همهچیز خوب بود. روی چمنهای سبز با طراوت قدم میزدم ، نور آفتاب به صورتم میتابید و میخندیدم ، با فکری روشن به سمتی میدویدم. با انگیزه ، انگیزه دیدن مجدد تو. خیلی نزدیک بودم. مسیر طوری بود که انگار هرچه میرفتم نمیرسیدم. هر ثانیه بهاندازه یک ساعت طولانی بود. با هر زحمتی بود به کلبه رسیدم. کلبه نقلی چوبی و زیبایمان..
در را بهآرامی باز کردم. تورا دیدم. روی صندلی ، پشت میز. درحال خواندن کتاب و نوشیدن یک فنجان چای گرم و تازه. شیرین بود ، دیدن تو آنجا شیرین بود. با لبخند به سمتت رفتم و یک تکه قند کنار فنجانت در بشقاب گذاشتم. نشستم روی صندلی کنارت. مشغول گپ شدیم . . .
" میدونی چیه ، تام. من همیشه عاشق نشستن توی این خونه و گپ زدن با تو بودم" " تو کلا زیاد توی خیالاتتی ، آریانا." -خنده- " هی ، کوتاه بیا. تو میدونی من آدم واقعبینی هستم. همیشه واقعیت رو اولویت قرار میدم" " یه دروغ بزرگ دیگه؟" " نه ، من دروغ نمیگم!" " جدی؟ پس چطوری با جدیت میگی عاشق نشستن اینجا و گپ زدن با من؟"
" چی؟ وایسا ببینم ، تام.. منظورتچیه؟" اما قبل از اینکه جوابم را بگیرم ، عقربه ساعت سه بار ، دقیقا سه بار زنگ خورد.. سه... چه عدد آشنایی! توجهی نکردم. "تام؟ بگو!" وقتی سرم را بالا بردم تا مستقیم به چشمان آبیِ دریاییاش خیره شوم. اما.. چیز خوبی ندیدم... تام.. درحال محو شدن بود. ذرات وجودش داشت میپاشید و نامرئی میشد.. و ناگهان ، دیگر چیزی جز صندلی خالی ، فنجان چای نیمهخورده و ساعت نبود. ساعت سه ، همان ساعتی که ده سال قبل در آن تام از پیشم رفت..
چه قشنگ🥲😭🙃