پارت دوازدهم رمانمون که خیلی منتظرش بودین🙃💚
با حرفش ترس شدیدی بهم دست داد و صورتمو خراشیدم و جیغ زدم. لوسیوس با نگرانی اومد جلو و شفادهنده همون حرف هارو بهش زد. گفت: هر چقدر پول لازمه، بهتون میدم.. فقط درمانش کنید... باید حالش خوب بشه.. اشک هام سرازیر شده بود و اعصابم بد جور بهم ریخته بود. چند ساعتی منتظر و نگران بودیم که دوباره همون شفادهنده اومد پیشمون و گفت: باید زخمش رو به روش مشنگ ها بخیه بزنیم. با جادو درست نمیشه. گفتم: درد داره؟ گفت: آره. اینجوری خیلی درد داره. گفتم: نمیتونید کاری بکنید که درد نداشته باشه؟ گفت: نه. مجبوریم وقتی به هوش اومد اینکارو بکنیم. احتمالا طلسمی اجرا کرده که ضد طلسم رو باطل کرده. گفتم: اگه این کار رو بکنید، حالش بهتر میشه؟ گفت: احتمال داره. بیشتر ممکنه جواب نده. با حرفی که زد، قلبم توی سینهام ریخت... میترسیدم دراکو رو از دست بدم... با صدای یکی از پرستار ها به خودم اومدم. دراکو به هوش اومده بود و میخواستن زخم هاش رو بخیه بزنن. رفتم توی اتاق و کنارش روی یه صندلی نشستم. هنوز خونریزی میکرد و برای همین پانسمان موقت داشت. زخم هاش دوباره باز شده بودن و ضد طلسم فایده ای نداشت.
از زبان دراکو: با حس درد چشمام رو باز کردم و مامان رو بالای سرم دیدم. با دیدنم گفت: حالت خوبه؟ گفتم: نه.. درد دارم.. چند دقیقهست که بیهوش بودم؟ گفت: ۴ ساعتی میشه که بیهوش بودی. پرستار منتظر بود به هوش بیای تا زخمت رو بخیه بزنه. گفتم: چی بزنه؟ گفت: بخیه. گفت که با جادو درمان نمیشه و مجبورن بخیه بزنن. نمیدونستم درباره چی حرف میزنه، تا اینکه یکی از پرستار ها با یه جعبه اومد کنارم و تازه فهمیدم که چیکار میخواد بکنه. پانسمان زخمم رو باز کرد و سوزن بخیه رو آورد نزدیک پوستم و شروع کرد به بخیه زدن. درد غیرمنتظرهای اومد سراغم و درد سوزن به درد زخم هام اضافه شد. **** بخیه زدن تموم شد و یکم احساس راحتی کردم؛ اما نمیتونستم نفس عمیق بکشم، چون جای بخیه ها می سوخت و اذیتم میکرد. دوباره مامان اومد کنارم و گفت: بهتری؟ درد داری؟ با درد گفتم: آره...خوبم، اما هنوز درد دارم.. نمیتونم حرف بزنم..
۳ماه بعد: چند وقتی بود که از بیمارستان اومده بودم بیرون و نزدیک ایام کریسمس بود و کمکم تعطیلات شروع میشد. **** توی این چند وقت اسکور برام نامه می نوشت و منو از خودش باخبر میکرد. توی این مدت برام نوشته بود که از رز جدا شده و دیگه دنبالش نیست. حدس میزدم این رفتارش به خاطر اون شب و دعوای من و رون بود. این چند وقته خیلی بی حوصله بودم. معمولا توی خونه تنها بودم و بیرون نمیرفتم. *** از روی تختم بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم و رفتم آشپزخونه و یه نوشیدنی باز کردم و ریختم توی لیوان. آلبوم عکس قدیمیم رو از کتابخونه برداشتم و روی مبل نشستم و بازش کردم. عکسای آستوریا بهم لبخند میزدن.. با اون چشمای سبز قشنگش.. موهای مشکی و زیبایی که داشت.. لبخند ملیح و دلربایی بهم میزد و دستش رو برام تکون میداد. بیشتر از هر وقتی نبودنش رو حس میکردم و دلم میخواست بازم برگردم کنارش. یه زمان برگردان توی خونم داشت خاک میخورد، اما به ندرت وسوسه میشدم که برم سراغش. دلیلش هم که کاملا مشخص بود. اگه بقیه می فهمیدن که من یه زمان برگردان دارم، دوباره شایعات در مورد اسکورپیوس جون می گرفت و بقیه تحقیرش میکردن...
ناظر قشنگم تاییدش کن🙃 دسته بندی هم درسته و توی داستان ها نیستش🫠
عالییییییییی بود مثل همیشه🛐🛐🛐💞
خسته نباشی 🌹🌹✨
وای عالیییییی بود 🌹🫶🏻
در انتظار برای پارت بعدی 👻
در حال بررسیه🐍🍏
از دیروز منتظرش بودم
مثل همه ی پارت هاش عالی بود ❤
ممنونم✨
پارت بعد رو زود بزار
حتما
دارم مینویسم
مرسییییی😘
خوب بود. خیالم راحت شد نمرد.
فرصت
عالی بود