سلام به عسلی های عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه ✨🍯 خب اینم از پارت ششم پرنسس اسلیترین
صبح که از خواب بیدار شدم رفتم حموم و بعد ردا اسلیترین رو پوشیدم و موهایم رو جمع کردم و کتاب های مربوط به امروز رو برداشتم و از اتاقم اومدم بیرون تا به سمت کلاس ها برم . کلاس اول با تریلانی بود واقعا مزخرف بود سه ساعت این زن داشت درمورد پیشگویی حرف میزد . کل کلاس بی حوصله و کسل بودن لورنزو که کنارم نشسته بود رسما روی میز خواب رفته بود . تریلانی یهو اومد دستش رو روی سر لورنزو گذاشت و گفت : ذهنتان را باز کنین ! لورنزو که از خواب با شک پریده بود به صورت تریلانی زل زده بود تک خنده ریزی کردم و لورنزو با غر غر گفت : یک خواب راحت هم نمیتونیم داشته باشیم تریلانی : خب عزیزانم امروز قراره فال پیشگویی رو یاد بگیریم اول فنجان هایتان رو بنوشید و بعد به کسی که کنارتون نشسته بدین تا ایندتون رو ببینه !! . بعد از اینکه فنجان هامون رو نوشیدنی من فنجانم رو به لورنزو دادم اونم فنجانشرو به من داد و من فنجان انزو رو نگاه کردم یک مشت تصویر الکی بابا مگه میشه با فال از ایندمون خبردار بشیم ؟ واقعا مسخره هست که یهو تریلانی همینطوری که قدم میزد رفت سمت لانگ باتم و با همون لحن عجیبش گفت : حال مادر بزرگت خوبه نویل ؟ . لانگ باتم با تردید گفت : آره فکر کنم . تریلانی نچ نچی کرد و لانگ باتم رو تو ترس و حیرت گذاشت که یهو تریلانی اومد سمت من و لورنزو و فنجان رو از دست من گرفت و رو به لورنزو گفت : متاسفم عزیزم حواست به خودت باشه . و تریلانی با لبخند عجیبش رفت سراغ قربانی بعدی . لورنزو : چی !؟ الان بهم چی گفت ؟! نه !!! من هنوز خیلی جذابم برای مردن گفتم : جناب خودشیفته این هروروز مرگ یکی رو پیش بینی میکنه عادیه که تریلانی سمت میز پاتر رفت و فنجان رو گرفت و یهو فنجان رو پرت کرد و شکست و گفت : (( همون چرت و پرت هایی که درمورد مردن پاتر گفت و گفت تو حالت خوبه عزیزم و اینا و بعد یکی از گریفیندوری ها درمورد نشان شوم گفت )) کلاس تریلانی مزخرف بود ولی بلاخره کلاسش تموم شد من که رسما فرار کردم از اونجا البته بهتره بگم همه فرار کردن الان کلاس گریفیندوری ها با اسلیترینی دوباره بود یعنی درس موجودات جادویی با هاگرید پس باید به حیاط میرفتیم و بعد به کلبه هاگرید لورنزو : من عمرا دیگه سر این کلاس کوفتی بیان دارم روانی میشم ! خوابم میبینم یهو یکی عین روح پست سرم ظاهر شده و میگه … گفتم با اغراق و تمسخر : ذهنتان را باز کنید . رسیدیم اونجا و دیدم …
دیدم پارکینسون عین چسب به مالفوی چسبیده قربون صدقه اش میره زیر لب گفتم : به به دوتا پرنسس . لورنزو تک خنده ای کرد و گفت : آره موافقم وقتی به سمت کلبه هاگرید رسیدیم و هاگرید گفت : خب از این طرف و مارو به طرف جنگل ممنوعه برد اما نه داخل جنگل ممنوعه یه جورایی مرز جنگل ممنوعه بود . وقتی رسیدیم تئودور هم اومد کنارم و با غر غر گفت : لعنتی این کتاب مسخره دیگه چیه کم مونده منو برای ناهار کیف و میل کنه با شیطنت گفت : بعید نیست پس بهتره حواست به دستت باشه یهو لانگ باتم دست و پا چلفتی در کتاب رو باز کرد و کتاب به سمتش حمله کرد و روی زمین افتاد و همه خندیدن مالفوی با صدای نسبتا بلند با صدایی سرشار از غرور رو به