شروع افسانه ی گل سنگ!
شاه عاشق ، برده معشوق ؛ عدالت شهر عشق است ، گله ای نیست ، قانون ندارد که اگر داشت باران با سنگینی قدم هایش خرامان خرامان برده را نمی آرایید ، که شاه مجبور به تماشای زخم هایش شود و در قبال او ناچار باشد !
شهر عشق قانون ندارد، اگر داشت که مَلِک را محکوم به خواسته اش، دیدن یارش، نمیکرد و او را به پای دار نمیکشید ؛اگر عدالتی در میان بود ، ملک توانایی تحمل سیلی های دیگران را بر گونه ی نیمه ی دیگرش را نداشت!
توانایی ناسازا هایی که دیگران بار `تمامش` میکردند را نداشت! اگر این عشق است، من آن را کبر میخوانم! چگونه ملکی را بهر بستن دهان مردم، به یک سو و معشوق را به سوی دیگر میفرستند!؟
اگر این عشق است، چگونه قلب ها در فراق یار نمیسوزد، اگر این عشق است چرا قلب هجران کشیده هنوز میتپد؟ به نجوای شب سوگند که این عشق نیست ؛ با عشق چه کار دارم؟! چرا شاهی باید بر مبنای سخنان وزیری دون پایه از ترس سخن دیگران کسی را که میداند بیگناه است ، به سمت دار بکشد؟! اصلا همه اینها به کنار عشق به کنار... انسانیت چطور؟ آیا این مردم انسانیت را نیز زیر خاک نژند خوابانیده اند؟ آیا این مردم گوش ندارند که بشنوند فغان کسی را که مأمور به سکوت است؟ آیا این مردم چشم ندارند که اخم دلتنگ صورتک ها را ببینند؟ ندارند... باکی نیست ؛ باکی هم گر در خیال باشد، گلهای نیست...
خیلی خیلی زیبا بود عالیییی
سلام عذر میخوام ولی میشه از داستان جدید منم حمایت بشه؟
منتشر شده اسمش بازی زندگی: انتقام لیلی هست
کامنت موقته
زیبا بود
زبانم قاصر است