سلام جیگولیا✨ امیدوارم حالتون خوب باشه! نیک حقیر ، تو این پست از عقایدش دربارهٔ عشق بهتون گفته و تشویقتون میکنه تا آخر بخونید، البته اگر حوصله داشتید!😚
به عنوان نگاه کن، فکر میکنم تو همچین ویژگی نداشته باشی، اینکه وجودت تشکیل شده از لبخند مردم باشه. شایدم خیلیا رو محروم از لبخند زدن میدونی. میخوام توی این یادداشت روشنت کنم که آدمها اونقدرام که نشون میدن کثیف نیستن بهت یاد میدم که با وجود تمام نقصهاشون دوستشون داشته باشی، به جای تبعید کردنشون از زندگیت یه رنگ دوبارهای به جایگاهشون بدی. البته اینکه تو یاد بگیری یا نه بستگی به اذن و ارادهٔ تو داره که من توش دستی ندارم! آدما از موقعی که به دنیا اومدن، قلب و روح پاکی داشتن. قلب بخش مهمی از بدنه. شاید قلب مرکز روح انسانها باشه، نمیدونم. مهمیش به جایگاهش نیست، به سبکی یا سنگینیشه. آفرین، درست فهمیدی! طرف هر کی هم میخواد باشه، مرد/زن، کوچیک/بزرگ، بزدل/شجاع ... به هر حال قلبش یه وزنی داره. الان که بهش فکر میکنم شاید وزن قلب خیلیامون یکی باشه، شاید چون هم سنیم، شاید شرایط اینجوری رقم زده که ما شبیه هم باشیم، آخه من یا کلاً ما نمیتونیم بیشتر از سنمون رو دقیق بشناسیم و تشخیص بدیم وزن قلبش با ما یکیه یا نه. نهایت مهارتمون، حتی منی که دارم از عقیدم برات میگم، شناختن اطرافیانمون توی مدرسهست که همینم خیلی سخته. بگذریم. حالا میپرسید اصلاً وزن قلب چیه دیگه؟! من از لحاظ علمی نمیگم، از لحاظ فلسفهای میگم که خودم با باورهای خودم ساختمش؛ وزن قلب یعنی طرز نگهداری صاحبش از اون. یعنی چقدر صاحبش گذاشته بهش بیاحترامی بشه یا چقدر در برابرش مقاوم بوده.
اگه مقاوم نبوده و قلبش خرد شده، احتمالاً یا تجربه نداشته و ضعیف بوده یا کرم داره و استثنائه و هی میخواد آسیب ببینه، مثل من! شاید مثل من با خداش مذاکراتشو کرده باشه و از هفت دولت برای آسیب دیدن خودشو آزاد کرده باشه، ما چه میدونیم؟! گفتم، کسی قلبش سبکه که راحت به هر کسی میدتش و درباره عواقبش فکر هم نمیکنه. خلاصه پس فهمیدیم سبکدل چه جور آدمیه. اما کسی که قلبش سنگینه، یعنی با وقاره قیمت داره، بیش از همه به یک نفر وفاداره و بیتوجه به عوامل بیرونی پای یک نفر میمونه (توجه کنید که اون یک نفر میتونه حتی خود آدم هم باشه!). شاید تعریف به حسابش بیارید، اما من الان با توجه به تجربیات قدیمم، یه سنگیندل حساب میشم. چون بعد از اون همه فراز و نشیب، حداقل وضعیت تعهد دلم رو مشخص کردم. قبلی مرحله اول بود که باید انواع قلبها و انسانها را از دید من میشناختید. مرحله دوم، یافتن پایهٔ هر قلب و به طبع زندگیه؛ نظرتون چی میتونه شما رو زنده نگهداره؟ چه احساسی از همه احساساتی که ما میتونیم حسشون کنیم، قویتر و تاثیرگذارتره؟ کدوم ما رو سر پا نگه میداره؟ صددرصد عشق! عشق عشق عشق ... میدونید، عشق چیزی نیست که بشه کنترلش کرد، چیزی نیست که بشه نادیدش گرفت چه با یه اتفاق چه صد اتفاق. همونطور که گفتم عشق بنیانهای زندگیه، اصلاً اگه اینطور نیست و نبود، پس چرا خدا ما رو آفرید؟ چرا از روح خودش درونمون دمید؟ چرا این احساس رو درون ما به وجود آورد؟ حتماً یه حکمتی توش بوده. اصلاً استفاده از این احساس یلی راحتتر از متنفر بودنه که دقیقاً مخالفشه. جدی به من بگو، از کل زندگیتم به فرض بتونی متنفر باشی چه فایدهای داره؟ متنفر باشی که چی بشه؟ از خودت از آدمای دور و برت بیزار باشی؟ که چی بشه خوب تو که حالا حالاها اینجا هستی درس پس میدی، پس چرا به درسهای سخت زندگیت اضافه میکنی؟ چرا به رنج و سختی که در طبیعت انسان هست (به خاطر انسان بودنش)، اضافه میکنی؟
