تلفن روی بلندگو بود و پژواک صدای زیبا و گوشنواز تو ، مرا دلخوش میکرد. خیلی دلتنگت بودم ؛ خیلی خیلی. دوری یکی از بدترین شکنجههایی بود که میتوانستند برای من درنظر بگیرند. حتی بدتر از دوری از آب و غذا. بهقول یکی ، هوا را از من بگیر ، آب را از من بگیر ، غذا را از من بگیر ولی خندهات را هرگز. و اکنون که تو با رویی گشوده پشت تلفن نشستهای و با صدای ملایمت میخندی ، من بیش از این چه میخواهم؟
- سوزی ، با دقت بهم گوش کن. من خیلیوقته از پیشت رفتم. میدانم ، قبول نمیکنی و میخواهی بمانم. اما این آخرین تماس ماست. من و تو خوشبخت بودیم ، بهترینِ خوشبختها . اما خودت میدانی ، آقای مرگ تفریح حالیاش نمیشود. پس بگذار آخرین حرفهایم را بهت بزنم. سوزی عزیزم ، من هرگز تو را ترک نکردهام ، فقط تو مرا نمیبینی . . .
زمانیکه ماه کامل را میبینی ، وقتی قهوه تلخ مینوشی ، هنگامیکه به ستارهها خیره میشوی و به ستاره دوتاییمان فکر میکنی ، من همراهت هستم.. درهمه آن موارد پیش تو هستم و با علاقه بهتو مینگرم.. مینگرم و افتخار میکنم که با چنین کسی دوست بودم. شاید مرا نبینی ، شاید فکرکنی تنهایی اما سوزی ، تو هرگز تنها نخواهی بود. من هستم ، و خواهم ماند. چه در این دنیا مرا ببینی و چه نبینی. همیشه دوستت دارم سوزی . لطفا با خوردن پنکیک ، خواندن کتاب جینایر و تماشای فیلمهای مرلین مونرو مرا یاد کن -
تلفن قطع شد. و دیگر زنگ نخورد. نه مثل دیگر دفعات که دست سم ناگهان و اتفاقی روی دکمه میخورد و بعد از قطع شدن دوباره زنگ میزد. ایندفعه زنگ نخورد. پیامکی روی گوشیام آمد. "دوستت داشتم ، دارم و خواهم داشت" منهم دوستت دارم ، سم. بیشتر از ابرهای پنبهای ، بیشتر از پنیر خامهای ، حتی بیشتر از کلوچههای شکلاتی. و بدان چه در این دنیا و آنیکی ، من همیشه دوستت خواهم داشت . . .
:)
زیبا بود
🛐🛐🛐