مینوسکا , دختری 14 ساله بود ... او پدر نداشت . مادرش بعد از تولد 13 سالگی اش ناپدید شده بود. مینو (مینوسکا) مدرسه نرفته بود و نوشتن , خواندن , رو از مادرش یاد گرفته بود. تو 6 سالگی , نوشتن و خواندن رو یاد گرفت . او در 14 سالگی , تصمیم گرفت که دنبال مادرش برود . و او , از جایزه ای که مادرش قبلا مخغی کرده بود , چند سرنخ پیدا کرد . او هیچوقت راز ان کلمه های بهم ریخته نمیفهمید تا وقتی که کد مورس رو یاد گرفت . و تونست ان کلمه هارا بفهمد . مینو , عا*شق حس و هوای هیجاان انگیز بود و ... (ادامه اسلایس بعدی)
و میخواست با قطار به شهری که مادرش در انجا بود برود , اما سرنوشت چیز دیگری را انتخاب کرده بود ... مینو, رفت و لباس هایش را پوشید و بلیط را داد و رفت داخل قطار نشست . جلوی مینو , هیچکس نبود . انگار ان قسمت کلا به مینو متعلق بود. مینو به سلطنت عادت نداشت و با اداب و رسوم سلطنت زیاد اشنا نبود . مینو دختری شلخته بود , اما خوشگل. از طاهر مرتب , ولی از درون شلخته . موهای طلایی اش زیر نور می درخشیدند همچون طلا . مینو داشت چایی اش رو با کوکی میخورد , بعد 3 ساعت , به ان شهر رسید.از قطار پیاده شد و کمی گرسنه اش بود.پس رفت سمت یک رستوران و یک چیزکیک خوشمزه سفارش داد و ان را نوش جان کرد (ادامه اسلاید بعد)
مینو رفت سمت حسابداری و پولش را با چند سکه پرداخت کرد .در ان شهر ,یک عکس از ملکه و پادشاه بود. مینو دقیقا , موها , چشمان , و بینی و فرم شکل ملکه را داشت ! نگهبانان شک کردند و ان را بردند. مینو :" کمک ! کمک ! " که ناگهان مینو بیهوش شد . وقتی مینو بیدار شد , خودش را در یک تخت دید .
یک زن مهربان دید و برای او توضیح داد :" اون نگهبانان سرشان برای چیز دیگری پرت شد و من تو را اوردم خانه ام. راستی , خیلی رنگت پریده . کیک میل میکنی ؟ " مینو سرش رو تکان داد .
عالی میتونی از پست جدید من حمایت کنید 🍓
زحمت کشیدم🍓ببخشید بابت تبلیغات اگر دوست نداشتی پاک
کن🎀🍓
عالییییییییی💕💖
من را نجات بدهید
کمی تنبلیم میشه بسازمش 🌹
عالی بود تسومي، فقط ژانرش چیه
هیجانی 🌹
اگه بگم کمدی و شاید کمی دراما 😦
بهه بهه
وای یدقه فکر کردم بیوته وای....خیلی خوب بوددد عاشق این سبکممم💗😭خیلی قشنک بووودددد
مرسیییییییی 😭😭
عالیییییییی بوددددد😭🎀
چشم انتظار پارت بعددد
بزودی ساخته میشههه 😛
عالی بودد
مرسییی 💞