کمی با خودت فکر کنی میفهمی که کار مزخرفیه، عوضش علاوه بر باور حقیقت و واقع بینی، بیا و نکات مثبت رو بیاب و به خاطرشون زندگی رو دوست داشته باش! حالا فقط عشق به زندگی نیست که، کلی نوع از عشق داریم که نه میشه توی متن گنجوند، نه سن من قد میده! مرحلهٔ بعدی شناخت انواع عشقه. مهمترینِ مهمترینِ عشقها، عشق به خوده. از نظر من جدا از اینکه خودِ عشق سازندهست، عشق به خود هم میتونه تو رو بسازه. از مزایاش بخوام بگم مثلاً تو داری از خیابون رد میشی از قضا یه ماشین با سرعت داره از اون طرف خیابون به سمتت میاد و از اون فاصله تو رو نمیبینه. تو جونتو برمیداری و از خیابون سریعتر رد میشی یا همینجوری نگاهش میکنی؟ در ۹۹ درصد مواقع سریع رد میشی و خودتو نجات میدی، درسته؟ اون یک درصدم برای آدماییه که خیلی از خودشون و زندگی ناامیدن و منتظر میمونن اجل زودتر برسه :( خب داشتیم میگفتیم، الان تو کاری که کردی یه خدمت به خودت، روحت و بدنت بود، خودتو از مرگ نجات دادی، چرا چی شد که این کارو کردی؟ شاید به خاطر این بوده که هنوز از جونت سیر نشده بودی و خودتو دوست داشتی، هوم؟ خوب مثال دیگهای بخوام بزنم، مثل وقتیه که تو جاییت تصادفاً به چیزی برخورد میکنه و دردت میگیره، چرا؟ شاید چون بدنت هم برات ارزش قائله، چون نمیخواسته آسیب ببینی؛ چون براش عجیب بوده که چرا مراقب خودت نبودی، آخه تو مگه خودتو دوست نداری؟!
ببین عزیزم هیچ چیزی ارزش اینو نداره که تو به خودت آسیب بزنی، اینو تو گوشت فرو کن و خودتو اولویت قرار بده. فواید این کارت میتونه این باشه که روحیه سالمتر، بدن سالمتر، دنیای سالمتر و رؤیای سالمتری داشته باشی. آخه اگه خودتو دوست داشته باشی میری باشگاه و تناسب اندامتو حفظ میکنی، روتین داری و کاراتو رو برنامه انجام میدی، به بدنت میرسی و سلامت جسمانیتو حفظ میکنی، معنویاتت بیشتر و عمیقتر میشن و میتونی آدمای بیشتر و بهتر رو به خودت جذب کنی، برای زندگیت هدف گذاری میکنی و زمانتو از دست نمیدی، برای خوشحالی خودت به خودت و چیزهای دیگه عشق میورزی و روحیتو خوب نگه میداری… خب این فواید قشنگ نیستن؟ با اینا نمیتونی تُویِ زیباتر و زندگی خوشایندتری داشته باشی؟ مهمتر از همه، عزت نفس و اعتماد به نفس داشته باشی؟ خوب از نظر من که اینا خیلی خوبن اما باید تعادل رو هم رعایت کنی. آخه بعضیها از اون طرف پشت بوم میافتن. منظورم اینه که خودخواه میشن، بقیه رو نادیده میگیرن و حتی میشه در مواردی خودشونم نادیده بگیرن و به خودشون آسیب بزنن! خودخواهی یه حس منفیه که اگرچه قبلش عشق بوده، اما اونو تبدیل به حس تیرهای کرده که دیگه لیاقت "عشق" صدا کردن نداره. یه ویژگیای که عشق داره اینه که پاکترین احساس بین بقیه احساساته و به خاطر همین کوچکترین وَهم و ابهام ممکنه باعث ناخالص شدن اون بشه. خودبینیای که توضیح دادم یک نوع از ابهاماتیه که توی حس خالص عشق به وجود میاد؛ یه نوع حسی که ممکنه حتی ریشهٔ خودش رو هم از بین ببره.