هاگرید گفت : الان میخوایم چطوری بدون خورده شدن در این کتاب هارو باز کنیم ؟! هاگرید با همون لحن مهربونی ادامه داد : باید جلدش رو نوازش کنی معلومه دیگه مالفوی و بعد هاگرید یهو رفت صدای هرمیون همین نزدیکی ها بود که رو به پاتر و ویزلی میگفت : بنظرم کلاس خوبیه که مالفوی رو به اون سه تا گفت : آره خیلی خوبه .. صبر کن پدرم متوجه بشه که دامبلدور یک اح**مق رو اورده معلممون …. که یهو پاتر گفت : خف**ه شو مالفوی «« همه دور اونا جمع شدن »» که مالفوی پوزخندی زد و اومد طرف پاتر که یهو با اغراق و ترس نمایشی گفت : دمنتور ! دمنتور !! و همه برکشتن و پشت سرشون رو نگاه کردن و وقتی دیدن نمایش بوده دیدن مالفوی و اون دوتا خرس گنده و پارکینسون یه پسر اسلیترینی دارن ادای دمنتور هارو در میارن که اسلیترینی های دیگه شروع به خندیدن کردن و لورنزو و تئودور همینطوری میخندیدن حتی بلیز ساکت منم یکم خنده ام گرفته بود مالفوی با وجود رو مخ بودنش خیلی بامزه بود …. لعنتی مورگانا حواست رو جمع کن که هرمیون اومد و بازوی پاتر و رو گرفت و رفتن. که هاگرید اومد و گفت : دا دا دا!!!!! و یک جونور پشت سرش بود این دیگه چه کوف**تی بود . لورنزو : این دیگه چیه ؟ تئودور با کنایه : چقدرم خوشگله که ویزلی پرسید : هاگرید این دقیقا چیه ؟ هاگرید مشتاقانه گفت …..
گفت : این کج منقاره یک هیپوگریفه ترکیبی از شیر و عقاب و اسب و شایدم چند تا حیوان دیگه … اول از همه باید بگم هیپوگریف ها موجودات مغروری هستن خیلی مغرور و سخت اعتماد میکنن با لحن برنده گفتم : مغرور تر از مالفوی ؟ اسلیترینی ها جلوی خنده شون رو گرفتن و مالفوی هم چشم غره ای بهم رفت هاگرید ادامه داد درمورد هیپوگرف و گفت : خب کی میخواد بهش غذا بده ؟ همه یک قدم رفتن عقب به جز پاتر که طبق معمول قهرمان بازی میخواست بکنه (( توهینی به پاتر هد های عزیز نباشه )) و هاگرید گفت : آفرین هری آفرین بیا جلو . که پاتر رفت جلو آروم آروم تو همین حین مالفوی بقیه رو هل داد و کنار زد که راه برای خودش باز بشه . مالفوی دقیقا پشت سرم ایستاده بود . که پاتر رفت جلو و بعد (( همون تعظیم و نکات هاگرید و کارای پاتر که بعد هاگرید اونو میشونه روی هیپوگریف و بعد پرواز میکنن و میان و همه گریفیندوری ها حتی چند تا اسلیترینی تشویقش میکنن و مالفوی یکم حسودی میکنه )) دریکو که نشسته بود گفت : اه لطفا …. و بلند شد و بقیه رو کنار زد و گفت : شرط میبندم هیچی نیسته منم میتونم باهات پرواز کنم جوجه زشت …. هاگرید : نه مالفوی ! ولی دیر شده بود هیپوگریف یهو اومد سمت مالفوی و به دست مالفوی چنگ انداخت و مالفوی افتاد روی زمین و همه بچه ها جیغ زدن و ترسیدن و مالفوی هم که روی زمین افتاده بود ناله کنان گفت : اون منو کشت ! من مردم ! اون منو کشت ! هاگرید که هیپوگریف رو آروم کرد رو به مالفوی کفت : اتفاقی نیفتاده تو نمره فقط یک خراسه ولی مالفوی بازم میگفت : من مردم اون منو کشت که هرمیون گفت : هاگرید اون باید. بره درمانگاه هاگرید : من معلوم مسئولیتش با منه و بعد مالفوی رو با دست خون آلودش بلند کرد و مالفوی میگفت : میکشمت تو و اون جوجه مسخره و …. آی آی هرمیون که کنارم ایستاده بود گفت : فکر میکنی اتفاق بدی میفته ؟ گفتم : هرچی باشه به نفع هاگرید نیست مالفوی کوتاه نمیاد .
