M.C. Escher در شهر لیوواردن هلند به دنیا آمد و از همان کودکی ذهنی کنجکاو و ساختارشکن داشت. او کوچکترین فرزند خانوادهای علمی بود و علاقهاش به هندسه، طبیعت و معماری از همان نوجوانی شکل گرفت.
Maurits Cornelis Escher، متولد ۱۷ ژوئن ۱۸۹۸ در شهر Leeuwarden هلند، در خانوادهای اهل علم و مهندسی بزرگ شد. پدرش مهندس آب بود و همین زمینه باعث شد Escher از کودکی با ساختار، نظم و فرم آشنا شود. او در دوران مدرسه چندان موفق نبود، اما علاقهاش به طراحی و چاپنگاری باعث شد مسیر هنریاش را با جسارت دنبال کند. پس از ترک تحصیل در رشته معماری، با حمایت استادش Samuel Jessurun de Mesquita وارد دنیای گرافیک شد. سفرهایش به ایتالیا و اسپانیا، بهویژه بازدید از کاخ الحمرا، تأثیر عمیقی بر سبک هندسی و فلسفی آثارش گذاشت. Escher عاشق بازی با پرسپکتیو، فضاهای غیرممکن، و تقارن بود. او نهتنها نقاش، بلکه کاشفی بود که با خطوط و سایهها، مرز میان واقعیت و خیال را درهم شکست. علایقش شامل ریاضیات، معماری اسلامی، طبیعت، و فرمهای تکرارشونده بود؛ و همینها در آثارش به شکلی عمیق و فلسفی تجلی یافتند.
او نقاشی را نه بهعنوان بازنمایی جهان، بلکه بهعنوان بازآفرینی آن میدید. خطوطش، پلههای بیانتها و اشکال ناممکن، نشان میدهند که هنر میتواند فراتر از زیبایی، به پرسشی درباره ماهیت واقعیت بدل شود. هر اثرش همچون آینهای است که جهان را در شکلی تازه و غیرممکن بازتاب میدهد.
در آثارش، مفهوم «بینهایت» و «توهم» بهصورت ملموس حضور دارد. او با هندسه و پرسپکتیو بازی میکرد تا نشان دهد آنچه ما حقیقت میپنداریم، شاید تنها ساختاری ذهنی باشد. آثارش پرسشی دائمیاند: آیا جهان همان است که میبینیم، یا آنچه میبینیم تنها سایهای از حقیقت است؟
او با بهرهگیری از تقارن، هندسه و منطق ریاضی، جهانی ساخت که قوانین فیزیک در آن فرو میریزند. این ترکیب هنر و ریاضیات، نشان میدهد که زیبایی میتواند از نظم و تناقض همزمان زاده شود. آثارش پلی میان علم و هنر هستند؛ جایی که فرمولها به تصویر بدل میشوند.
آثار او نهتنها در گالریها، بلکه در فرهنگ عامه نیز نفوذ کردند؛ از پوسترها و جلد آلبومها گرفته تا الهامبخشی برای فیلمها و معماری مدرن. او هنرمندی بود که توانست زبان پیچیده فلسفه و ریاضیات را به زبانی جهانی و قابل لمس برای همه تبدیل کند.
بدنش درگیر بیماری بود، اما ذهنش همچنان در پلههای بیانتها سرگردان بود؛ در جهانی که هیچ بالا و پایینی نداشت، هیچ آغاز و پایانی. در ۲۷ مارس ۱۹۷۲، او چشم از جهانی برداشت که خودش بارها آن را بازآفرینی کرده بود. اما مرگ برای او پایان نبود؛ تنها یک گذرگاه دیگر در میان بینهایت مسیرهای غیرممکن بود. او رفت، اما هنوز در هر پلهای که به هیچجا نمیرسد، در هر دستی که خودش را مینگارد، حضور دارد. او مرد، اما توهمی از او، تا ابد در ذهن ما زنده است...