چطوری؟ مثلاً وقتی تو خودخواه باشی احتمالاً روابطتو با بقیه قطع میکنی (یکی از آثارشه) و خب این لطمهٔ خیلی بزرگی به زندگیِ عمومیِ تو میزنه. آخه انسان توی سرشتش ارتباط با دیگران قرار گرفته و تو این واقعیت رو نمیتونی تغییر بدی جز جوری که به خودت آسیب بزنی. وقتی روابط از بین برن و به وجود نیان، تو احساس تنهایی میکنی و شاید حتی گاهی وقتا از سر غرورت نتونی اینو به خودت بقبولونی؛ در حالی که بهتر از هر کس دیگهای احساسش میکنی. اینجاست که عشقی که به خودت داشتی به تدریج کمرنگ میشه آخه داری خلافشو انجام میدی! گاهی وقتا هم غرور خوبه اصلاً اینکه میگم کسی نذاره دیگران بهش آسیب جدی وارد کنن (چه جسمی چه روحی) اسمش غروره. نوع دیگهٔ عشق، عشق به خداست. الان شاید همتون با خودتون فکر کنین چرا داری وارد مسائل دینی - مذهبی - سیاسی میشی؟! نه عزیزم، بحث اعتقادیای که اینجا دارم ازش صحبت میکنم، یه باور قلبیه مثل خیلی از باورهای دیگه. فقط تفاوتی که باهاشون داره اینه که شاید به خاطر شرایط بیانش نکنی یا جور دیگه و شبیه عقاید بقیه بگیش. چرا این اتفاق میافته؟ شاید از گفتن حقیقت ترس داری؛ این موضوع از بحث ما کمی خارجه، اما میتونیم دلیلشو عشق نداشتن به خود هم بدونیم؟ اما ما قاطی چیزای دیگه نشیم و روی موضوع اصلی تمرکز کنیم. خب، خدا اصلاً چی هست؟ خدا عشقه، منشا احساسات که مهمترینشون حس عشق، محبت و علاقه است که بهتون گفتم؛ اما هر کسی برای عشق تعریف متفاوتی داره : یکی میگه عشق مایهٔ زندگیه، یکی میگه یک توهم و نقابی از تنفره، یکی دیگه میگه این احساس دنیا رو دور انگشتش میچرخونه، یا حتی شاید یکی کلاً بهش اعتقاد نداشته باشه! تمام نظراتی که گفتم قابل احترامه و ما نمیتونیم قضاوتشون کنیم. اصلاً اینکه من اینجام و این چیزا رو باهاتون در میون میذارم همه در قالب پیشنهاده!
بگذریم، پس دیدیم که هر کسی تعریف متفاوتی از عشق داره، خدا هم همین طوریه. یکی اصلاً میگه خدا وجود نداره، یکی میگه چند نوع خدا وجود داره، یکی بدون عشق واقعی ممکنه موجودی یا شیئی رو خدای خودش قرار بده (که وقتی عشق واقعی نسبت بهش نداره احتمال زیاد بت محسوب میشه)، یکی واقعاً به خدا اعتقاد داره و میگه اون آفرینندهشه، و … نظریههای مختلفی درباره وجود خدا هست که برمیگرده به دین و مذهب و تاریخ که اصلاً جزو بحث ما نیست. اما تعریف واحدی که من از خدا دارم کسیه که ما را آفریده و زندگی ما توی دستشه و سرنوشت ما رو اون رقم میزنه. این خدا از همه چیز والاتره و میشه به عنوان یه یار همیشگی ازش یاد کرد، کسی که بهمون امکان زندگی داد و بیوقفه ما رو دوست داشت. حقیقتاً توی این دنیایی که به نظرم همه چی از جمله روابط دوستانه، پایان پذیره، چیز قابل اطمینان اینه که خدا یک دوست همیشگیه. همیشه آنلاینه، هیچ وقت پیامتو سین بزنه بیجواب نمیذاره، با تمام وجودش استوریاتو دنبال میکنه و حتی ممکنه برات از طریق بقیه فن پیج بزنه؛ فن پیجهایی از جمله خانواده، دوست خوب و موندنی، شریک زندگی، فرزند یا فرزندایی که یکی از دلایل خوشحالیت بشن، اولین عشق زندگیت، بارون، طبیعت و میلیونها چیزهای دیگه که بهت حس کافی بودن میدن. خدا حمایتشو توی چنین چیزایی ریخته و باعث میشه از طریق اینا دوستش داشته باشی؛ گفتم که، اون یه سرچشمه عشق واقعیه!
