امید وارم از این داستان هم لذت ببرید
قسمت دوم: شوالیه بانو بانوی از یک کشور شکست خورده، به کشور دیگر آمد. او بسیار غمگین بود کسی نمی دانست علت سکوتش برای چه هست هرکسی که به اسارت گرفته می شد جیغ، یا فریاد می زد ولی بانو فقط اشک می ریخت سکوت می کرد
مردم زمانی که دستان بسته بانو را دیدند به سمتش سنگ پرتاب کردند شوالیه فریاد زد: یک بار دیگر سنگ پرتاب کنید تا بمیرید!! مردم همگان سکوت کردن. بانو تا رفتار شوالیه را دید. زد زیر گریه خود شوالیه هم شوکه شد.
تا رفته رفته، به قصر امپراطور رسیدن بانو را بدان لحظه ای صبر به پیش امپراطور بردن. بانو که در انتظار یک پادشاه ظالم خبیص می بود همان شوالیه را ملاقات که که بر روی تخت پادشاه بلند شده به سمت آن می آید
شوالیه با صدای واضح صحبت کرد چرا بانو ناراحت هستی از اول راه تا الان هیچ سخنی نگفتی؟؟ با من صحبت کن من با دل جان صدایت را می شنوم بانو با گریه بلند که بر زمین نشست بود، بلند گفت چرا... چرا انقدر شبیه آن هستی برای چه، من افسوس خوار بودم که به عشق تو چشم بستم. بانو می توانی بگوی من شبیه چه کسی هستم؟ به حرف هایت خواهم گوش داد
در دوران جنگ، من خواهرم به مرد های آسیب دیده کمک می کردیم، روزی من شوالیه ای را دیدم که زمانی بسیار زخمی بود به کشور خودش وفادار ماند، من هر روز صبح به دیدنش می رفتم تا از حالش با خبر شوم، یک روز پدرم مرا به زور به یکی از شاهزادگان بدهد ولی من آه. نمی خواستم همسر او باشم آن روز پیش شوالیه رفتم بسیار غمگین بودم آن به من لبخند زد، امروز روز زیبای ایست بانو عشق من به شما مانند وفاداری ماه به خورشید است خواهد ماند.
نه از تاو بیو بزنی شوالیه میاد
عکس پوسترت رو از کجا آوردی؟
دانلود کردم
از پینترست؟