در اتاقی سرد و تاریک بیدار شد. اتاقی که دیوار هایش، یا از جنس آسمان بی ستاره بودند، یا در بینهایت نهفته بودند. لکه های سرخ و نیلی، همه جای تنش را پوشانده بودند. هیچ چیز یادش نمی آمد. اینکه اینجا کجاست؟ چطور به اینجا آمده؟... روی زمینی خوابیده بود که قادر به دیدنش نبود و در بینهایت آسمان، سقفی نمی دید. هیچ صدایی نبود. هیچ بویی نبود. فقط تا چشم کار می کرد، تاریکی محض بود و سکوتی عمیق... دردی در تمام بدنش می پیچید و تا مغز استخوان هایش را می سوزاند. اینها را حس می کرد؛ ولی درد عمیق تری داشت که همه آنها را از یادش می برد. دردی که در دهلیز های تیره و غبار گرفته مغزش، در جایی دور از دسترس، نهفته بود...
غم آن درد، یکایک سلول های بدنش را به لرزه انداخته بود. دردی خوفناک که حتی قبل از اینکه آن را به یاد بیاورد، همچون آتشی، قلبش را می سوزاند. دلش نمی خواست حتی لحظه ای به آن فکر کند؛ دلش نمی خواست حتی آن را به یاد بیاورد اما... کاش دست خودش بود!.. از اعماق تاریکی، تصویر زنی آرام جان می گرفت و نمایان می شد. زن، لبخندی از جنس محبت بر لب داشت و در چشمان سیاهش، برقی چون ماه می درخشید. حلقه های موهای مشکیش، آزادانه در باد موج می زد و تکان می خورد. چهره زن، هر لحظه روشن تر می شد. پوست سفیدش، در هاله های تاریک و روشن نور، گویی می درخشید و از خود نور ساطع می کرد. چهره آشنای زن را، می شناخت و نمی شناخت...
سعی کرد بلند شود اما نای تکان خوردن نداشت. پلک هایش به قدری سنگین بود که گویی در آنها پاره ای از آجر نهفته بودند. سوزشی در چشمانش احساس می کرد. سوزشی که اجازه گشودن آنها را به او نمی داد... در ژرفای قلبش، از اینکه اینجا بود، احساس سرخوشی می کرد. دلیلش را نمی دانست اما آرامش عجیبی از این سیاهی عمیق می گرفت. انگار غرق بود در دریایی که از آرامش ساخته شده بود... حس می کرد از اینجا که خارج شود، روز های تاریک و شوم، مانند حیوانی درنده به او حمله ور می شدند و تمام زندگی اش را سیاه می کردند. دوست داشت تا ابد در این تاریکی آرامش مطلق، در کنار چهره زن باقی بماند تا وقتی که بمیرد.
تصویر زن، پس از چندی محو شد و همه جا دوباره تاریکِ تاریک شد. صدای بوق های متوالی، در سرش می پیچید و درد عجیبی را در سرش پخش می کرد. بیب_ بیب_ بیب... همهمه ای را از دوردست ها می شنید که به کندی به او نزدیک می شد. _ دکتر! اینجا! اون همین الان تکون خورد! _ به هوش اومده!؟ خدا رو شکر! خدا رو شکر! صدا، مهربان و در عین حال نگران بود. این صدا را می شناخت... صدای... عزیز خانم بود..! صدای مادرش... آرامشی که چند لحظه پیش در آن بود، کم کم محو می شد و جایش را به هیاهوی بیمارستان می داد. درد هایش شدید تر می شد و استخوان هایش تیر می کشید. نای حرف زدن نداشت.
اسلاید اضافی.
فرصت؟
عالییییی بود
مرسی❤❤
💗💗💗
عالی بود تو توصیف خیلی مهارت داری !
دوست دارم پارت بعدی هم بخونم!!
اگه عمری باشه تا فردا میزارمش