سلام °•☆•°
*چند دقیقه بعد* آما : الان حالت بهتره؟ لیا : آره بهترم.... تو کی هستی امدم چرا کسی نیست؟ بقیه کجان ؟ و... دستم رو بردم جلو تا پارچه روی صورت آما رو کنار بکشم سرمو کج کردم ولی اون دست من رو گرفت و به آرامی روی پاهام گذاشت: داستانش مفصله لیا جان. خشکم زد، تو این مکالمه کوتاهمون من اسمی نام نبردم لیا : اسم منو از کجا میدونی؟ آما توجه ای به سوالم نکرد، صداشو صاف کرد و شروع کرد به گفتن یه داستان : خیلی سال پیش یه دنیای خیلی بزرگ بود...، کره زمین خودتون رو 100 برابر فرض کن، یه مرد پیر به اسم ایلدن
اون جا رو اداره می کرد لیا : اداره می کرد؟ آما : خداوند به خاطر مقام بالای انسانیش و اعمالش در گذشته بهش این توانایی رو داد لیا : آها آما : چند سال بعد احساسات منفی آدما شکل گرفت، مثل حس تنفر، انتقام، ناراحتی و...، وقتی خیلی شدید میشدن یه جور شکل فیزیکی می گرفتن، ما به اون شکلشون سیلوِرا میگیم ایلدن وقتی دید دنياش توسط سیلوِرا در حال نابودیه اون دنیاش رو به 7 بخش تقسیم کرد تا بتونه سیلوِرا را رو کم کنه چون هر کاری میکرد اونا هیچ وقت تا قطره آخر از بین نمیرفتن برای شش جهان دیگه سیلوِرا به حالت روح مانند گذاشت یعنی بیشتر تو احساسات وجود داشتن و هیچ وقت در حد یه سیلور نمیشدن چون ایلدن توانایی اینکارو ازشون گرفت و به جاش چیزی به اسم انگیزه گذاشت مثلا انگیزه انتقام،انگیزه خشم، انگیز غم که اکثرا گوش کردن به این وسوسه ها پیامد خوبی نداشت ولی برای جهان هفتم بیشتر سیلوِرا فیزیکی اند ، لیا: خب چرا همین کار رو برای جهان هفتم نکرد ؟ اما : چه کاری ؟
لیا : اینکه برای جهان هفتم انگیزه بزاره اما: تصورت از میزان قدرت ایلدن چیه؟ لیا : اوم...زیاد مانند خدا اما: کمو و بیش درسته ولی اون قدرت خدا را نداشت فقط بخش خیلی کمیش که به نوع خودش بود حتی همین یه ذره هم برای یه انسان عادی زیاده.همون میزان سیلوری که به انگیزه تبدیل کرد تا مرز مرگ بردش و تاحالا کسی نتوانسته کاری به اون عظیمی انجام بده . اما شروع کرد به ادامه دادن حرف قبلیش: شش جهان دیگه تقریباً شبیه هم هستن مردم داخلشون اسماشونو گذاشتن جهان های موازی ولی جهان هفتم متفاوته، کپی نداره لیا : داستان جالبی بود... تقریبا..، البته، ولی من واقعا گیج شدم و یا بهتر بگم هیچی نفهمیدم یکم پیچیده بود و میشه بپرسم این داستان به اوضاع الان چه ربطی داره؟ آما اهمیتی به حرفم نداد فقط زیر لب گفت : چون تو از نسل آستریا
هستی اسمی که گفت رو نمیشناختم داشت منو به جایی میبرد من مثل کف دستم این جنگل رو میشناسم ولی این اولین باریه که، گم شدم منو به سمت یه درخت بزرگ و قدیمی برد رفتیم سمته تنه درخت باورم نمیشد یه در داخل تنه بود خیلی زیبا بود خوده در چوبی و قدیمی بنظر میومد بالاش با الماس های بنفش نگین کاری شده بود و بالا ترش اینه بود و بالا تر از اون ریشه گل رز بود وقتی نزدیک در رفتم گل های رز ناگهان پژمرده شدن ،چرا؟ آما که انگار از این قضیه نا امید شده بود دوباره همون اسم رو تکرار کرد دستم رو گرفت دست دیگرش رو در گذاشت و چند جمله نامفهوم و بی معنی گفت
سپس بای صدای تقی در باز شد نور عظیمی ازش اومد آما دست منو گرفت و وارد در شدیم نور خیلی زیاد بود چیزی نمیدیدم : لیا : ما داریم کجا میریم؟؟ ای-اخخ،این چیه دیگه آما رو نمیدیدم فقط از روی لحنش فهمیدم با لبخندی شاد وکه کم سوی امیدیهمراه داشت گفت : به کنستانتین خوش آمدی لیا وستون !!!
اس اضافه
نظرات بازدیدکنندگان (0)