هدف از این پست، نشان دادن پیوند ناگسستنی شعر و فلسفه در طول تاریخ است؛ این که بسیاری از ژرفترین اندیشههای فلسفی در قالب شعر جاری شده و بسیاری از ماندگارترین اشعار، از دل تأملات فلسفی زاده شدهاند. میخواهیم یادآوری کنیم که حقیقت را نه تنها در برهان که در تصویر، موسیقی و کلمات شاعرانه نیز باید جست و مرزهای ساختگی میان این دو را از میان برداریم.
نیچه؛ فیلسوفی که شاعرانه زیست فریدریش نیچه را بیشتر با «خدا مرده» و «ابرانسان» میشناسیم، اما او پیش از هر چیز شاعری بود که فلسفه را به قلهی ادبیات رساند. «چنین گفت زرتشت» نه یک رسالهٔ فلسفی که حماسهای شاعرانه است با نثری آهنگین و تصاویری رویایی. نیچه میگفت فیلسوف واقعی کسی است که با تمام وجود میاندیشد و زیستنش خود یک اثر هنری است. او در جوانی چنان شیفتهٔ شعر هولدرلین بود که گریست و گفت این مرد در جنون فرو رفته تا حقیقتی را تاب بیاورد که انسانهای عادی از آن میگریزند. نیچه در «سرودهای زندگی» سرود: «چنین زیستم، چنین دوست داشتم، چنین مردم». او نشان داد فلسفه را میتوان در قالب شعر سرود، نه در حصار برهانهای خشک. آخرین لحظات زندگیاش که در جنون فرو رفت، شعری برای دوستش نوشت و امضا کرد: «مصلوبشده». گویی تمام عمر تلاش کرده بود بودای غربی باشد اما در قامت مسیحی مصلوب به پایان رسید. نیچه به ما آموخت که گاهی برای رسیدن به حقیقت باید از منطق گذشت و به شعر پناه برد.
مولانا؛ فیلسوف گریخته از فلسفه مولانا جلالالدین بلخی پیش از آنکه شاعر باشد، فقیهی بود که بر منابر وعظ میگفت و شاگردان گردش حلقه میزدند. آشنایی با شمس تبریزی نه فقط زندگی که فلسفه و کلام او را نیز دگرگون کرد. او از برهان و قیاس برید و به سماع و شعر پناه آورد. «مثنوی معنوی» اگرچه دریایی از معارف اسلامی و عرفانی است، اما آن را نه با استدلالهای فلسفی که با داستان و تمثیل و تصویر به ما میآموزد. مولانا فیلسوفی است که فلسفه را ذوب کرده در جان شعر. جایی که ابنسینا و فارابی صدها صفحه برهان میآورند تا ذات خدا را اثبات کنند، او در یک بیت میگوید: «گفت پیغمبر که با خصمان جحود / نتوان گفتن حقیقت جز به سود». او نشان داد عمیقترین حقایق را میتوان در سادهترین کلمات خلاصه کرد. مولانا از آن فیلسوفان نادر است که هرگز نظام فلسفی نساخت، اما تمام مکاتب فلسفی جهان در شعرش گم میشوند. او نه فقط شاعر عشق که فیلسوف گریز از فلسفه بود؛ کسی که دانایی را در رقص و موسیقی و شور یافت، نه در کتاب و استدلال.
