آیینهها فقط تصویر ما را نشان نمیدهند... گاهی همدمی میشوند از دنیایی دیگر برای تنها نبودنت!
از زبان دراکو: امروز بعد از ظهر با پانسی قرار داشتم پلیور سبزم رو با شلوار مشکیم پوشیدم محل قرار، همون جای همیشگی بود همون جایی که بهش پیشنهاد دادم شاید هیچوقت ندونست که من به خاطر پدرم بهش درخواست دادم ولی هرجور که هست دیگه نمیخوام ادامه بدم به سمت دریاچه ی هاگوارتز حرکت کردم وقتی رسیدم رو یه تخته سنگ نشسته بود سلام کرد و حالمو پرسید حوصلشو نداشتم فقط گفتم:«پانسی، دیگه نمیتونم ادامه بدم. رابطهمون تمومه.» اولش خندید و گفت: «وای دراکو، چه شوخی بیمزهای!» ولی وقتی دید جدیام، رنگش پرید. شروع کرد به جیغ زدن و اشک ریختن: «نه! تو نمیتونی اینو بگی. همه میدونن تو مال منی. من بدون تو هیچی نیستم.» با صدای محکم جواب دادم: «نه پانسی. من هیچوقت مال تو نبودم. این همه مدت فقط تحملت کردم. از این به بعد هرچی بینمون بود، تموم شده.» پانسی با گریه به سمت قلعه دوید. نفس راحتی کشیدم، اما ته دلم میدونستم این تازه شروع دردسرهای جدیده. چون پانسی آدمی نبود که راحت دست بکشه. ولی الان حس بهتری دارم قطرات بارون صورتم رو خیس کردن وقتش بود به اتاقم برگردم تو حال و هوای خودم بودم که رسیدم دم تابلوی ورودی خوابگاه رمزو گفتم و تابلو که کنار رفت همه ی بچه های اسلایترین داشتن درمورد قضیه ی من و پانسی حرف میزدن عالیه مثل اینکه خبرا قبل از خودم رسیده جدی چطور تونسته همه رو خبردار کنه که باهاش کات کردم؟ رفتم یه گوشه نشستم تا بدون اینکه کسی منو ببینه به حرفاشون گوش بدم
رز براندی شروع کرد قضیه رو از دید خودش تعریف کردن: «نمیدونین چی شده بود! من خودم اونجا بودم! دراکو و مستقیم تو چشمای پانسی زل زد و گفت هرچی بینمون بود تموم شدهه! بعدم پانسی مثل همیشه اشک تمساح ریختن رو شروع کرد و دوید داخل قلعهه» الکس چارلز ادامه داد: «منم نشسته بودم همینجا و داشتم تکالیفم رو حل می کردم که دیدم پانسی همونطور که دهنش اندازه ی کروکدیل باز بود اومد داخل. ازش پرسیدم چی شده که گفت دراکو باهام کات کرد» از تشبیهاتشون خندم گرفته بود لیندا گری گفت: «دراکو از اولشم مال اون نبود. من دراکو رو دوست داشتم. اونم منو دوست داشت. حتما پانسی بهش معجون عشق داده.» دراکو با خودش گفت که پانسی بهش معجون عشق میداد خیلی بهتر از این بود که پدرش مجبورش کنه با پانسی بره تو رابطه وانیا برت با حالت تمسخر گفت: «آره حتما میومد تو رو بگیره. تو عکس سه در چهار بگیری دو در چهارش دماغته. با این دماغ گندت انتظار داری واقعا دوست داشته باشه؟» و همه زدن زیر خنده الحق که این دختر زبون خیلی تیزی داشت ولی در مقابل اسکارلت هیچی نبود هیچکس حریفش نبود ادامه داد: «البته که از اولشم منو دوست داشت. الآنم مخفیانه تو رابطه ایم. به خاطر منه که پانسی کات کرد :دیوید موری پرید وسط حرفش تنها راهی که میشه فهمید پای کی وسطه اینه که ببینیم فردا شب با کی میاد پارتی و اون قطعا شما دو نفر نیستین» میخواستم برم که پام خورد به گلدون کناری و شکست و صداش تو کل سالن پیچید همه به طرف صدا برگشتن و تازه متوجه من شدن گندش بزنن اعصابم خورد شده بود و نگاه های خیره ی اونا بیشتر عصبیم می کرد :تحمل نکردم و گفتم از فضولی تو زندگی من چی نصیبتون میشه؟ اون دختره هیچوقت تو زندگی من نقش پارتنرمو نداشته که اینقدر شلوغش می کنین. اون فقط یه مزاحم بود درضمن من با کسی تو رابطه نیستم پس تمومش کنین» میتونستم برق چشمای برت و گری رو ببینم به نفعم بود زودتر از اونجا میرفتم راهمو به طرف اتاقم کج کردم که برت و گری و یسری بچه های فضول دیگه دنبالم اومدن واقعا اعصابشون رو نداشتم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم به یه استراحت طولانی نیاز داشتم