هاگرید گفت : کلاس تعطیله و رفت با مالفوی . ماهم رفتیم سرسرا چون وقت ناهار بود و البته باید تکالیفمون رو مینوشتیم داخل سرسرا نشسته بودم و تکالیف رو مینوشتم و داشتم لاو های بین پارکینسون و مالفوی رو نگاه میکردم . مالفوی با دست باند پیچی شده نشسته بود کنار پارکینسون و اون دوتا خرس گنده هم دوطرف اونا نشسته بودن عین محافظ و پانسی با همون لحن کشدارش گفت : دستت چطوره دریکو ؟ و دستش رو روی بازوی مالفوی کشید مالفوی هم از خدا خواسته با اغراق و نمایش گفت : شانس آوردم خانم پامفری گفت اگر دو دقیقه دیر تر اومده بودی باید دستت رو قطع میکردم خیلی شانس آوردم … فکر نکنم تا دوهفته بتونم تکالیفم رو بنویسم این احم** ق رو نگاه کن واقعا که (( توهینی به مالفوی هد ها نشه این فقط رمانه )) که لورنزو با همون بیخیال و خونسردی اومد کنارم نشست و گفت : چکار میکنی لیدی ؟ گفتم : هیچی فقط کم مونده بالا بیارم لورنزو منظورم رو فهمید و خنده ای کرد و گفت : آره لاو ترکوندنشون واقعا عجیبه . که یهو گریفیندوری با صدای بلند داشتن درمورد سیریوس بلک حرف میزدن که داخل دهکده ای نزدیک هاگوارتز دیده شده . بعد از ناهار به سمت آخرین کلاس رفتیم یعنی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه که با لوپین بود و وارد کلاس شدیم .
که لوپین بعد چند دقیقه اومد و خوش امد گفت و یه چند تا توضیحات داد و بعد گفت : خب کسی میدونه بوگارت چیه ؟ هوم ؟ که هرمیون جوابش رو داد و بعد لوپین دوباره یه سری توضیحات داد و گفت : …. البته یک ورد مخصوص داره که خیلی هم آسونه خب همگی باهم ریدیکلوس و همه گفتن ریدیکلوس و مالفوی که اون آخر ایستاده بود گفت : این کلاس مزخرفه و پارکینسون و کرب و گویل تایید کردن . داشتم نگاه میکردم که لوپین به نویل گفت بره پیشش و یه سری حرف ها بینشون رد و بدل شد و بعد نویل رو به روی کمد قرار گرفتمو بوگارت اومد و به شکل اسنیپ تبدیل شد . واقعا لانگ باتم از اسنیپ میترسه ؟ که نویل ورد رو گفت و لباسای اسنیپ به لباسای مادربزرگ نویل تغییر کرد و واقعا خنده دار بود و لوپین گفت : خب به صف بشین که یهو دیدم مالفوی به کرب و گویل گفت همه رو هل بدن داخل صف و اون دوتا کله پوک هم قبول کردن و همینکار رو کردن تا به من رسیدن نگاه بدی بهشون کردم که پشیمون شدن و رفتن سمت بقیه . ولی حقیقتا خودم کنجکاو شده بودم ترس واقعیم چیه ؟ یعنی ممکنه به شکل مادرم در بیاد ؟ یا هرچیز دیگه ای ؟ کنجکاو شدم و رفتم سمت صف قرار گرفتم و همه با بوگارت هاشون رو به رو میشدن مثلا بوگارت ویزلی شد عنکبوت غول پیکر یا مثلا یک نفر دیگه شد دلقک وقتی نوبت لورنزو شد یهو یک سوسک خیلی بزرگ ظاهر شد . گفتم : جدی از سوسک میترسی ؟ سرش رو بالا و پایین کرد . بعد نوبت به تئودور رسید که شد یک دلقک خیلی ترسناک که از دهنش خ**ون مچکید . بعد از چند نفر نوبت من شد . جلوی کمد قرار گرفتم و چوبدستیم رو با بی حوصلگی بالا آوردم تا ببینم چیه . که یهو در کمد باز شد و ……..
نظرات بازدیدکنندگان (0)