دیگر خویشتن را از یاد میبرم، انکار میکنم که من، همان منم آن کودکِ خندان کجا پنهان شد؟ آیا حقیقتاً روزی من بودم؟ یا تنها فریبی بود، دروغی محض در دنیای خاطرات
اکنون حس میکنم در خلأی بیانتها گرفتار شدهام، بحران هویت، همچون سایهای سنگین بر جانم افتاده است ترس، مرا در آغوش گرفته؛ ترسِ سقوط، ترسِ پژواکی که از تاریکی برمیخیزد دستانم در هوای سرد میلرزد، اما این لرزش از سرما نیست، از هراس است… هراسی که در اعماق وجودم خانه کرده. در این گورستان، گویی گورکن خویش شدهام، و تنها خاک بر پیکر خود میریزم این سردابِ بیصدا، جای آشناییست، و ذهن خلوت من، همان خانهی خاموشی است که بارها به آن بازگشتهام
آری ، این پژواک خاموشی پایانی ندارد، چشمانم دیگر مهتاب را در پردهای تار میبینند. زنجیر زمان، سایهروشن وجودم را ربوده است، و فروغی که روزی در جانم میدرخشید، خاموش گشته این پژمردگیِ بیراهه، به کدام مقصد میانجامد؟ اینجا تبعیدگاهی است بیرحم، خلجان بیامان بر سرم میکوبد، چون تبر بر تنهی درخت، که بر مغزم فرود میآید تا ریشهام را بخشکاند
و آنگاه فهمیدم، تمام این سفر چیزی جز کندن ریشههای خویش نبود.
عالی بوددد
ممنوننن🎀✨
کاوررزرثااثاثت اویاسومی پان پان تصنصنصن😭😭
آرههه😭😭
خیلی خیلی قشنگ بود
لطف داری🎀✨
"تمام این سفر چیزی جز کندن ریشههای خویش نبود."