▎پارت سوم: دل به دریا زدن لورا ساعتها در کتابخانه غرق مطالعه بود. هر صفحهای که ورق میزد، او را به دنیای جدیدی میبرد. داستانها و افسانههای باستانی دربارهی تمدنهای گمشده و رازهای ناشناخته او را بیشتر از پیش مجذوب خود کرده بود. اما در میان تمام این اطلاعات، علامت عجیبی که در نقشه دیده بود، ذهنش را مشغول کرده بود.
سارا که در کنار لورا نشسته بود و مشغول یادداشتبرداری بود، ناگهان گفت: "لورا، تو فکر میکنی این علامت چه معنایی دارد؟ آیا واقعاً میتواند ما را به شهر گمشده برساند؟" لورا با تردید جواب داد: "نمیدانم، اما حس میکنم که این علامت کلیدی برای کشف رازهاست. باید بیشتر دربارهاش تحقیق کنیم."
پس از آن روز، لورا و سارا تصمیم گرفتند تا به گروه باستانشناسی ملحق شوند و سفر خود را آغاز کنند. آنها تمام شب را برای آمادهسازی وسایل و برنامهریزی گذراندند. لورا به یاد داشت که در یکی از کتابها خوانده بود که سفر به جنگلهای آمازون نیاز به آمادگی زیادی دارد. آنها چادر، غذا، دارو و تجهیزات لازم را بستهبندی کردند.
صبح روز بعد، وقتی به محل قرار رسیدند، گروه باستانشناسان در حال بررسی نقشهها بودند. دکتر آرتور با نگاه دقیقش به نقشهها، توجه لورا را جلب کرد. او با صدای آرامی گفت: "ما باید به این علامت توجه کنیم. اگر واقعاً مربوط به شهر گمشده باشد، ممکن است ما را به کشفهای بزرگی برساند."
گروه پس از بحث و بررسی، تصمیم گرفتند که به سمت نقطهای که علامت نشان میدهد حرکت کنند. لورا احساس میکرد که سرنوشتش در دستانش است و این سفر میتواند زندگیاش را تغییر دهد.
سفر به جنگل آمازون آغاز شد. کامیون گروه در جادههای خاکی و پرپیچ و خم حرکت میکرد و لورا از پنجره به بیرون نگاه میکرد. جنگل سرسبز و پر از زندگی بود؛ صدای پرندگان و حیوانات وحشی احساس هیجان را در او زنده میکرد.
پس از چند ساعت رانندگی، گروه به یک مکان مناسب برای برپایی کمپ رسیدند. شب هنگام، دور آتش نشسته بودند و داستانهای قدیمی را نقل میکردند. لورا با دقت به صحبتهای دکتر آرتور گوش میداد و هر کلمهای که دربارهی تمدنهای باستانی میشنید، او را بیشتر مشتاق میکرد.
پس از مدتی، لورا تصمیم گرفت تا نقشه را دوباره بررسی کند. او با دقت به علامت عجیبی که در گوشهی نقشه بود نگاه کرد. آیا این علامت واقعاً نشانهای از شهر گمشده است؟ او نمیتوانست از فکر کردن به آن دست بردارد.
در این حین، سارا گفت: "لورا، تو همیشه چنین اشتیاقی داشتی؟" لورا با لبخند پاسخ داد: "بله، همیشه دوست داشتم رازهای تاریخ را کشف کنم. اما حالا احساس میکنم که این سفر بیش از یک ماجراجویی است. ممکن است من بتوانم بخشی از تاریخ خانوادهام را پیدا کنم."
سارا با نگاهی فهمیده گفت: "من هم همین حس را دارم. ما باید تمام تلاشمان را بکنیم تا به هدفمان برسیم." صبح روز بعد، گروه آماده شد تا به سمت علامت بروند. لورا قلبش تند میزد؛ او نمیتوانست انتظار کشفهای جدید را بکشد. وقتی به نقطهای که علامت نشان میدهد رسیدند، جنگل به طرز عجیبی ساکت شد. لورا حس کرد که چیزی در هوا وجود دارد؛ شاید نشانهای از حضور تمدنهای باستانی. دکتر آرتور با دقت اطراف را بررسی کرد و گفت: "به نظر میرسد که اینجا باید یک مکان مهم باشد. بیایید شروع کنیم!" گروه شروع به جستجو کرد و لورا نیز با اشتیاق در کنار آنها بود. او احساس کرد که در آستانهی کشف چیزی بزرگ قرار دارد؛ چیزی که ممکن است نه تنها تاریخ را تغییر دهد بلکه زندگی خودش را نیز تحت تأثیر قرار دهد. ناگهان یکی از محققان فریاد زد: "اینجا! بیایید ببینید!" همه به سمت او دویدند و لورا با قلبی تند به دنبال آنها رفت. آیا این مکان همان شهر گمشده است؟ آیا رازهایی که سالها پنهان مانده بودند، اکنون در دسترس او خواهند بود؟ در آن لحظه، لورا فهمید که سفرش تازه آغاز شده است و ماجراجویی واقعی هنوز در پیش است...
عالی❤
به داستان منم خواستی یه سر بزن :)
حتما