی کاغذ پوستی پرید و خواست پاره اش کنه که من سریع گرفتمش و گفتم نه اسنودراپ بشین اینجا ….. یهو دیدم کاغذ چند تا نوشته روش پدیدار داشت میشد روی تختم نشستم و نگاه کاغذ پوستی کردم بیشتر شبیه یک نقشه بود روش نوشته بود نقشه غارت . باورم نمیشه چقدر جالب بود همه افراد هاگوارتز رو روش بود و هر کاری که انجام میدادن این بی نظیر بود !! . یهو یادم اومد که پدرم یک چیزایی درمورد نقشه غارت گفته بود . خب من فکر نکنم نقشه رو پس بدم پس نگهش میدارم . فلش بک به بعد از کریسمس : داخل کلاس مسخره تریلانی نشسته بودم داشت درمورد گوی جادویی حرف میزد من که داشتم خواب میرفتم رسما و لورنزو که کنارم پاهاش رو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود . یهو تریلانی رفت کنار هرمیون و یک مشت چرت و پرت گفت و هرمیون یهو گوی رو انداخت زمین و از کلاس رفت و واقعا از کارش خوشم اومد نیشخندی زدم . دمت گرم هرمیون آفرین ! . بعد از اینکه کلاس مسخره تموم شد سریع من اومدم بیرون . لورنزو که تازه بیدار شده بود کنارم خمیازه ای کشید و گفت : عالیه دوباره اون زن دیوو**نه یکیو فراری داد . گفتم : من آخرین بارم بود که امسال پامو توی اون کلاس بزارم . فلش بک به اتاقم : داخل اتاقم نشسته بودم و تکالیف اسنیپ رو مینوشتم که یهو چشمم به نقشه غارت که کنارم بود افتاد که یهو اسم یکیو دیدم که خیلی شکه شدم پیتر پتیگرو پدرم همه چیز رو درمورد پیتر و سیریوس گفته بود و پیتر الان باید مرده باشه نه اینکه اسمش داخل نقشه باشه واقعا عجیب بود ولی شاید نقشه داره اشتباه میکنه . روز ها پشت سر هم میگذشت و کم کم به آخر سال نزدیک میشدیم و خبر رسیده بود که مالفوی لوس از خود راضی بخاطر اینکه دستش آسیب دیده بود به پدرش گفته و پدرش هم به وزارت خونه گفته و قراره اون هیپوگریف رو بکشن واقعا که ! . سه روز قبل از تموم شدن سال بود که هرمیون اومد و همه چیز رو برام تعریف کرد از جمله بیگناهی و سیریوس بلک و گرگینه بودن لوپین و اینکه موش ویزلی که ۱۲ سال داخل خانواده شون بوده دروازه پیتر بوده و سیریوس بلک درواقع پدر خوانده پاتر هست . من که برای چند ثانیه واقعا هنگ کرده بودم که گفت قبل از اینکه این اتفاق ها بیفته یک مشت هم به مالفوی زده و منم گفتم : وای نه باورم نمیشه مالفوی رو زدی ؟! عالیه کاشکی منم اونجا بودم خیلی دیدنی بود . بعد هرمیون درمورد زمان برگردان میگه و منم میگم : بزار حدس بزنم تو از زمان برگردان برای کلاس هات هم استفاده میکردی بخاطر همین یکم زمان اومدنت عجیب بود . هرمیون لبخندی زد و گفت : شاید استفاده میکردم . و بعد با هرمیون یکم دیگه هم حرف زدیم .
سال تموم شده بود و آخرین امتحان رو هم دادیم و باید میرفتیم خونه از لورنزو و هرمیون خداحافظی کردم و بعد تز چند ساعت به خونه رسیدیم و بعد با پدرم به سمت عمارت مون رفتیم و سه ماه کامل راحت بودم از هاگوارتز و در این فکر بودم سال دیگه اتفاق جالب تری خواهد افتاد یا نه .
نظرات بازدیدکنندگان (0)