از نشونهها و فواید وجود خدا گفتیم، عشق به خدا چیه؟ چه جوری میشه خدایی رو دوست داشت که نمیبینیش، صداشو نمیشنوی، لمسش نمیکنی و … باید بگم تمام محبت و عشقی که در سرشت و وجود انسان هست همگی راههای علاقه به خدا هستن! آخه همشون متعلق به خدا هستن! مهمترینشونم که گفتم، خودتی، قاعدتاً نزدیکترین عشقی که میتونی خرج کنی عشق به روحیه که درون تو دمیده شده و نهایتاً میشه عشق به پروردگار خودت، اینطور نیست؟ قطعاً خدا هم وقتی ببینه تو از نعمتهاش ناشکری نمیکنی، خیلی خشنود میشه :) (یه نکتهای بگم که همه انسانها نه فقط من و تو نه فقط ایرانیا، همشون در مواقع سختی که "آدمی" دور و برشون نیست، معبودی رو دارن که صداش بزنن و ازش کمک بخوان. حالا ممکنه اون معبود به شکل عیسی مسیح باشه، بتهای مصری یا هندی باشه، نور خورشید و یا پدیدههای طبیعی باشه یا هر چیز دیگهای. مهم اینه که فرد واقعاً معبود درستیو دوست داشته باشه. آخه سنگ که روزی نمیده، مشکلاتو حل نمیکنه، میفهمین چی میگم؟!) حالا میرسیم به نوع دیگهای از عشق که به نظرم آخرین نوعیه که اینجا دربارهاش حرف میزنم. عشق به انسانها/دیگران چیزی که کل این متن درباره اونه و علاقهٔ من به مردم رو توصیف میکنه (اما فعلاً مقدمهست!). همونطوری که بهتون گفتم، انسان در سرشتش طوری قرار داده شده که با ارتباط با اطرافیانش حالش خوب بشه، پس نمیتونه تا همیشه و ابد و یک روز به بقیه تنفر بورزه، به هر حال یکی میاد و تغییری توی زندگیش ایجاد میکنه چه بسا این تغییر اونقدری بزرگ باشه که بتونه راه زندگیشو روشنتر یا تباه کنه. شاید به خاطر آسیبهایی که از اطرافیانتون دیدید بگید «عشق به بقیه کیلو چنده؟ طرف زده کل زندگیمو تباه کرده، زده قلبمو شکونده، دوسش داشته باشم؟».
من منظورم این نیست که کسی که بهتون آسیب زده رو دوست داشته باشید، بلکه میگم توی این زمینهها میانهرو باشید؛ یعنی چی؟ الان بهتون میگم؛ بذارید از عادت و باور خودم بگم، من همیشه میگم که اگه انسانها توی زندگیم نبودن من نمیتونستم زندگی کنم، جدا از طبیعت انسانیِ من این موضوع روی کل جهان هستی هم مؤثره، اگه اینطور نبود خداوند ۸ میلیارد آدم رو توی یک سیاره نمیآفرید، بلکه هر کدوممون سیارهٔ خودشو داشت و اصلاً دنبال فضایی جدید نمیگشت. حتی کنجکاوی انسان هم توی روابط تأثیر داره؛ مثل همین الان که کشورهایی که علمشو دارن، دارن دنبال فرازمینیها و اجرام آسمانی ناشناخته میگردن تا بتونن با موجودات درون اونها ارتباط بگیرند و خیلی وقتا هم گرفتن! (اصلاً چه نظریهای میگه که فرازمینیها وجود ندارن؟ خدا به این عظمت!). پس تا اینجا فهمیدیم که نمیشه بدون اطرافیان زندگی کرد. حالا من در در کنار افرادی که یا تا به حال هیچ ارتباطی باهاشون نداشتم یا اگر داشتم زیانی بهم نرسوندن، افرادی رو هم دوست دارم که بهم زیان رسوندن، چرا؟ الان میگید دیوونهای؟! شاید باشم، اما من معتقدم از صدمههایی که از تجربیاتتون توی زندگی توسط کسای دیگه خورده میشید، اگه درس عبرت بگیرید دیگه سمت اونجور آدمای سمی نمیرید. کی باعث شد به این نتیجه برسید؟ کی باعث شد از ریسمون سیاه و سفید بترسید؟ بله! انسانهایی که بهتون آسیب زدن! پس با وجود زیانشون، سودی هم بهتون رسوندن. اینجاست که میشه اونا رو دوست داشت.