«از زبان اسکارلت» یه ساعت بود که همینجوری داشت زار میزد تیلدا بغلش کرده بود و داشت دلداریش میداد از بین هق هق هاش متوجه شدیم که دراکو باهاش کات کرده از یه طرف خوشحال بودم و اصلا دلم برای پانسی نسوخته بود از یه طرف یجوری بودم احتمالا پانسی رو جایگزین کرده بود ولی با کی؟ از بی وقفه گریه کردناش سردرد گرفته بودم دلم میخواست خفش کنم شایدم فقط یکم هوای آزاد میخواستم در رو که باز کردم با دراکو و دخترای دور و برش مواجه شدم یه حس خاصی داشتم دوست داشتم دخترای دور و ورش رو از موهاشون رو زمین بکشم سعی کردم اهمیتی ندم شنیده بودم دیروز که بیهوش بودم هری تو کلاس پرواز با جارو حسابی گل کاشته بود احتمالا برای پست جستوجوگر انتخاب شده و امروز با الیور وود تو زمین تمرین دارن نیاز داشتم باهاش صحبت کنم یه احساسی بهم می گفت میتونه دوست خوبی برام باشه نزدیک زمین که رسیدم دوتاشونو در حال تمرین دیدم روی صندلی های زمین کوییدیچ نشستم و به پروازش نگاه کردم واقعا تو زمین میدرخشید عییی این حس مزخرف چیه که دارم وای نه نگوو که مننن وای نههه نکنههه ک.را.ششش زدمم میخواستم از اونجا فرار کنم که پام به پله گیر کرد و از پله ها قل خوردم و با سر رفتم تو زمین و دیگه هیچی نفهمیدم
«از زبان هری» از ساعت چهار داشتم با الیور تمرین می کردم کوییدیچ از چیزی که فکر می کردم سخت تر بود فکرم هنوز درگیر اون حرف مالفوی بود یعنی به این زودی باهم اوکی شدن من که فکر نمی کنم چرا باید برام مهم باشه اون الان مال مالفویه پس چرا دارم بهش فکر می کنم تو تفکراتم غرق شده بودم که یکی از توپ ها از بغلم رد شد و تعادلم بهم خورد و افتادم زمین و تازه متوجه دختری شدم که روی صندلی ها نشسته بود الیور فرود اومد و پرسید:« هی هری! حالت خوبه؟» سر تکون دادم ولی تمام حواسم پیش اون دختر بود میخواستم برم نزدیک تر که پاشد داشت میومد پایین که کله پا شد دقیقا افتاد جلوی پامون وقتی برگردوندمش تازه متوجه شدم اون دختر اسکارلته انگار بیهوش شده بود الیور که درحال بستن بند کفشش بود متوجه قضیه شد و به سمت اسکارلت دوید بعد یه ربع باد زدنش و آب پاشیدن رو صورتش به هوش اومد تا الیور رو دید پرید بغلش و صداشو بالا برد: «سلاممم مرتیکههه ی شغاللللل. دلم برات تنگ شده بووود. چرااا یادی از مااا نمیکنیییی. بی معرفتتت حالاا درسته افتادمم تو اسلایتریین ولییی دلییل نمیشههه منو یادت برههه» گیج شده بودم الیور با خنده گفت: « حالا بزار به هوش بیای بعد بپر رو سرم وحشی هنوزم مثل بچگیات تا یه پخ بکنیم غش می کنی؟ بزار ببینم اسکل تو چرا بند کفشات بازه؟» همونطور که از اسکارلت جدا شد و خم شد تا بند کفشاش رو ببنده ادامه داد: «آها یادم رفته بود هنوز بلد نیستی بند کفشاتو ببندی. کوشولو موشولووو» رسماً عین هویج نگاشون می کردم و هیچی نمی فهمیدم اسکارلت گفت: «اگه می فهمیدم بعد از اینکه ارشد میشی منو یادت میره می بستمت به درخت کتک زن آقای برایان تا بمیری عوضیی» الیور اسکارلت رو تو بغل خودش کشید و گفت: «حالا چیزی نشده که. البته اگه فراموشی نگرفته باشی یه بار همین کار رو باهام کردی کل شب رو اونجا زندانی بودم. اینقدر کتک خورده بودم که نای حرف زدن نداشتم.» بالاخره با سرفه ای از طرف من به خودشون اومدن اسکارلت فورا از بغل الیور بیرون پرید. الیور هم خودشو جمع کرد و شروع کردن به توضیح دادن از حرفهای درهمشون فقط تونستم بفهمم که اسکارلت و الیور و جوآنا تو یه روستا زندگی می کنن و باهم همسایه هستن آقای برایان هم پیرمرد بداخلاقی بود که تو حیاط خونش یه درخت بید کتک زن داشت و اسکارلت و جوآنا یه بار برای شوخی الیور رو بهش بستن این دختر شیطنت از چشماش میباره
الیور یه جاروی اضافه آورد و به اسکارلت داد تا اونم باهاشون تمرین کنه انصافا خوب بازی می کرد خودش گفت که زیر دست الیور تمرین کرده که بازیش خوب شده الیور هم گفت تو استعداد داشتی وگرنه جوآنا با اینکه مدت زمان بیشتری با من کوییدیچ کار کرده بود اونجوری زمین نمیخورد و تمام استخون هاش نمی شکست و باهم زدن زیر خنده بعد از گذشت چند ساعت اسکارلت خداحافظی کرد و رفت هنوز تو فکرش بودم که با سوت الیور از فکر و خیال در اومدم با لحن شوخش گفت: هی! نکنه داداشمون دلش برا یکی رفته؟از الان بگم من اسکارلتو به هیچکس نمیدمم از خجالت سرخ شده بودم و نمیخواستم باور کنم چه اتفاقی برام افتاده بود
پایان پارت هشتم♥️
عالییی
نمیدونستیم هری هم انقدر کراش زن هستش 😂😂😂
Meeee tooo😔🤣💔
تورو خدا پارت ۹ بزار 😭😭😭😭
عالییی 😍
بالاخره پارت ۸ دیگه داشت یادم میرفت اینو😆
خیلی خوب بود🙃
آموزش ساختن جارو با دخترهای دور دراکو همراه با اسکارلت😂
حق مینواز_🤣