گل سنگ قسمت سوم !.
او دیگر فقط جسم بود قلبش را دیگران با انسانیتشان درهم شکسته بودند ! دیگر روحی نداشت و به ناگاه و یک باره فهمید در آن لحظه چه بر سرش آمده ... اورا بردند ، به جای مالیاتشان ؟! نمیدانم. ولیعهد سوار بر اسب و دختری کوچک که پشتش می رفت ، گویی غنیمت جنگی بود !
بعد از رسیدن به قصر خدمتکاران دخترک را همچون تکه زباله ای میدیدند . سرخدمتکار قصر دخترک را گرفت تا به عنوان خدمتکار ببرد که ولیعهد گفت صبر کن او را تمیز کرده و لباس پوشانیده و به اتاقی برای خودش بفرستید ! دخترک هیچ نمیدانست، اندوه مادرش را تحمل کند یا از آینده اش بترسد
سر خدمتکار با لحنی خشمگینانه دریای سوالاتش را به سمت او جاری کرد: نامت چیست؟ چندساله ای؟ فرزند کیستی؟ چرا ولیعهد تورا اورده
او نمیتوانست سخن بگوید به هیچ کدام از سوالات نمیتوانست پاسخ دهد گویی که دهانش بسته شده بود! سر خدمتکار که دید خیر اینگونه نمیشود گفت یا میگویی یا تورا از قصر بیرون میکنم! نامت چیست؟!
دخترک با اندکی تردید گفت :تـَ تـَمنا سرخدمتکار دوباره گفت تمام نشوی دخترک بیچاره! چند ساله ای؟ ده سرخدمتکار با همان لحن گفت :هنوز کوچکی حواست را جمع کن به همه احترام بگذار و ولیعهد را ناراحت نکن ! بعد از آن هم دخترک را تمیز شست .
بعد از حمام لباسی زرشکی رنگ در تضاد با چشمان ابی اش به تنش کردند لباسی ساده و ارزان قیمت ، اندکی غذا هم جلویش گذاشتند و در اتاقی کوچک رسما حبسش کردند!
زیبااااااااااااااااااااااااااا
چه اسمش نازنازیههه>>>>
از پست آخرم حمایت کنید لطفا🍀💐
فرصت
زیبا بود
ممنونم از حمایتتون✨🌿
خواهش میکنم💝