درود ویولتا هستم و برگشتم طبق معمول با یه پست (ناظر عزیز داخل متن به هیچ شخص یا موضوعی اشاره مستقیم یا توهینی نشده پس دلیلی برای رد کرن نیست)
داستان من روایت شومینه ها و کاغذها،جوهرها و دروغ ها وقلم هاییست که بدون حسن نیت بر کاغذ فرود می آیند گویند در دوردستها و زمان های دور قلم ها همیشه جوهر سفید داشتند و هنگامیکه بر کاغذ سفید می نشستند رنگ می گرفتند، رنگ حرفهارا دروغ ها و بدی ها همیشه قرمز بودند و سوال ها و پرسش ها سیاه بودند و مردم با حرف هایشان رنگ خلق میکردند اما حقیقت و راستگویی را هیچکس رنگش نمی داند زیرا مردم هنگام خواندن ان ها از اهمیت سخن و زیبایی اش ناگهان از رنگها و جوهرها فارق میشدند،
در گوشه ای از خانه ای چوبی مردی هنگام غروب در مقابل پنجره خانه اش پشت میز تحریرش نشسته بود و از حقایق می نوشت اما ان روز حتی جوهرها نیز می دانستند حقیقت چقدر میتواند برای راستگویان حاضر در محفل دروغ گویانی که بر مزدمی متعصب حرف می رانند کشنده باشد مرد می نوشت و همراه با لبخند پهنی که چهره اش را پوشانده بود اشکش بر کاغذ می چکید از تلخی و غم حقیقت احساساتش را میان قلم و کاغذ و نور افتاب گم کرده بود و با خود میگفت مردم ایا با حقیقت چه خواهند کرد هنگامیکه افتاب به او بدرود گفت و خبر میداد که انگار ممکن است این اخرین درود و بدرود انها باشد خود را در پشت کوه نهان کرد و نورش را چنان تابناک به ماه قرض داد که گویی خورشید حقیقت میخواست بگوید نور ماه و نور من شاهد سرنوشت تو و این مردم خواهند بود مرد برخاست و به شهر رفت .
نوری را که به دری بزرگ می رسید دنبال کرد و اجتماع بزرگی را در مقابل خود دید عالمی نشسته بود و از هر موضوعی بر مردم سخن می راند مرد از شخصی که مشتاقانه گوش به حرف بود پرسید او چگونه ادمی است پسرک بازگشت و نگاهی به مرد کرد و گفت او دانا، مدیر، مدبر و شخصی شایسته و بسیار راستگو است پس مرد دقایقی را به شنیدن سخنان عالم اختصاص داد اما انگار تمامی حرف های اورا اگر بر کاغذ می اوردند کاغذ را چنان سرخ میکرد که انگار ان را در خون کشیده اند
هنگامی که عالم سخنانش را به اتمام رساند جمله ای را با غرور خاصی بیان کرد که ایا موردی هست و یا حقایقی که من به ان اشاره نکرده باشم صدای تشویق ها برخاست و همه ندای مخالفت سر دادند و اورا تایید کردند در میان تشویق ها تنها دست مرد بود که بلند شده بود مرد برخاست و از عالم اجازه خواست عالم سری تکان داد و به او گفت نزدش برود و مشکل را بازگو کند مرد بالا رفت و کنار عالم ایستاد سپس کاغذ را مقابل خود گرفت و حقیقت غمگین پشت قضایا را برای مردم باز گفت و هنگامی که داشت سر بلند میکرد توقع اشکهای جاری شده ای را بر گونه های مردم داشت که از فرط سنگینی حقایق از چشمانشان تراوش کرده بود اما وقتی سرش را کامل بلند کرد
اما وقتی سرش را کامل بلند کرد متوجه شد مردم حال با چهره ای منتظر به عالم می نگریستند انگار جواب این سوال که حال باید چه بکنند یا چه احساسی باید داشته باشند را در چهره او جستجو میکردند وبعد از چند لحظه عالم اشک بر چهره اش چکید و سپس گفت :آه که چه جوانان رعنایی را ما به سبب جهالت جوانی و فریب شیطان از دست می دهیم پس کاغذ را از دست مرد جوان کشید و به او گفت که دست از دروغ و جهالت بکشد و باری دیگر به حرفها و کارهایش بیندیشد و بعد چشمانش را بست و عامدانه و با لحنی که انگار به خدای خود دعا میکرد گفت :که خدا از سر دروغ ها و گناهانت بگذرد مرد در بهت فرو رفت و سپس گفت: من را به کدامین دروغ متهم میکنید که حرف من از فرط پاکی رنگ ندارد. عالم برگه را سوی مردم گرفت و گفت: مردم شما بگویید مگر غیر این است که رنگ این نوشته ها به سبب دروغ ها سرخ گشته است؟
پسرک رو به مردم منتظر یاری از جانب انها بود که ناگهان مردم ندای موافقت سر دادند و انگاه بود که مرد فهمید که این مردم اصلا رنگ نمی شناسند و اصلا سوادی ندارند
من از اندوه بزرگ مرد پس از ان لحظه چیزی نمی دانم اما می گویند دیگر هرگز در مکانی در ان شهر سرود حقیقت سر نداد و از ان پس بود که در تاریخ حقیقت را با سرخ می نویسند
خیلی پر معنی بوددد
خوشحالم که خوب بوده و مفهوم رو رسونده
بینظیرررر
مرسییی
خیلی قشنگ بود ویوو
مرسی هارو💓