بعد چند دقیقه , حال مینو خوب شد . اما هنوز از ان اتقاق بسیار دلگیر بود , سعی کرد با کمی نقاشی خودش را از افکاراتش دور کند . مینو زمزمه کرد : " چرا من نمیتونم همیشه انتخاب اول باشم؟ " ناگهان یک صدایی از ذهنش رسید که گفت : " تو همیشه انتخاب اولی . اونا لیاقتت ندارن " مینو لبخند زد و به طراحیش ادامه داد . بعد چند دقیقه , مینو دامن پفپفی همیشگی اش با لباسی که استین بلند و پف داشت با یقه مربعی پوشید و رفت بیرون تا کمی هوا بخورد.
مینو داشت قدم میزد که ناگهان بیهوش شد . وقتی بیدار شد , دید در اتاقی بسیار سلطنتی است . یکی از ندیمه ها گفت : " پرنسس مینو , از بودن تو اینجا تعجب نکنین .. شما خون سلطنتی در رگ هاتون دارید " بعد مینو اینو شنید دوباره غش کرد . بیدار شد , وقتی ملکه رو دید , دوباره غش کرد و وقتی بیدار شد.ضعف کرده بود ,پس برایش چای و انواع شیرینی اوردند , مینو بلد نبود چجوری انهارا بخورد (👹) , پس با دستش همه ی انهارا قورت داد
مینو برایش پرنسس بودن بسیار غیر عادی بود . او حتی , اداب و رسوم بلد نبود . یکروز در حیاط کاخ , داشت الکی مسخره بازی در میاورد . ناگهان خدمتکار یک خنده کوتاهی کرد اما دهنش را بست . مینو نگاه تندی برایش انداخت . بعد چند دقیقه , مینو داشت گلدوزی میکرد . شکی وجود نداشت , او 4 بار در انگشتش سوزن فرو رفت.پس حداقل به او یک ساز دادند . حتی نواختن ان را بلد نبود . بالاخره وقت شام رسید
شام سوشی و کیمچی بود . مینو بلد نبود چاپستیک نگه دارد . وقتی یک لحظه ملکه و پادشاه رویشان را به طرف دیگر بردند , با دستش سه تا از سوشی هارا خورد و قورت داد.
فرصت¿
عالی بود خسته نباشید♡
عالی زیبا💕
عالییی☆☆
مثل خودتت