زنانی که شمشیر دست گرفتند برای دفاع از کشور:)
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود یه پسر جوونی بود که شمشیر زن خیلی ماهری بود اسمش اسماعیل بود. که این پسر جَوون با شمشیر ارتش قزلباش ها کل فلات ایران رو فتح کرده بود.
اما یه اشتباهی کرد! فکر کرد ایمان به خدا و شجاعت سرباز های قزلباشش میتونه در برابر سلاح های اتشین عثمانی بایسته:) اسماعیل بعد از فتح ایران شد شاه اسماعیل، یه جوان مغرور و مومن مثل اسطوره ها بود . ولی سلطان سلیم اول پادشاه عثمانی مردی خونسرد و اروم اما خشن و باهوش بود! کسی که به جای دعا و تکیه بر شجاعت به توپخونه اش و توپ چی های اروپاییش اعتماد داشت!!
تا اینکه توی دشتی خشک نزدیک شهر خوی امروزی دو سپاه روبه روی هم قرار گرفتند صفوی ها با پرچم های قرمز قزلباش فریاد میزدند علی مدد اما وقتی گلوله ها ی توپ باریدن گرفت صف ها تکه تکه شدند اسب ها رم کردند و زمین از خون پر شد!
مردم بعد از جنگ میگفتن اون دشت خشک تنها جاییست که صدای افتادن ایمان رو شنیده! صفوی ها چهل تا پنجاه هزار سرباز قزلباش از ایل های ترکمن و اذری بودند اما سلطان سلیم با سپاهی صدهزار نفره به نبرد پرداخت! ولی سپاه ایران اونقدر شجاع بود که اگر عثمانی ها توپخونه نداشتند به همشون پیروز میشدن! حالا اینجا دوتا روایت هست(راجع به سپاه زنان!)
وقتی شاه اسماعیل طعم شکست رو برای اولین بار چشید دستور داد تا سپاهی از زنان به نبرد برن. عثمانی ها در شوک فرورفتند و از خشونت خودشون و از شجاعت زنان ایرانی متعجب شدند! روایت دوم:
اخرین لحظه ی نبرد وقتی که مردها دیگر توان مقابله نداشتند چند ده زن از ایل شاملو، ترکمان و..که از ابتدا توی سپاه بودن(خدمتکار نههه بانوی اشرافییی و جنگاور) تصمیم گرفتن وارد نبرد بشن نه با دستور کس دیگه ای با تصمیم خودشون!
اونا زرههای مردونه پوشیدن تا در هیاهوی میدون شناخته نشن؛ شمشیر و نیزه در دست و فریاد «یا علی» روی لب. توی اولین موج حمله، عثمانیها چیزی نفهمیدن فقط گفتن «اینها مردانیاند که با مرگ بازی میکنند». اما بعد از نبرد، وقتی اجساد جمع میشد… سربازها با باز کردن زرهها فهمیدن که اون «مردان قزلباش» در واقع زنانی بودن با موهای بافتهشده زیر کلاهخود. سلطان سلیم همون مردی که برای قدرت همهچیزو سوزوند سکوت کرد، زرهش رو برداشت، و گفت: «هر قومی که چنین زنانی دارد، شکستاش هرگز جاودان نخواهد بود.»
داستان های دردناک: عثمانیها دستور دادند سرهای قزلباشها رو ج د ا کنن و از پوس تش ون طبل درست کنن. در بعضی منابع عثمانی (مثل تاریخ ابوسعود) اشاره شده که بیش از ۲۰۰۰ سر برای نمایش به استانبول برده شد. همسر محبوب اسماعیل، تاجلی سلطان بیگم، به اسارت افتاد و به حرم سلطان سلیم فرستاده شد. یه تحقیر شخصی و نمادین که باعث شد شاه اسماعیل بعد از اون دیگه هیچوقت لبخند نزنه و خودش رو از دربار دور کنه
زیبا بود ❤
چقدر قشنگ بود🥲