پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خـ.لافـ.کار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
در گوشه ای از جمعیت صدایی بلند شد که نشان میداد آقای پارک آمده و در کنارش.... باروش سخته ولی او آیرس است در حالی که نگاه مغروری به چهره دارد در کنار آقای پارک قدم برمیدارد اما همه صداها با رویارویی آن با آمیگدال متوقف شد....پسران پشت سر آمیگدال خشکشان زده بود و تقریبا پلک زدن را فراموش کرده بودند. آمیگدال هق هق کرد و حتی توان بلند شدن از روی زمین را نداشت فقط توانست با ته رنگی از صدا بگوید«داداش» نیکولای با دیدن آیرس اشک هایش را به سرعت پاک کرد و گفت «هی...من که گفتم زندس» تایگر پوزخند غمگینی زد و اشک هایش را پاک میکرد «اره...حتی بهتر از ما است» تیاندی به تایسون نگاه کرد و گفت «نزدیک بود سـ.کـ.تـ.ـه کنی؟» تایسون غرید«حرف نزن» تیاندی پوزخندی زد و خندید و دستانش را به هم کوبید و گفت «خب خب...حالا که ایرس زندست مراسم گریه را تمام کنید...وقت جشن گرفتنه؟» تایسون نفس خفه ای بیرون داد و با تردید جلو رفت و به شانه آیرس زد و گفت «مرد...تقریبا کت شلوار ختم را آماده میکردیم» و سپس از کنارش گذشت و به همراه تیاندی و بقیه پسران از آنجا دور شدند.
حالا جمعیت پراکنده شده بودند و در آن میان جز آقای پارک،آیرس و آمیگدال افراد زیادی نبودند. آمیگدال همچنان اشک میریخت و این صحنه برای آقای پارک ناراحت کننده بود پس سعی کرد جو را بهتر کند اما هیچ راهی بهتر از تنها گذاشتن آن دو وجود نداشت پس فقط به آیرس اشاره کرد و گفت «گمونم خیلی ترسوندیش...از دلش دربیار» نگاه آیرس روی آمیگدال قفل شده بود و یک لحظه هم متوقف نمیشد. امیگدال لنگ لنگان بلند شد و در حالی که به سمت آیرس میرفت گفت «من مقصرم...باید منو دعوا میکردی یا سرم داد میزدی!...باید عصبانیتت را سر من خالی میکردی نه خودت...میدونی اگه بلایی سر تو بیاد خودمو نمیبخشم...دیگه نمیتونمـ» صدایش با غرق شدن در آغـ.وش آیرس خفه شد.موجی از عطر او آمیگدال را فرا گرفت و انگار ماده مخدری بود که بعد از همه ترس ها بدنش را در آرامش رها میکرد. دستانش به سرعت روی سرهم آیرس چنگ زد و محکم بـ.غـ.لش کرد و اشک ریخت.آیرس فقط ساکت مانده بود و با تردید موهای آمیگدال را نوازش میکرد. جریان احساسات درونی ایرس حتی بدتر از اقیانوس طوفانی بود و برای اولین بار از کاری که کرده بود احساس پشیمانی میکرد. این فقط احساس نبود بلکه مغز و قلبش بر پشیمانی اش مهر میزدند و زبانش بی اختیار میچرخید. «متاسفم...خـ.طـ.ر کردن تنها راهیه که برای تخیلیه عصبانیت دارم»
نگاه آیرس به سمت صدا چرخید و با دیدن تیاندی اخمی بین ابرو هایش شکل گرفت.تیاندی پوزخندی زد و گفت «اونطوری نگاهم نکن همه فهمیدن چقدر دوستم داری!» سپس با صدای بلندی خندید در حالی که به آنها نزدیک میشد و پس از تیاندی نیکولای در حالی دستش را دور شانه نوا حلقه کرده بود و لبخند احـ.مقـ.انه ای به لب داشت وارد شد و بعد از آنها تایگر و بهار در حالی که با خجالت دسـ.تان هـ.مـ.دیـ.گر را گرفته بودند وارد شدند و ز.و.ج نهایی تایسون و نیاز بود...هرچند با فاصله ای مشخص و قیافه های جدی بودند اما تیپ های شخصیتشان کاملا متعـ.لق به هم بود. تیاندی روی صندلی کنار سالن نشست و با قیافه متفکر گفت «اما آیرس...دقیقا داری با دختر عموی من چیکار میکنی؟» با اشاره به دسـ.تان چـ.نگ زده آمیگدال روی پیـ.راهـ.ن آیرس و دستان حلقه شده آیرس دور کـ.مـ.ر امیگدال گفت و پوزخندش بزرگتر شد. نوا با ذوق به نیکولای چسبید و گفت «هی اونا خیلی هـ.م مـ.یان....دقیقا مـ.کمـ.ل هم هستن» بهار لبخند خجالتی زد و موافقت کرد در حالی که نیاز اخمش عمق تر شد و تایسون به حمایت از نظر نیاز گفت «کافیه!»
