خب بریم ادامه داستان رو بخونیم.
(کمی دلم برایش سوخت. احساس تنهایی را در چهره اش دیدم.) ویکتوریا: آره خب باید دوست شیم ولی باید بدونی پدر و مادر من خیلی هم مهربون اند. باید ببینم چی میشه اگر تو گروه هم افتادیم دوست میشیم، اگر تو گروه هم نیفتادیم که هیچی به پدر و مادر هامون میگیم تو گروه هم نیفتادیم برای همین از هم دور شدیم. به نظرم فکر خوبیه مگه نه؟
دراکو: آره به نظر من هم فکر خیلی خوبیه. (خوشحالی رو تو چشماش احساس کردم. انگار از تنهایی در اومده بود. من هم خوشحال بودم. با هم خداحافظی کردیم و رفتیم. انقدر گشتم تا بالاخره یه کوپه خالی پیدا کردم و رفتم نشستم. چشم هامو روی هم گذاشتم ، ولی نخوابیدم. داشتم در مورد حرف های دارکو فکر می کردم.)
(همینجوری توی حال خودم بودم که شخصی در کوپه را زد.) ویکتوریا: بفرمایید! (هرمیون (یا هرماینی) بود.) هرماینی: سلام. ببخشید میدونید کوپه هری پاتر کجاست؟! (از قیافش معلوم بود که اصیل زاده نیست. بلکه مادر و پدرش اصلا جادوگر نیستند. من میتونم از قیافه هر کس اصالتش رو دربیارم. فکر کنم هر نژاد پرستی میتونه این کار رو بکنه.)
ویکتوریا: نه. نمیدونم. هرمیون: وایسا ببینم! تو کاراملی نیستی؟ ویکتوریا: چطور؟! هرمیون: درمورد شما خوندم. یک خانواده نژاد پرست. پدر و مادرت عضو خون خواران(اگه اشتباه نوشتم بهم بگید)مرگ اند. ویکتوریا: یه چیزی رو میدونی؟ من در رابطه با خانواده ام اطلاعات کافی دارم و نیاز نیست بهم اینا رو بگی. (جواب نمی دهد و میرود. خیلی ازش بدم میاد. اصلا معلوم نیست اصالتش چیه. واقعا که، چرا باید چنین آدمایی تو هاگوارتز باشن؟)
((چند ساعت بعد)) (قطار ایستاد. همه پیاده شدیم و وارد هاگوارتز شدیم. پروفسور مک گونگال در مورد گروه ها برایمان توضیح میدهد و مارا وارد سالن اصلی شدیم. همه بچه های دیگه هاگوارتز نگاهمان می کنند و ما با غرور جلوی کلاه گروه بندی می ایستیم. برایمان شعری می خواند. پروفسور مک گونگال دونه دونه اسم بچه ها را صدا میزند تا گروه بندی بشن.)
(بالاخره نوبت من میشود.) کلاه گروه بندی: خب خب ، یک نژاد پرست. قدرتی زیاد. مغرور. باهوش. وایسا ببینم هافلپاف؟! نه نه نه اسلیترین تو باید توی اسلیترین باشی. (از خوشحالی می خواستم جیغ بزنم، ولی باید جلوی خودم را می گرفتم. از جلوی دراکو رد میشوم و بهش چشمک میزنم. روی صندلی مینشینم و با بچه های دیگه گروه احوال پرسی می کنم.)
نظرات بازدیدکنندگان (0)