ادامه داستان ببخشید دیر.😕 و شاید دیگه ادامه ندم چون حمایت نمیشه و کاربرای زیادی نمی خونن پس شاید ادامه ندم🥰
صبح روز بعد رز با درد عجیبی در سینه ی خود از خواب بیدار شد. این درد وحشتناک در تمام بدنش پخش شد؛ و فریاد رز از درد به اسمان رفت. الیور سراسیمه به طرف زر رفت و جویای حال او شد. رز سعی کرد درد خود را به الیور بفهماند اما تا دهان باز می کرد که سخن بگوید درد شدید تری در سرتاسر بدنش پخش میشد. رز با هزار سختی منظور خود را به الیور رساند. الیور بعد از متوجه شدن ماجرا، پادزهر درد او را برایش اورد. زیرا درد رز به خواطر بوییدن گیاهی سمی بوده، و اگر الیور کمی دیر تر به داد او می رسید، رز جان خود را از دست میداد. چند ماه بعد:
از زبان رز: چند ماه گذشته ولی هنوز راه خروج رو پیدا نکردیم کم کم احساس میکنم دارم دیوانه میشم دیگه دارم نا امید میشم،شاید دیگه نتونم برگردم. ولی خیلی هم ناراحت نیستم، چون من کسی رو ندارم که بخاطر اش ناراحت باشم.) الیور نیز مانند رز دل سرد شده بود. البته الیور مدت بیشتری از زر در انجا که به ان 《پوچی》 میگفت زندانی بود. ولی جای جذاب ماجرا این جاست که رز هر چقدر که تلاش میکرد به بن بست میخورد، انگار که یک نفر کار های او را زیر نظر داشت و نمب گذاشت به سر انجام برسد. یک رکز رز کنجکاو شد و از الیور پرسید: الیور دلت برای خانواده ات تنگ نشده؟ الیور سرش رو پایین انداخت و گفت: من خانواده ای ندارم که دل تنگ بشم. لبخند شیرین رز محو شد. الیور وقتی به صورت غمگین رز نگاه کرد دستاش رو گر*فت و گفت: ناراحت نباش من دیگه عادت کردم، پس مشکلی ندارم. و لبخند زد؛زر هم برای جواب به لبخند او لبخند زد.
روز بعد وقتی رز از خواب بیدار شد در عمارتی بزرگ ولی متروکه؛ نمی توان گفت متروکه انجا خانه ای بود تاریک که گویی متروکه است. رز ترسیده بود، ولی باید راه بازگشت پیدا می کرد. پس سعی کرد را خروج را پیدا کند ولی تمام در ها قفل شده بودند جز در اتاقی که پر از لباس ها زیبا و جواهرات گران بها بود. رز اول نظرش جلب شد ولی بعد به یاد هدف خود افتاد. و دوباره دنبال راه بازگشت ،گشت. ولی انگار راه خروجی از انجا وجود نداشت! پس از ساعت ها جستجو در عمارت به اتاقی رسید که پسری در انجا بود زیبا و خوش اندام. وقتی که در باز شد، پسر نگاه ریزی به رز انداخت و گفت: بالاخره بیدار شدی! رز محتاطانه به پسر نزدیک شد و گفت: تو کی هستی؟ من چرا اینجام؟ پسر پوزخندی زد و گفت: قراره ملکه ام باشی، سریع برو لباس تمیز بپوش و دوش بگیر تو سالن غذا خوری منتظرتم. رز علاقه ای به صرفصبحانه با ان پسر نداشت، همینطور باید به راه برگشت فکر میکرد. الیور نیز انجا نبود.
پس رز اول باید از انجا خارج میشد و بعد الیور را پیدا می کرد. رز به اتاقی که در ان بیدار شدهبود بازگشت؛تا دنبال پنجره ای برای باز گشت باشد. ولی پنجره ها همه بسته بود، و امکان باز کردن نداشتند رز بعد از دقایقی تلاش به گوشی از اتاق رفت و نشست. که پسر امد ک به رز نگاه کرد و با عصبانیت گفت: مگه نگفتم خودتو تمیز کن؟ همین الان پاشو برو خودتو تمیز کن و بیا برای صبحانه. رز پوز خندی زد و گفت: اگر انجام ندم؟ پسز لبخندی عصبی زد و با عصبانیت به سمت رز حمله کرد و سعی کرد او را خفه کند. رز از حال رفت ، پسر که به کار خود پی برده بود از انجا دور شد. صبح روز بعد.... رز دید که روی صندلی بسته شده ،و پسر در حال درست کردن چیزی بود که به نظر می رسید معجون باشد .رز متوجه شد که پسر یک جادوگر است. رز سعی کرد دستان خود را باز کند ولی چیزی که دور دستانش بود چیزی بیشتر از یک طناب ساده بود. چیزی که با جادو بسته شده بود.
این داستان ادامه دارد...... البته شاید نداشته باشه اگه اینم کم حمایت بشه دیگه ادامه نمیدم 😭
داستان در مورد چی هست ؟؟❣❣
راجب یه دختر است که وارد یه در مرموز میشه و بعد با یه پسر آشنا میشه
اگه از اول بخونی متوجه میشی