استارت رمان🫧 امید وارم خوشتون بیاد
برای آردو ی تابستانه ثبت نام کردم اردویی با نام سامریکن ثبت نام کننده گان به سه دسته تقسیم میشدند کودکان بین رده سنی ۷تا ۱۰ سال نوجوانان بین رده سنی ۱۰ تا ۱۹ سال و جوانان بین رده سنی ۱۹ تا ۲۲ من در دسته دوم بودم «سوفی هتکار.۱۶.» روز اول در شرف آغاز بود. یک اردو ئه یک ماهه در تابستان آن هم در جنگل در کنار رودخانه ای خروشان چیزی بود که هرکس از آن استقبال میکرد. روز آرود رسید؛کوله ی جنگلی ام را برداشتم و به همراه چندی دیگر از بچه ها دم در ایستادم. اتوبوس ایستاد و بچه ها با شور و شوقی غیر قابل وصف سوار شدند. آرام کوله ام را که از سنگینی بسیار بر زمین گذاشته بودم را بر شانه ام قرار دادم و از پله های کوچک و کوتاه اتوبوس بالا رفتم. صندلی های اول خالی بودن روی آن یک که کنار پنجره بود خودم نشستم و روی دیگری کوله ام را گذاشتم. صدای خالی شدن بادی آمد و اتوبوس به راه افتاد،چندی نگذشته بود که اتوبوس پر از همهمه شد؛صدا های مختلف گوشم را قلقلک میدادن دوست داشتم صاحب تک، تک آن صدا ها را بشناسم. روی برگرداندم و از جایم بلند شدم؛ در آخر اتوبوس دسته ای از پسر بچه ها و دختر بچه ها نشسته بودند و مدام جیغ و داد میکردند کمی جلوتر دختر ها و پسر های بزرگسال هدفون به گوش به گوشی هایشان خیره شده بودند و غرق در افکارشان شده بودن؛ و در وسط اتوبوس... پدر و مادر هایی بودند که همراه با فرزندانشان نشسته بودن؛گویا آمده بودن فرزندشان را همراهی کنند. لبخندی که از همان اول هم بر صورتم نبود محو تر شده بود؛روی برگرداندم و در جایم نشستم؛اری من در پرورشگاه بزرگ شده بودم و تصویری از خانواده و داشت مادر، پدر نداشتم.
لبخندی که از همان اول هم بر صورتم نبود محو تر شده بود؛روی برگرداندم و در جایم نشستم؛اری من در پرورشگاه بزرگ شده بودم و تصویری از خانواده و داشت مادر، پدر نداشتم. صحنه ای که از پنجره دیده میشد اصلا دوست داشتنی نبود؛شهری رنگ پریده بدون وجود یک درخت! دست در کوله ام بردم و هنزفری ام را در آوردم؛ ان ها را در گوشم گذاشتم و آهنگی بی کلام را پلی کردم؛ صدای همهمه ها باعث میشد خوب از آهنگ لذت نبرم؛صدایش را تاجایی که میشد بالا بردم و چشمانم را بستم. احساس سنگینی در سرم این خبر را میداد که بسیار خواب آلود هستم؛ دستم را محکم روی کیفم کوبید و از آن به عنوان بالشتی سفت استفاده کردم. چشمانم گرم شده بود؛ صدای موسیقی باعث شده بود رویایی رنگا رنگی داشته باشم؛در یک آن صدای شادی بالا آمد. با چشمانی خواب آلود سر از روی کوله برداشتم و به بیرون اتوبوس نگاه کردم. به محل برگزاری اردو رسیدیم اتوبوس آرام در گوشه ای از محل ایستادن ماشین ها ایستاد و بچه ها به سرعت پیاده شدند. برای فرار از دیدن آن صحنه ای که خانواده ها فرزندانشان را به آغوش میکشن و همهمه بچه ها، با صدای بلند آهنگ تا میتوانستم دور شدم؛ به دنبال جایی برای نشستن بودم تا زمان آغاز اردو؛ در گوشه ای صندلی سنگی به چشم میخورد. به سمت صندلی رفتم و روی آن ولو شدم.
چشمانم را بستم و سر کج کردم، نور نیز خورشید چشمانم را اذیت میکرد؛ناگهان سایه ای بر روی چهره ام افتاد -سلام چشمانم را باز کردم؛ پسری بلند قامت بود احتمالا چند سالی از من بزرگتر بود: سلام ،کارم داری؟ -نه فقط وقتی داشتم برای خودم میچرخیدم ، تو توجه من رو جلب کردی اسمت چیه؟ -سوفی هستم،سوفی هتکار پسرک با خشنودی به خودش اشاره کرد:منم ویلیام اوباما هستم با بی میلی گفتم : خوشبختم و دوباره چشمانم را بستم صدای زنگ به صدا در آمد اردو شروع شده بود.. چشمام را باز کردم و کیفم را روی شانه ام انداختم؛ویلیام هنوز ایستاده بود و در سکوت به من نگاه میکرد با تعجب پرسیدم:چرا نمیری، چیز عجیبی توی من دیدی؟ ویلیام همان طور که به من چشم دوخته بود با لبخندی لطیف گفت: نه، فقط دوست داشتنی بنظر میرسی. حرفش برایم نه عجیب بود نه شکه کننده؛ فقط آن را حرفی میدیدم که برای خودشیرینی میگوید. لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:اون جالبه ، بهتره بریم. روی خاک کرمی رنگ راه رفتیم و به سمت ورودی رفتیم، میان راه ویلیام چندتا از دوستاش رو دید و با خوشنودی به سمتشون رفت. به در ورودی رسیدم؛ دو تنه چوبی بزرگ به رنگ قهوه ای سوخته با فاصله بسیار زیادی وجود داشت که رو آنها تابلویی بزرگ قرار داشت. روی تابلو نوشته بود: « اردوی تابستانه سامریکن »
وارد شدم؛همه چیز به شکل عجیبی مرتب بود. بچه ها یکی، یکی می آمدند و صف خود را طولانی تر میکردند. سه صف وجود داشت: صف اول کودکان بودند با شال سبز. صف دوم نوجوانان بودند با شال آبی. صف سوم جوانان با شال بنفش. زنی با شال مشکی و سبدی بزرگ جلو آمد "شال مشکی برای مسئولین بود" -سلام : سلام -تو مال کدوم صف هستی؟ :صف دوم دستی به داخل سبد برد و شالی آبی را بیرون آورد:بیا این برای توئه؛ من رو به امیلی بشناس لبخندی زدم:باشه ممنون شال را گرفتم و سنجاقی که رو آن بود را باز کردم، آن را دور گردنم پیچیدم و با سنجاق آنها را بهم وصل کردم. جلو رفتم و در صف آبی رنگ ایستادم.
وای عالیههههههههه
عالی بود واقعا 💖💖
واییییییییی محشرههههههخ
پارت دوشو کی میزاری؟بیصبرتنه منتضرم
به زودی:)
عالی بود✨✨🎀
فقط میتونست شروعش بهتر باشه ولی عالیی بود♥
هلیلیلی 🎀🫧
ذخیره میکنم تا شب بخونم ✔
عالی بوود🌀
فرصت