مترجم:تبسم آتشین جان گروه سنی:ج.
آگوست پنج شنبه من عاشق خانواده او هستم و تمام، اما لازم نمیبینم که بیست و چهار ساعته باهاشان وقت بگذرانم،دیا بد در از آن،کل هفته را،و این دقیقا همان چیزی ست که این اواخر دارد این جا اتفاق می افتد. و این فقط من نیستم که حالم ایز اضاع خراب است،همه مان دارد حالمان خراب میشود، و اگر این اوضاع تغییر نکند،گمانم همگی همین روزها رد می دهیم. مامان میگوید مدت هاست که توی خانه ایم و همگی به یک تعطیلات درست و درمان نیاز داریم،در اصل،دور شدن از همدیگه است
و این هم قرار نیست به این زودی ها اتفاق بیفتد،چون که پول نداریم. و این که پول نداریم خودش به داستانی ست برای خودش.(اگر کتاب قبلی من را نخواندید الان یروید و بخوانید لطفا) دو ماه آزگار است که توی زیر زمین خانه ی مادر بزرگ زندگی میکنیم،و ابدا نمیدانم این وضع تا کی ادامه دارد. مامان میگوید روزی به این روز ها فکر میکنیم و از خاطره اش لبخند بر لبانمان می نشیند،اما کسی دارد این حرف را میزند که مجبور نیست شب ها روز کاناپه چسبیده به رود ریک بخوابد.
قشنگی داستان اینجاست که مادر بزرگ در خانه اش یک عالمه اتاق دارد و توی کله او نمیگنجد که چرا کل خانواده ی ما باید توی زیرزمین زندگی کند.وقتی اولین روز آمدیم این جا، به مادر بزرگ گفتم که اتاق مهمان مال من، اما او گفت آن اتاق صاحب دارد. گمان نکنم که مادر بزرگ هم خیلی از این که ما اینجاییم حال بکند،چون هروقت قرار است برایش مهمان بیاید،به ما میکوید توی دست و پا نباشیم.و این خیلی نامردی ست،چون که زیرزمین توالت ندارد و دوستانش هم آمدشان با خودشا رفتنشان با خدا.
ادامه دارد........ (این پارت یک بود)🥰🥰
عالی
مرسیییی
اووللل
مرسی عزیزم
😂💚💚💚💚