ادامه🫧🙌
کوله ام را گوشه ی چادر گذاشتم و به سمت راه خروجی چادر رفتم که یک آن یادم آمد که باید ، در چادر بمانیم تا برایمان لباس بیاورند؛ آقای جوردن گفته بود که در هر هفته یک نفر از هر چادر مجوز دارد که لباس خود را بپوشد و مانند بقیه لباس فرم نپوشد. کمی گذشت و بالاخره نوبت به چادر ما رسید،مربی که لباس فرم ها را برایم آورد همان امیلی بود؛ نگاهمان کرد و این هایمان را خواند: لیا -بله نیجل -بله لانا -بله به اسم من که رسید لبخندی ریز زد و سوفیـ -خوب بچه ها کدومتون میخواید این هفته لباس فرم نپوشید؟ لیا با ذوق دستش را بالا برد -منن چند لحظه ی پیش، به ما نشان داده بود که چه استایل هایی برای این اردو چیده است و از ما خواست که اون نفر اول باشد.
من و لانا قبول کردیم اما نیجل کمی دودل بود، که آن دودلی نیز با دیدن ذوق فراوان لیا از بین رفت، و او هم قبول کرد. امیلی لباس های بسته بندی شده را به ما داد و اسم لیا را در دفترش نوشت. لباس اینگونه بود: بلوزی کرمی و کوتاه با آستین های بلند روی شانه اش چند گل، گلدوزی شده بود و یقه هایش نیز سبز لجنی بود؛ دامنی چین چینی تا بالای زانو بود، به رنگ یقه های لباس؛ ساپورتی زمستان نیز بود به رنگ قهوه ای یه تیره که روی آن برگ ها سبز گلدوزی شده بود و با وجود آن لباس تکمیل شده بود. لیا که سرگرم آماده شدن بود داشت عینک مناسب را برای استایلش انتخاب میکرد تا گهان نگاهش به لباس ها افتاد -وای، فکر میکردم لباس ها خیلی ظایع باشن؛ اینا خیلی خوبننن! لبخندی زدم و لباس هایم را عوض کردم.
همه چیز را پوشیدم فقط یک چیز مانده بود؛ موهایم. :بچه ها نگفتن موهامون رو چطور ببندیم؟ -تو که موهات کوتاهه و نمیتونی ببندیشون، پس چرا سوال میکنی؟ دستی به موهایم کوتاهم کشیدمو با دستپاچه گی گفتم: اوه، درسته یادم نبود. موهایم را بخاطر اینکه در پرورشگاه پسر بچه ها آنها را میکشیدند، تا بالای شانه کوتاه کردم؛ آن موقع میشد آنها را با کش کوچکی بست اما، دیشب که حوصله ام سر رفته بود انها را از بالا تر کمی کوتاه کردم؛ دیگر موهایم شلخته شده بود نمیشد آنها را ببندم. از چادر بیرون رفتم در یک آن بدنم به لرزه در آمد؛ ساپورت پا هایم را گرم کرده بود اما لباس بسیار نازک بود. روی برگرداندم و قبل از اینکه دهنم را باز کنم لیا سیوشرتم را به سمتم پرت کرد. لبخندی زدم و رفتم، آقای جوردن گفت که امروز را آزاد هستیم از فردا بر نامه ها آغاز میشوند.
به سمت جنگل رفتم و زیپ سیوشرتم تا بالا کشیدم و کلاه آن را روی سرم گذاشتم. نگاهی به پسر های اطرافم انداختم؛ لباس آنها چندان متفاوت نبود : شلواری قهوه ای بود با با تیشرتی کرمی و سیوشرتی سبز. روی سرم کوبیدم ، آقای جوردن به ما لباس هایی نازک داده بود و به پسر ها سیوشرت! شاید باید، به عقلش شک کنم. کم کم درخت ها داشتند زیاد میشدند؛ جلو رفتم ، مقصد نداشتم فقط میخواستم یک جا در سکوت بنشینم. جای خود را پیدا کردم ، تنۀ درختی روی زمین افتاده بود؛ جلوتر رفتم، جلویش مانند مبل تو رفتگی داشت؛ البته که همین انتظار را هم داشتم. آرام روی تنهٔ درخت مبلی نشستم و دستی روی آن کشیدم، به شکل عجیبی صاف و آری از هرگونه زبری بود. کلاه سیوشرتم را از روی سرم برداشتم و به تنه درخت تکیه دادم . حجم درختان کم بود اما هر کدامشان چنان قطور و پر شاخه و برگ بودند که آسمان به سختی دیده میشد. نسیم خنکی می وزید؛ چشمانم را بستم و نفس بلندی کشیدم، آه که چقدر آن تنفس دوست داشتنی بود. صدای قدم هایی نرم و بوی عطری خوش احساس میشد ؛ بی اهمیت به آن به آسمان خیره شدم.....
درسته در ژانرش عاشقانه نبود ولی قرار نیست عاشقانه شه؟
نمده بخون میفهمی🤡
عه🤡
عاشقانه نشه لطفا🙏
فوق العاده بودد
عالیهههه واقعا وقتی میخونیش کاملا میری تو حس و حاللللل
خیلی باحالهههه 😘😘
همینجوری ادامه بدهه💖💖💖🥹🥹
ممنون عموییی🎀✨
عالیه عشقم پر قدرت ادامه بده🎀😔
نظرتونه یه رمان دیگه رو هم شروع کنم؟
ارهههععع
ارههه عالی میشهههههه
بوث🎀
بوث🎀🫧
آرههه
عررررر
اینقدر این داستان رو دوست دارم میخوام برات یه کاور درست کنممم وییی
لیا? وای اسم مننن 🫶🏻
عالییی
فرصت؟