خیام؛ فیلسوفی در قالب چهار مصرع عمر خیام نیشابوری را به رباعیاتش میشناسیم، اما او در زمان خودش نه شاعر که ریاضیدان و ستارهشناسی بینظیر بود. تقویم جلالی را او اصلاح کرد و در ریاضیات چنان پیش رفت که معادلات درجه سوم را با روشهای هندسی حل کرد. اما چرا چنین دانشمندی به سرودن رباعیهای کوتاه روی آورد؟ خیام در فلسفه، شاگرد ابنسینا بود و با شکاکان یونانی پیوندی عمیق داشت. او در رباعیاتش معمای هستی را در چهار مصرع خلاصه کرد: از کجا آمدهایم؟ به کجا میرویم؟ چرا هستیم؟ پاسخش نه در برهان که در شراب و لحظهی اکنون بود. خیام فیلسوف پوچی است، اما برخلاف کامو، پوچی را نه در عصیان که در پذیرش و لذت جست. رباعیاتش سراسر تناقض است: هم شکاک است هم مؤمن، هم منکر معاد است هم به عدالت الهی معترض، هم عاشق زندگی است هم شیفتهی نیستی. این تناقضها از ضعف فلسفهاش نیست، از عمق تجربهاش است. خیام نشان داد فلسفه برای مردم کوچه و بازار را میتوان در قالب کوتاهترین قالب شعری گفت. او فیلسوفی است که در گورستان خیال و خرد، بر لب جوی و با ساغری از شراب، به استقبال مرگ میرود
سیمون دوبوار؛ فلسفه در آیینهٔ ادبیات سیمون دوبوار را با «جنس دوم» میشناسیم، کتابی بنیادین در فلسفهٔ فمینیسم. اما او فیلسوفی بود که فلسفه را در قالب رمان و زندگینامه نوشت. «خاطرات یک دختر مؤدب» شرح فلسفی شدن یک زن است در جامعهای که او را فقط برای همسری و مادری تربیت کرده بود. دوبوار معتقد بود فلسفهٔ انتزاعی نمیتواند پیچیدگیهای زیستن زنانه را توضیح دهد. او در «ماندارینها» که جایزهٔ گنکور را گرفت، روشنفکران پس از جنگ را به تصویر کشید و نشان داد فلسفه چگونه در عشق، دوستی و تعهد سیاسی جاری میشود. دوبوار اگزیستانسیالیسم را از کلاسهای درس به کوچه و خیابان آورد. او با ژان پل سارتر پیوندی فلسفی و عاشقانه داشت که پنجاه سال به درازا کشید؛ پیوندی که در آن آزادی و تعهد در هم تنیده بودند. دوبوار نشان داد فلسفه میتواند در توصیف یک غروب پاییزی، در دلواپسیهای یک زن میانسال، در تردیدهای یک نویسنده و در شادی سادهٔ یک پیادهروی جاری باشد. او فیلسوفی بود که زنانه اندیشید و ادبیات را نه حاشیهٔ فلسفه که متن آن قرار داد. از او آموختیم که برای فیلسوف بودن، لازم نیست حتماً رساله بنویسی؛ گاهی یک رمان میتواند جهان را بیش از صدها مقاله دگرگون کند.
** شعر و فلسفه؛ دو روی یک سکه** شعر و فلسفه در آغاز یکی بودند. پیش از آنکه فیلسوفان به برهان و استدلال پناه ببرند، شاعران حقیقت را در قالب اسطوره و روایت میگفتند. پارمنیدس، فیلسوف پیشاسقراطی، رسالهٔ فلسفی خود را به نظم سرود. امپدوکلس خود را در دهانهٔ آتشفشان افکند تا شاعرانه ترین مرگ فلسفی را تجربه کند. در ایران باستان، گاهان زرتشت هم شعر است هم فلسفه، هم نیایش است هم پرسش از هستی. پس از قرنها جدایی، این دو دوباره به هم رسیدند. شوپنهاور میگفت شعر از فلسفه برتر است چون بیواسطه حقیقت را نشان میدهد. هایدگر در اواخر عمر، فلسفه را رها کرد تا شعر را تفسیر کند و گفت «زبان، خانهٔ هستی است و شاعر در این خانه ساکن است». از آن سو، شاعران بزرگ نیز فیلسوفانی گمنام بودند. ریلکه در «مرثیههای دوئینو» هستیشناسی تازهای از مرگ و فرشته نگاشت. الیوت در «سرزمین هرز» تمدن فروپاشیدهٔ مدرن را به تصویر کشید. شاملو در شعر سپیدش، حماسهای مدرن برای انسان معاصر سرود که سرشار از تعهد و پرسش است. حتی فروغ فرخزاد در «تولدی دیگر» از مرز احساس گذشت و به تأملی فلسفی دربارهٔ زمان، مرگ و تنهایی رسید. حقیقت این است که مرز شعر و فلسفه ساختگی است. فیلسوف وقتی از استدلال درمانده میشود، شعر میگوید؛ شاعر وقتی از تصویر فراتر میرود، فلسفه مینویسد. هر دو در جستجوی حقیقتاند، فقط راهشان فرق میکند. یکی با چراغ برهان در تاریکی میگردد، دیگری با چشمهای بسته در نور راه میرود. یکی میپرسد «چیست؟» و دیگری فریاد میزند «هست!». شاید روزگاری دوباره این دو به هم بپیوندند و فلسفه در شعر ذوب شود، آنچنان که در مثنوی مولانا ذوب شد. آن روز، حقیقت دیگر در قفس واژهها اسیر نخواهد بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)