درود…میشه بامن آشنا بشید؟ (ناظر عزیز سانسور کردم)
من، دختریام که میان سطرهای یک کتاب گم میشود و خودش را در خیالِ نویسندهاش پیدا میکند.از دور شاید آرام و مودب به نظر برسم، شبیهِ نسیمی که بیصدا روی برگها میلغزد،اما کافیست کمی نزدیکتر بیایی… آنوقت با طوفان کوچکی روبهرو میشوی که هر لحظه رنگی تازه دارد؛ گاهی پرهیاهو، گاهی شوخطبع، گاهی در سکوت فرو رفته.من رؤیاها را جدی میگیرم، مثل واژههایی که در بوی کتابهای کهنه نفس میکشند. اسمان برایم یک جهان دیگر است، دریا آرامشم را پنهان کرده و طبیعت همانجاست که دوباره خودم را پیدا میکنم. راستش را بخواهی، هیچ روزی در زندگیام بدون موسیقی،کامل نمیشود…
رنگها برایم دنیایی تمامنشدنیاند، هرکدام با نغمهای جدا.اما اگر قرار باشد یکی از میانشان زمزمهای در گوشم داشته باشد، آن بنفش است رنگی میان رؤیا و واقعیت، جایی در مرز خیال و آرامش.وقتی از «موردعلاقه» حرف میزنم، لبخند میزنم. چون باور دارم علاقه را باید کشف کرد، نه انتخاب.من انیمههای زیادی دیدهام، اما هیچکدام را هنوز محبوب ننامیدهام.کتابهای بسیاری خواندهام، اما هنوز در جستوجوی “آن یک اثر”م.به آهنگهای بیشماری گوش دادهام، اما هنوز منتظرم صدایی از درونم بگوید: «این همان است.»برایم علاقه، سفریست میان تجربهها — باید دنیا را لمس کنی تا بفهمی چه چیزی سکونتگاهِ دلت است. با اینحال، میان واژهها و صحنهها، بعضی چیزها جایی در قلبم دارند: «جناح چهارم»، «دزیره»، «پادشاه پریان»، «ناتوان» وچندقصهی دیگر که هرکدام، پنجرهای به گوشهای از روحم گشودهاند. پانزده سالهام، اما سن روحم قانون خاصی ندارد.گاهی کوچکتر از لبخندِ یک کودک است،گاهی پیرتر از سکوتِ شبهای طولانی،و گاهی فقط… نامشخص، معلق میان بودن و اندیشیدن
ظاهرم معمولیست؛ پوستی سفید، موهایی موجدار و مشکی که گاهی با لجاجت به فر شدن فکر میکنند هرچند امیدوارم فر شودند اما همچنان موج دار باقی می مانند قدی که نه بلند است، نه کوتاه، و اندامی میانِ چاقی و لاغری — درست همانجایی که توازن سکون دارد.درونگرایم، اما دنیای درونم را زیر لبخند و مهارت حرف زدن پنهان کردهام.میتوانم در جمع بدرخشم، با واژهها بازی کنم،اما جایی میان تخت و پتو و بالشک، آرامش واقعیام را پیدا میکنم.با اینحال، بعضی آدمها در قلبم هستند — خانوادهام و چند دوست که برایشان، حتی تنهایی مزهاش را از دست میدهد.احساسیام، اما در منطق گم نمیشوم.احساس، رنگ تصمیماتم را روشن میکند، ولی تا اتفاقی واقعاً عمیق نباشد، فرمان در دستِ منطق است.رهبر خوبی میتوانم باشم، اما اعتراف میکنم از رهبری بیزارم.مسؤولیتپذیرم، اما همیشه در حال فرار از مسؤولیتم؛ شاید چون سنگینیاش را بیش از حد واقعی حس میکنم.با بچهها رابطهی عجیبی دارم؛ حتی پرشیطنتترینشان را میفهمم،ولی بعضی را… نمیدانم، انگار زبانشان را بلد نیستم.شاید کسی دیگر باشد که بتواند زبانِ آنها را برایشان ترجمه کند.و بشریت…دوستش دارم، از صمیم قلب.و در همان لحظه، از آن متنفرم.دوستش دارم چون انسان، موجودی شگفتانگیز است؛ توانای ساختن، احساس کردن، درک کردن.اما نفرت دارم، چون همان انسان میتواند ویران کند، فراموش کند، و بیرحمی را عادی بداند.من میان این دو حس زندگی میکنم — میان عشق و دلزدگی از جهانِ آدمها.
