داستان در مورد ۲ دختر به نام سایه و آفتابه نوشته ی خودمه
این دومین پستم در امروزه همین امروز عضو شدم و پست قبلیم بیوگرافیم بود این پست هم داستانیه که خودم نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد این داستان نصفه است و اگه استقبال بشه پارت ۲ میسازم.
سایه دختری خجالتی و خونگرم بود با موهایی سیاه که همچون سایه در شب بود.سایه دوستی داشت به نام آفتاب ، آفتاب موهایی بلند و درخشان داشت که همچون آفتاب می درخشید.آن دو دوست سال ها با هم دوست صمیمی و همسایه بودند.کلاس اول و دوم گذشت همان طور که خوشی ها روزی به اتمام می رسد.
همان هنگام که سایه هشت ساله شد ، پدر و مادر سایه تصمیم به مهاجرت گرفتند و سایه نیز همراه آنها رفت.آن دو دوست همیشگی درد جدایی از هم را تجربه کردند و فهمیدند هیچ چیز همیشگی نیست.کم کم آنقدر دیدار هایشان کم شد که فقط میدانستند هر دو رنگ آبی و بنفش و سایه انیمه و آفتاب هری پاتر دوست دارد.
زمانها گذشت و سپری شد همان هنگام که کلاس پنجم به اتمام رسید خبر خوشی به گوش آن دو دوست وفادار رسید.قرار بود خانواده ی آفتاب نیز به محل زندگی سایه اسبابکشی کنند.آن دو دوست با هم به کلاس ششم رفتند به خاطر مشترک بودن علایق و دوستی کودکیشان دوباره دوست صمیمی شدند.روز ها می گذشت و آفتاب روز به روز محبوبتر و دوستانش بیشتر و سایه تنهاتر میشد
روزی سایه از شدت تنهایی زیاد به فکر پیدا کردن دوست جدید افتاد و با دریا که دختری خوب و آرام و مهربان بود دوست شد.همان طور که هر چیزی اتمامی دارد محبوبیت آفتاب به اتمام رسید.صحرا دختری محبوب بود که به خاطر بازیگر بودن شهرت زیادی در مدرسه و فضای مجازی داشت. آفتاب با او دوست شد و او رفتار خوبی با آفتاب نداشت و با او قهر کرد.
آفتاب تنها شد و به فکر دوستی مجدد با سایه افتاد. روزی دریا غایب شد و آفتاب تصمیم گرفت با دریا صحبت کند. آفتاب گفت:چرا اینگونه رفتار میکنی؟ چرا نمیای دوباره دوست شویم؟ سایه پاسخ داد: آن زمان که همه دورت را می گرفتند یاد من بودی؟ موقع تنهاییم یادم نبودی و الان یادت افتاد سایه وجود دارد؟ با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد.
آفتاب گفت آن زمان که دو دوست کوچک بودیم و علایقمان یک سان بود را فراموش کردی؟ آن زمان که به هیچ چیز با فکر نمیکردیم! اشک از گونه ی هر دو جاری شد. سایه گفت: کاش هرگز بزرگ نمی شدیم و تغییر نمیکردیم ولی الان همه چیز عوض شده و من دیگر آن دختر ۱۱ ساله ی مهربان و ساکتی نیستم که رهایم کردی.گاهی برای بازگشت دیر است. غرور و محبوبیت به زندگی آدم لطمه میزند. سال ها بعد
سلام عذر میخوام ولی میشه از داستان منم حمایت بشه؟
منتشر شده اسمش بازی زندگی: انتقام لیلی هست
کامنت موقته
میشه لطفا کامنت بزارید.لطفا نظرتونو بهم بگید حتی نظر منفی.
خیلیی قشنگ بوددد
مرسسسسسی 🩷
عالییی🥲✨
داستانت خیلی قشنگ بود عالی 💕😘
ممنون
عالی با حضور باقالی(خودمم)
واقعا اسمت آفتابه؟
خیلی اسم قشنگیه.
آره ممنونم
عالی بود.
عالیهههه
خیلی قشنگ بود:)
عالیییی بود😭🎀