داستان گل سنگ ما قسمت دو
مادرش انقدر در بستر بیماری نالید و التماس کرد که عزرائیل دید اورا بردن سزاوار تر است تا بماند... و مادرش رفت و پر کشید دختری که پنج برادرش او را ترک کرده بودند و پدرش هم خیلی زود دارفانی را وداع گفت ! اکنون بی مادر هم شد. گریه میکرد صورتش را چنگ مینداخت ولیعهد با اشاره ای کوچک به سربازش فهماند چه باید کند!
سرباز ، مادرش را بلند کرد و به سمت گور برد مادرش انقدر لاغر شده بود که گویی پرکاه بود سرباز از سبکی او بسیار متعجب شده بود! سوار بر اسب اورا برد دفن کرد دخترک انقدر گریه میکرد و خودش را میزد که ولیعهد خودش از اسب پیاده شد و دستان دختر را گرفت،
او با نجوایی بی صدا ولی گویی که فریاد میکرد به ولیعهد گفت همه اش را شما به ارمغان آوردید گوشواره ام را میبردید ولی اخر چرا!؟ این جماعت دلشان از سنگ است! کسی به فریادهای دختر بی مادر اعتنایی نمیکرد... عدهای سرباز سوار بر اسب از جلو میتاختند، عدهای دیگر از پشت شلاق در هوا میچرخاندند و دخترک مانده بود و آن پسر؛ یا بهتر است بگویم آن ولیعهد!
چه در پیش و چه در پس داشتند؟ چه چیز در انتظارش بود؟ کنیزی؟ بردگی؟ اسارت؟ نه... چه میگویم... اینها همه زاده ذهن است، خبری نیست... اما... آنجا بود که آب به ساحل رسید و گریه چشمان آبی دخترک خشک شد... ریشه سبز قلبش یکباره خشک شد، لبخند بر لب داشت، اما لبخندش خشک شد...
خیلی جالب بود................
خسته نباشیییییییییییییییییییییییییییییی
عالیییییییییی
واو
خواهان قسمت سوم
واقعااااا؟!
ازش خوشتون اومدددد؟؟
آرهههههه 😭😭
ممنونم ازتونن🫠😭✨