موسیقی برایم فقط صدا نیست، جانِ زمان است.من عاشق نغمههای کهنهام، ضربآهنگهای اصیل ایرانی که در تار و پودشان قصهی سرزمینم تنیده شده.هر نتشان بوی خاک و آفتاب دارد، صدای دستان مردمی که قرنها ساختند، خواندند و گریستند.و همین عشق مرا به وطنم پیوند میزند — ایران، مادرم، زیبای جسم و روحم.او برای من فقط نقشهای بر زمین نیست، یک حسِ ازلیست که در خونم جاریست.با اینحال، جهان گوش و دل باید وسیع باشد،پس موسیقی کیپاپ هم در جعبهی رنگارنگ زندگیام جای خودش را دارد؛ریتمش، جنبوجوشش، شباهتش به تپیدنهای تندِ قلب نوجوانی را دوست دارم.من از تماشای انیمه لذت میبرم — اوتاکویی قهار که گاهی به دنیای تخیلیش پناه میبرد؛در آن جهانها، من میتوانم هزار زندگی را زندگی کنم و هزار پایان را دوباره بنویسم.مدادها برایم جادو دارند.آنها ابزار سادهایاند، اما جهان را در سیاهیشان شکل میدهم؛مینویسم، میکشم، و هر بار ذرهای از خودم را روی کاغذ جا میگذارم.هرچند خود را نویسنده یا نقاش نمیدانم، شاید بهتر است هم ندانم — چون عشقم به این هنرها از استعداد و تواناییم فراتر رفته.و راستش، اگر خودم را «نویسنده واقعی» خطاب کنم، احتمالاً روح شاعران بزرگ از لرزش بیدار شود!پس بگذارم در همان جایگاهِ عاشقی باقی بمانم — کسی که با عشق مینویسد، حتی اگر واژهها گاهی از دستش بگریزند.در درس، موفقم علاقهام میان دو مسیر در رفتوآمد است:میانِ جراحی هنرِ نجاتِ جسم،و داروسازی علمِ آرام کردن درد(بین خودمون بمونه شغل محبوبم شکنجه گره) .اما در یک چیز هنوز شکست خوردهام: غذا!مزاجم لجباز است، زبانم سختگیر، و خیلی چیزها را حتی بویشان آزارم میدهد.میگویند بدغذا بودن عیب نیست، اما من گاهی فکر میکنم معدهام و ذائقهام دو دشمن قدیمیاند که هرگز صلح نکردهاند!
و در میانهی تمام این کشمکشها، خانوادهام تکیهگاه مناند.پدرم… بزرگترین تندیس حمایت و خرد در زندگیام؛ مردی که نگاهش میگوید «میشود»،و من، هر بار باور میکنم که واقعاً میشود.مادرم، آرامِ جانِ من. صدایش مرهم است، لبخندش پناه.او همان نسیم ملایمیست که هر طوفانی را در من خاموش میکند.و دو خواهر کوچکم، حدیث و سلین —دو قطرهی کوچک از ماه و خورشید،که یکی نورش نرم است و دیگری درخشان،و با هم تعادلی میسازند که بیآن، زندگیام خلأیی بزرگ داشت.و اما نفرت هایم را بر زبان نمی آورم و تنها نسبت به آنها بی اهمیت هستم علاقه ندارم اخلاقم و شخصیتم را با نفرت هایم بشناسند آنها را در موقع مناسب نشان میدهم از گل ها و بوی خوب لذت میبرم