تیاندی شانه بالا انداخت و گفت «خب این موضوع تو هیچ کاغذی ثبت نشده و حتی خودشونم قبول ندارن....نگاه کن!...این نـ.زدیـ.کی خیلی بیشتر از خواهر برادری است» تایگر پوزخندی زد و خم شد و در گوش بهار چیزی زمزمه کرد که باعث پر رنگ شدن گونه های صورتی بهار شد. نیاز جلو رفت و به بازوی آمیگدال زد و گفت «هی...بعدا میتونی باهاش تـ.نـ.ها باشی فعلا باید حرف بزنیم» آمیگدال با تردید از آیرس جدا شد و نگاهش بین نیاز و آیرس چرخید. تایسون جلو رفت و دستش را دور گردن آیرس حلقه کرد و سعی کرد جو پسرانه را زنده کند. با شروع گپ های دخترانه در سوی دیگر باشگاه شوخی های پسرانه هم بالا گرفت. جو بعد از پشت سر گذاشتن همه چیز نسبتا آرام بود.
نیاز سعی داشت آمیگدال را قانع کند که اینقدر احساسی نباشد و بهار و نوا فقط سعی داشتند بیشتر در مورد احـ.سـ.اسـ.ات بیـ.ن آمیگدال و آیرس بدانند و در طرف دیگر تایسون و تایگر سربه سر آیرس میگذاشتند و تیاندی و نیکولای چند لحظه ی پیش بین آمیگدال و ایرس را تکرار میکردند و مثل پانتومیم صحنه را اجرا میکردند و از خنده رو ده بر میشدند ولی نگاه آیرس و امیگدال از دور به هم دوخته شده بود و به نظر کسی متوجه این ارتباط نشده بود! ....آمیگدال احساس خوب داشت که آیرس صدمه ندیده و خود آیرس حس میکرد حالا دلیلی برای مراقبت از خودش دارد. کل شب با بازی و شوخی های بین هردو گروه گذشت هر کس به نحوی سعی داشت یـ.ا.ر خودش را جذب کند. اخر سر هر ز.و.ج سوار ماشین خودشان شدند و به سمت خانه حرکت کردند.امیگدال که به صندلی تکیه داده بود با احتیاط گوشه پیراهن آیرس را گرفته بود و به نظر هنوز مطمئن نبود که چقدر سالم بودنش واقعی است. آیرس به دسـ.ت امیگدال نگاه کرد و سپس دستش را پایین برد و آرام دسـ.ت ظریف آمیگدال را در دسـ.تان پـ.ینه بسته اش گرفت و گفت«باور نمیکنی زنده باشم؟»
آمیگدال سر تکان داد و گفت «میخوام مطمئن بشم» آیرس آهی کشید و گفت«نباید در مورد من کنجکاوی میکردی....برای بقیه مهم نیست چه هدفی داری همیشه سعی میکنند بهت آسـ.یب بزنن....مطمئن نیستم اگه تیاندی و پسرا نبودن بقیه با تو چطور برخورد میکردن...اونجا برای هیچ دختری امـ.ن نیست...دیگه هیچ وقت اونجا دنبالم نگرد» آمیگدال نگاهش به بیرون پنجره دوخته شده بود اما عمیقأ به حرف های آیرس فکر میکرد... گفتن دنبالم نگرد برای آیرس راحت بود چون هرگز ترس و ناامیدی که آمیگدال در آن لحظه حس کرده بود را حس نکرده بود یا شاید حس کرده بود و فقط نمیخواستم باعث ایجاد آن در آمیگدال شود....به هر حال آمیگدال هرگز با چنین قولی موافقت نمیکرد نه وقتی نگران آیرس باشد و از سلامتش مطمئن نشود.
عالی مثل همیشه ! ✨
متشکرم🤩
عالی ممنون میشم به پست منم سربزنین🎀
فرصت