اصلاً من بدی آدمها رو جدی نمیگیرم؛ میدونم که خیلی در حال حاضر خیلی زیادهروی کردن، اما خودمو اذیت نمیکنم چون خدا و روز رستاخیزی هست. دلیل این بیتفاوتی من به خاطر چیزهاییه که من از زندگی دشمنم نمیدونم. من نمیدونم اون دشمن بینوای من که رفته صد تا حرف پشتم درآورده یا تو روم فحش داده، تو خونهٔ خودش چی بهش گذشته. من نمیدونم این آدم چه نوع تربیتی از خانواده دیده حالا اینطوری به بقیه میپره و آزرده خاطرشون میکنه. به خاطر همینه که نه تنها من از پرخاشگری و انگ بقیه عصبانی نمیشم و درس عبرت میگیرم، بلکه حتی به این فکر میکنم که اون فرد ۹۰ درصدش تقصیر خودش نیست که اینطوری فحش میده، اینجوری بد دهنه، اینطوری دل میشکنه پس رفتارشو به پای شرایطی که توش بزرگ شده میذارم و میگم فدای سرش! اگه باعث میشه عقدههای اون شخص خالی بشه و یه وقت توی خلوت به خاطر فشار زیاد گریه نکنه، از خدامه که به من بپره، حتی بیدلیل! به نظر من انسانها قلبشون یه جواهره که همونطور که گفتم وزن داره، وقتی به جواهرشون کثیفی میچسبونن باعث سبک شدنش میشه (چون دیگه کیفیت سابقو نداره)؛ در حالی که زمانی پشت این کثیفی و ناخالصی، تمیزی و پاکیزگی بوده که به احتمال ۹۰ درصد به خاطر شرایطش آلوده شده. پس من ترجیحم اینه که طرف رو درک کنم و سعی کنم مثل یه مشاور خوب به حرفاش گوش بدم، اعتمادشو جلب کنم و حالشو خوب کنم. اگرم نشد و نخواست، ازش متنفر نمیشم (قلب من جایی برای تنفر نداره)، بلکه براش دعا میکنم تا خداش کمکش کنه و در عوض خودم دیگه سمتش نمیرم تا یه وقت منو هم آلوده نکنه. اگر چه که من به خودم اعتماد دارم و میدونم به این راحتی آلوده نمیشم. این تمام چیزی بود که لازم بود برای گذران زندگی از "عشق" یاد بگیرید همش در قالب پیشنهاد بود و توصیه، هر کسی عقاید خودشو داره. امیدوارم زندگیتون با پند و اندرزای من خوب بگذره. تقدیم با عشق!🤍
از غلط املاییهای پیش آمده پوزش میطلبم، این متنو در مضیقه و تنگنا نوشتم بخاطر همین بعضی جاها اشکالاتی داره🐼
باااحااال
گیدوو
گیلیییی
بوسسس
۴
لیلیلیلیل
۳
گیدییی
2
مرسییی
1
🥹🥹
یه بار بستنی گرفتم میشه این سری انبه بدی؟خیلی ممنون😂
بستنی انبه؟ فقط همون ایموجی موجوده-
نه همون ایموجی 👍
🍨🍦
مرسی مرسی
عالی بود واقعااا،خسته نباشییی🥹💗
نمیشه به من توت فرنگی بدی؟:(
قربونتبشممم
چرا که نهه🍓🍓🍓
اخجونننن مرسییی🥹💘
نوشجون کوچولوو
بوس بوس💘👧🏻
🪼: وجود من "لبخند مردم!" به لیست جیگر خفن افزوده شد.
توسط 💜 Violet 🎀
_____
مرسییی